اين راه به سوى وحدت نمى رود!
قرآن از هرگونه تحريف منزّه است
دلايل عقلى و نقلى بر عدم تحريف
تقيّه در كتاب و سنّت
عدالت صحابه...قسمت اول
عدالت صحابه...قسمت دوم
مظلومیت امیرالمومنین(ع)
احترام به قبور بزرگان
آيا بناى قبور ممنوع است؟
تـوسّل بـه اولـيـاء الله
توسّل در روايات اسلامى
نـکـاح مـوقـت
بهانه جويى وهابيان
وهّابيان متعصّب براى اثبات مقصود خود، يعنى تكفير يا تفسيق مسلمانانى كه اقدام به توسّل به صالحان مى جويند، در برابر آيات و رواياتى كه در بالا آمد كه توسّل را در اشكال مختلفش اجازه مى دهد، به «بهانه جويى» مى پردازند و به راستى شبيه بهانه جويى كودكان!
گاه مى گويند آنچه ممنوع است توسّل به ذات آن بزرگان و صالحان است، نه توسّل به مقام، دعا و شفاعت آنان. اينها جايز است و توسّل به ذات آنها جايز نيست.
گاه مى گويند آنچه جايز است توسّل در حال حيات آنهاست نه توسّل بعد از وفات، چون آنها هنگامى كه از دنيا منتقل شدند رابطه شان با ما قطع مى شود. قرآن مجيد مى گويد: «(إِنَّكَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَى) ; اى پيغمبر نمى توانى صدايت را به گوش مردگان برسانى»(1)، رابطه تو با آنها قطع است.
ولى اين گونه اشكال تراشى ها راستى شرم آور است، زيرا :
اوّلا: قرآن مجيد حكم عامّى دارد كه ما به مقتضاى عموم يا اطلاق آن تمام انواع توسّل را كه منافاتى با «توحيد در عبادت» و «توحيد افعالى» ندارد، مجاز مى دانيم. قرآن مى گويد: (وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ)گفتيم وسيله يعنى چيزى كه واسطه تقرّب به خداست. آرى هر امرى كه ممكن است وسيله تقرّب شما به خدا بشود، برگزينيد: دعاى پيغمبر، شفاعت پيغمبر، مقام پيغمبر، ذات پيغمبر كه به خاطر اطاعت و عبوديّت و بندگى و صفاتش در پيشگاه خدا مقرّب است، با اين امور نزد خدا تقرّب بجوييد، بنابراين محدود ساختن وسيله به عمل صالح خود انسان آن گونه كه در كلمات وهابيون آمده دليلى ندارد.
و آنچه گفتيم نه توحيد در عبادت خدشه دار شده، چون فقط خدا را مى پرستيم نه پيغمبر را، و نه توحيد افعالى مخدوش گشته، براى اين كه فقط خداست كه منشأ سود و زيان مى تواند باشد. هر كس هر چه دارد از ناحيه خداست و به وسيله اوست.
با يك چنين عمومى كه در آيات است ما ديگر چه انتظارى داريم. اين درست مانند آن است كه قرآن مجيد مى فرمايد: «(فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ); آنچه مى توانيد از قرآن بخوانيد».(2) حال اگر بهانه جويى كرده و بگوييم در حال ايستادن تلاوت قرآن جايز است يا نه، در حال خوابيدن چطور؟
عموم آيه مى گويد تمام انواع تلاوت قرآن جايز است، در حضر در سفر، با وضو، بدون وضو، مگر دليلى بر خلاف آن قائم شود.
عمومات و اطلاقات قرآن مجيد مورد قبول است، مادامى كه به مانعى برخورد نكرده، آيات توسّل هم عام است و عموم آيات قرآن مورد قبول است و تا مانعى پيدا نكنيم، مطابق آن عمل مى كنيم و بهانه جويى ها درست نيست.
ثانياً : روايات وارده در مسأله توسّل كه بخشى از آن را در بالا آورديم چنان متنوّع است كه هر نوع توسّل را اجازه مى دهد. توسّل به خود پيغمبر، مثل آنچه در داستان آن مرد نابينا آمده بود، توسّل به قبر پيغمبر، آنچنان كه در بعضى از روايات آمده، توسّل به دعاى پيغمبر، به شفاعت پيغمبر، آنچنان كه در روايات ديگر آمده است. با اين روايات متنوّع و اشكال مختلف توسّل جايى براى اين بهانه جويى ها باقى نمى ماند.
ثالثاً: توسّل به ذات پيغمبر يعنى چه؟ چرا پيغمبر در نظر ما محترم است و ذات او را در پيشگاه خدا شفيع قرار مى دهيم، چرا؟ براى اين كه پيغمبر داراى اطاعات و عبوديّت بسيار گسترده و عميقى بود. پس توسّل ما به پيغمبر توسّل به طاعات و عبادات و افعال اوست. اين همان چيزى است كه وهّابيون متعصّب مى گويند كه توسّل به طاعات مانعى ندارد، پس نزاع لفظى است.
شگفت آور اين كه بعضى از آنها حيات برزخى پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را انكار كرده و وفات او را در سر حدّ وفات كفّار دانسته اند. قرآن براى شهدا حيات جاويدان ذكر كرده: (بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ)(3) آيا مقام پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) از مقام شهدا كمتر است، وانگهى همه شما در نماز به او سلام مى فرستيد، اگر بعد از وفات توسّلِ توسّل جويان را درك نمى كند، سلام شما بى معناست (پناه بر خدا از تعصّب كور و كر كه انسان را به چه وادى ها مى كشد). خوشبختانه بعضى از آنها حيات برزخى آن حضرت را قبول دارند، كه بر طبق آن بايد اشكال خود را پس بگيرند.
ما در ميان دو گروه افراطى و تفريطى قرار داريم. از يك سو كسانى كه در مسأله توسّل مقصّرند، اشكال تراشى مى كنند و توسّلى را كه قرآن و روايات اجازه داده مجاز نمى شمرند و گمان مى كنند اين باعث كمال توحيد آنان است، در حالى كه در خطا و اشتباهند. توسّل به اولياء الله به خاطر اطاعت، عبادات، اعمال و قربشان در درگاه خدا، تأكيدى است بر مسأله توحيد و همه چيز را از خدا خواستن.
گروه دوّم گروه افراطى هستند، آنهايى كه به وسيله توسّل راه غلوّ را پيش مى گيرند. خطر اين غلاة از خطر گروه اوّل كمتر نيست. تعبيراتى مى كنند كه با توحيد افعالى سازگار نيست، يا تعبيراتى دارند كه با توحيد در عبادت نمى سازد. در حالى كه «لا مؤثّر فى الوجود إلاّ الله» مؤثّر واقعى در جهان هستى خداست و هر كه هر چه دارد از اوست. بنابراين ما همان گونه كه بايد با منكران توسّل صحيح مبارزه كنيم يا آنها را ارشاد نماييم و از خطاها باز داريم، گروه غلات و افراطى گران را نيز بايد ارشاد كرده و به راه صحيح بازگردانيم.
در واقع مى توان گفت يكى از عوامل پيدايش منكران توسّل افراط و غلