تبليغاتX
بـقـیـع
  • ابن عبّاس! از من دور شو

«طبرى» و «ابن اثير» در تاريخ خود از ابن عبّاس نقل مى كنند كه روزى عمر از من پرسيد: آيا مى دانى چرا بعد از محمّد(صلى الله عليه وآله ) قوم شما خلافت را از شما (بنى هاشم) دريغ داشتند؟ من دوست نداشتم جوابش را بدهم، لذا گفتم: اگر از سبب آن آگاه نباشم، اميرالمؤمنين! (يعنى عمر) مرا به آن آگاه خواهد ساخت.

گفت: چون مردم نمى خواستند نبوّت و خلافت در يك خاندان جمع شود و آنگاه شما بر مردم فخر كنيد! از اين رو، قريش براى خود خليفه اى برگزيد و موفّق نيز بود.

گفتم: اگر اجازه بدهى من سخن بگويم و بر من خشمگين نشوى، من سبب آن را خواهم گفت (إن تأذن لي في الكلام وتمط عنّي الغضب تكلّمتُ).

عمر به من اجازه داد و من نيز گفتم: اينكه گفتى قريش خليفه اى برگزيد و موفّق نيز بود، اگر قريش آن كس را كه خدا اختيار كرده بود (يعنى على(عليه السلام)) را بر مى گزيد(۱)، آن زمان موفّق بود. امّا اينكه گفتى قريش كراهت داشت كه خلافت و نبوّت در ما جمع شود، بدان كه خداوند در قرآن گروهى را كه از پيروى دستورات الهى كراهت داشتند، نكوهش كرده، مى فرمايد:

ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ 

 آنها از آنچه كه خداوند نازل كرده كراهت داشتند و از اين رو، خدا اعمالشان را حبط و نابود كرد. (۲)

خليفه دوم (در برابر سخنان ابن عبّاس عصبانى شد و سخنانى گفت، از جمله) گفت: «أبت والله قلوبكم يا بني هاشم إلاّ حسداً ما يحول، وضغناً وغشّاً ما يزول؛ به خدا سوگند! در دل هاى شما بنى هاشم حسادتى است كه از بين نمى رود و كينه و غِشّى وجود دارد كه هرگز زايل نمى شود!».

گفتم: آرام باش اى اميرالمؤمنين! قلبهاى گروهى كه خداوند از آنها رجس و پليدى را برده و به طور كامل آنها را پاك گردانيده، به حسادت و غش وصف نكن! زيرا قلب پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز از قلب بنى هاشم است (مهلاً يا أميرالمؤمنين! لاتَصِف قلوب قوم أذهب الله عنهم الرّجس وطهّرهم تطهيراً(۳) بالحسد والغشّ).

عمر خشمگين شد و در برابر پاسخ منطقى ابن عبّاس گفت: «إليك عنّي يا ابن عبّاس; اى ابن عبّاس از من دور شو!».

ملاحظه مى كنيد، با آنكه خليفه خود آغازگر سخن بود و ابن عبّاس براى سخن گفتن اجازه گرفت و از او پيمان گرفت كه عصبانى نشود؛ باز هم خليفه در برابر سخنان منطقى ابن عبّاس تاب نمى آورد، برمى آشوبد و به اتّهام زنى روى مى آورد.

---------

۱- محمد، آيه 9 .

۲- اشاره به آيه 33 سوره احزاب است كه مى فرمايد: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً).

۳- تاريخ طبرى، ج 4، ص 223 ـ 224; كامل ابن اثير، ج 3، ص 63 ـ 64 (با تلخيص).

نوشته شده در سوم آذر 1388ساعت 11:42 توسط حسین| |
  • ازدواج اجبارى

«عاتكه» بنت زيد، همسر عبدالله بن ابى بكر بود. «عبدالله» به او مال فراوانى بخشيد كه پس از وى ازدواج نكند؛ او نيز پذيرفت. پس از مرگ عبدالله مردانى به خواستگارى آن زن آمدند، ولى وى بر سر پيمانش بود و به آنها جواب منفى داد.

عمر بن خطاب به ولىّ آن زن گفت: او را براى من خواستگارى كن.

عاتكه، خليفه را نيز جواب ردّ داد. اين بار عمر به ولىّ آن زن فرمان داد كه او را به ازدواج من درآور (فقال عمر: زوّجنيها!) او نيز به دستور عمر عمل كرد...

عمر بر آن زن وارد شد (و چون زن ميلى به او نداشت، از اجابت دعوتش امتناع مى كرد، لذا) با آن زن درگير شد، تا بر او غلبه كرد و با او همبستر شد. (فأتاها عمر فدخل عليها فعاركها حتّى غلبها على نفسها فنكحها).

خليفه دوم پس از پايان كار، گفت: «اُفّ، اُفّ، اُفّ; اُف، اُف، اُف» . (با اين كلمات) از آن زن ابراز انزجار كرد و سپس از آنجا خارج شد و به نزد او نيامد؛ تا آنكه خدمتكار آن زن، براى عمر پيام فرستاد كه بيا، من او را براى تو آماده مى كنم!

الطبقات الكبرى، ج ۸ ، ص ۳۰۸ - كنز العمّال، ج ۱۳ ،ص ۶۳۳ ، ح ۳۷۶۰۴.

نوشته شده در بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:23 توسط حسین| |
نوشته شده در دوازدهم آبان 1388ساعت 19:32 توسط حسین| |
يكى از احاديث معروف و شايع نزد اهل سنت حديث «عشره مبشّره» است. به اين مضمون كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) ده نفر از اصحاب خود را بشارت به بهشت داده است. و لذا آنان اجماع كرده اند كه اين ده نفر افضل مردم بعد از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى باشند. ولى با دقت و تأمّل در آن پى مى بريم كه اين حديث از حيث سند و دلالت قابل اعتماد نيست؛ زيرا از جمله احاديث جعلى و ساختگى به شمار مى آيد، ولى به جهت محبّت شديد آنها (اهل سنت) نسبت به اين ده نفر تصريح به آن نكرده يا درباره آن تحقيق ننموده اند. بنا براین با دقت در روایات مورد نظر عامه به جعلی و ساختگی بودن آن پی می بریم البته نه آن كه فضايل و بشارت هايى را كه براى عموم صحابه است انكار كنيم؛ زيرا معتقديم كه برخى از آنان همانند حضرت امیرالمؤمنین على بن ابیطالب (عليهما السلام)، عمار بن ياسر، سلمان فارسى، مقداد بن اسود، زيد بن صوحان، بلال حبشى، عبدالله بن سلام و عده اى ديگر به طور حتم از جانب رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به بهشت بشارت داده شده اند و واقعاً هم بهشتى اند، بلكه براى برخى از تابعين همچون اويس قرنى نيز بشارت به بهشت داده است.

اين حديث را برخى از صحابه از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نقل كرده اند كه در اينجا به سه طريق آن، اشاره مى كنيم: الف) طريق عبدالرحمن بن عوف

احمد بن حنبل در "مسند" و ترمذى در "سنن " و نسائى در " فضائل الصحابه " از قتيبة بن سعيد، از عبد العزيز بن محمّد دراوردى، از عبدالرحمن بن حميد، از پدرش عبدالرحمن بن عوف نقل كرده كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: «ابوبكر در بهشت است و عمر در بهشت است و عثمان در بهشت است و على در بهشت است و طلحه در بهشت است و زبير در بهشت است و عبدالرحمن بن عوف در بهشت است و سعد در بهشت است و سعيد در بهشت است و ابوعبيدة بن جرّاح در بهشت است».(1)
ترمذى بعد از نقل حديث فوق مى گويد: «خبر داد ما را مصعب قراءةً از عبدالعزيز بن محمّد، از عبدالرحمن بن حميد، از پدرش از پيامبر(صلى الله عليه وآله) مثل اين حديث را. و در آن از عبدالرحمن بن عوف نقل نكرده است.
اين حديث از جهاتى اشكال دارد:
1 ـ حديث ترمذى از طريق مصعب بدون شك مرسل است; زيرا حميد بن عبدالرحمن بن عوف، پيامبر(صلى الله عليه وآله) را درك نكرده است. و اين حديث از طريق اوّل نيز مرسل به نظر مى رسد؛ زيرا حميد بن عبدالرحمن بنا بر قول فلاّس و احمد بن حنبل و ابى اسحاق حربى و ابن ابى عاصم و خليفة بن خيّاط و يعقوب بن سفيان و ابن معين، در سال 150 وفات يافته است.(2) و در آن سال، 73 سال داشته است. در نتيجه در سال 32 كه همان سال وفات پدرش عبدالرحمن بن عوف يا بعد از او به يك سال است متولد شده است. حال چگونه ممكن است كه حميد از پدرش نقل حديث كرده باشد در حالى كه به جز چند روزى او را نديده است؟!به همين جهت است كه بخارى گفته: حديث حميد بن عبدالرحمن بن عوف از سعيد بن زيد صحيح تر از حديث او از پدرش مى باشد.(3)
2 ـ حميد بن عبدالرحمن بن عوف را نمى توان در اين حديث از تهمت جعل مبرّا ساخت؛ زيرا او از جمله كسانى است كه از جانب معاویه براى جعل امثال اين احاديث مأمور شده است.
3 ـ از آنجا كه راوى اين حديث يعنى عبدالرحمن بن عوف از جمله اين ده نفر در متن حديث است لذا به آن سوء ظنّ حاصل مى شود كه ممكن است اين حديث را در شأن خودش جعل كرده باشد.
4 ـ عبدالعزيز بن محمّد بن عبيد دراوردى از جمله كسانى است كه در سند اين حديث قرار دارد. او مورد طعن و قدح و جرح عدّه اى از رجاليين قرار گرفته است.ابوزرعه مى گويد: او سيّىء الحفظ است. نسائى او را قوىّ در حديث نمى داند.(4) ابوحاتم مى گويد: به احاديث او احتجاج نمى شود.(5) ابن حجر مى گويد: «بخارى به جز دو حديث از او نقل نكرده و آن دو را نيز به عبدالعزيز بن ابى حازم و ديگران مقرون ساخته است».(6)
ب) طريق سعيد بن زيد
بيشتر طرق حديث «عشره مبشّره» به سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل عدوى باز مى گردد، كه پنج نفر از راويان از او نقل كرده اند:
1 ـ روايت عبدالله بن ظالم مازنى
عقيلى حديث او را صحيح دانسته، و ابن عدى از بخارى همين مطلب را نقل كرده است.(7) حاكم نيشابورى در "المستدرك على الصحيحين"مى گويد: بخارى و مسلم به روايات عبدالله بن ظالم احتجاج نكرده اند.(8) ذهبى نيز در "تلخيص المستدرك" مى گويد: بخارى عبدالله بن ظالم را ياد كرده و مى گويد: حديث اش صحيح نيست.(9)
2 ـ روايت عبدالرحمن بن أخنس
ابن حجر از او به «مستور» تعبير كرده،(10) و سرخسى «مستور» را در رديف فاسق و كافر و بى عقل و هواپرست قرار داده است، و گفته است كه محمّد بن حسن شيبانى تصريح كرده بر اين كه خبر او همانند خبر فاسق است.(11) در حالى كه درباره خبر صحيح شرط كرده اند كه ناقل آن در عدالت مشهور باشد.اشكال ديگرى كه در اين سند وجود دارد اين كه محمّد بن طلحة بن مصرف يامى كوفى در سند آن واقع شده كه نسائى او را قوى ندانسته و ابن معين او را ضعيف معرفى كرده و ابن سعد مى گويد: او داراى احاديث منكر است.
3 ـ روايت حُميد بن عبدالرحمن بن عوف
حديث حُميد بن عبدالرحمن بن عوف از سعيد بن زيد از پسرش عبدالرحمن بن حميد نقل كرده، و او از عمر بن سعيد بن شريح مدنى، و او از موسى بن يعقوب زمعى و او از محمّد بن اسماعيل بن ابى فديك حديث «عشره مبشره» را نقل كرده است.در مورد حُميد بن عبدالرحمن كه قبلا سخن به ميان آمد.و امّا موسى بن يعقوب؛ على بن مدينى او را ضعيف الحديث و منكر الحديث دانسته و نسائى او را غير قوى معرفى كرده است.(12) و ابن ابى فديك را نيز ابن سعد غير حجت معرفى كرده است.(13)
4 ـ روايت رياح بن حارث
روايت رياح از سعيد بن زيد را به طور انفراد نوه اش صدقة بن مثنى بن رياح نقل كرده است، و از صدقه، يحيى بن سعيد قطان و عيسى بن يونس، و او از هشام بن عمار و عبدالواحد بن زياد، و او از ابوكامل مظفّر بن مدرك اين حديث را نقل كرده اند.در مورد هشام بن عمار، ابوداوود مى گويد: چهارصد حديث مسند روايت كرده كه هيچ يك اصل و اساسى ندارد.(14)
و در مورد عبدالواحد بن زياد عبدى بصرى، ذهبى در شرح حال او مى گويد: يحيى و ابن حبّان او را چيزى به حساب نياورده و ذهبى درباره او مى گويد: او داراى اوهامى است.(15)
5 ـ روايت ابوالطفيل
روايت ابوالطفيل عامر بن واثله از سعيد بن زيد منفرداً از وليد بن عبدالله بن جُميع قرشى و فرزندش از او، و محمّد بن بكير حضرمى نيز از ثابت اين حديث را نقل كرده است.اما وليد بن عبدالله ؛ ابن حبّان او را در جمله ضعفا برشمرده و احتجاج به احاديث او را باطل دانسته است. و عقيلى مى گويد: در حديث او اضطراب است. و حاكم نيشابورى مى گويد: اگر مسلم حديث او را تخريج نمى كرد اولى بود.  و فرزندش ثابت از مجاهيل است. و محمّد بن بكير نيز به  صاحب غرائب معرفى شده است.(16)
روايات سعيد بن زيد غير از آن كه از حيث سند مشكل دارد از حيث متن نيز مضطرب است؛ زيرا در بعضى از سندها، ابوعبيدة بن جراح از جمله ده نفر شمرده شده و در برخى نيز به ابن مسعود بشارت داده شده است.(17) مضافاً به اين كه سعيد بن زيد در متن حديث "عشره مبشره "آمده و لذا او در صدد تزكيه خودش و ديگران است، و اين جاى اتهام است كه چگونه شخصى خودش را تزكيه مى كند. و در جاى خود به اثبات رسيده كه اگر كسى ديگرى را تزكيه كند در حالى كه آن شخص ديگر تزكيه كننده مزكّى است، تزكيه او در شريعت اسلام مورد قبول واقع نمى شود.(18)
ج) طريق عبدالله بن عمر
طبرانى از احمد بن الحسين بن عبدالملك قصرى مؤدب و او از حامد بن يحيى و او از سفيان، از سفيان بن خمس، از حبيب بن ابى ثابت، از عبدالله بن عمر از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) حديث «عشره مبشره» را نقل كرده است.(19)
در سند اين حديث سفيان بن عيينه واقع شده كه اهل تدليس معرفى شده است.(20)
و نيز در سندش حبيب بن ابى ثابت است كه ابن خزيمه و ابن حبّان او را مدلّس به حساب آورده اند(21).

 پی نوشتها:
1 ـ مسند احمد، ج 1، ص 193; ترمذى، ج 5، ص 647; كتاب المناقب باب مناقب عبدالرحمن بن عوف; فضائل الصحابه، ص 28.
2 ـ تهذيب التهذيب، ج 2، ص 30.
3 ـ سنن ترمذى، ج 5، ص 647.
4 ـ تهذيب التهذيب، ج 3، ص 471.
5 ـ ميزان الاعتدال، ج 2، ص 634.
6 ـ هدى السارى، ص 441.
7 ـ تهذيب التهذيب، ج 3، ص 176.
8 ـ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 316و317.
9 ـ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 316و317.
10 ـ تقريب التهذيب، ج 1، ص 472.
11 ـ اصول سرخسى، ج 1، ص 370.
12 ـ تهذيب التهذيب، ج 5، ص 585.
13 ـ تهذيب التهذيب، ج 5، ص 42.
14 ـ تهذيب التهذيب، ج 6، ص 37.
15 ـ تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 258.
16 ـ تهذيب التهذيب، ج 6، ص 90.
17 ـ مستدرك حاكم، ج 3، ص 316.
18 ـ الافصاح فى الامامة، ص 71; تلخيص الشافى، ج 3، ص 241.
19 ـ المعجم الاوسط، ج 3; كنز العمال، ج 11، ص 645.
20 ـ ميزان الاعتدال، ج 2، ص 170، رقم 3327.
21 ـ تهذيب التهذيب، ج 1، ص 431.
نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 21:48 توسط حسین| |

شبیهک بـدر اللـیل بـل انـت اَنـور و وجهـک من نور الملاحة یقطـر

فنصفک یاقوت و ثلثک جوهر و خمسک من مسک و سدسک عنبر

فَـمـا ولـدت حـواء مثـلک آدمـاً و لا فـی جـنـان الـخـلـد مثـلک آخـر

فیا زینة الدنیا و یا غایـة المُنی فمن ذا الذی عن حسن وجهک یبصر

بـالله صـعـب عَـلـیـنـا أَن تـفـارقـنـا و أن یـغیـب عنـا وجـهـک الـقمر

طالـت عَـلینـا لیالی الانتظار و ما یجري النهار و لا بالصبح ینـفجـر

والارض قد ملئت من ظلم جائرها و القلم کالسیف نحو الخلق ینحدر

فـیا رَبِّ عَجِّل فَـرج الموعود بِالکتـب و ما به دلّت الأدیان و الـزبر

 

نوشته شده در نهم مرداد 1388ساعت 2:45 توسط حسین| |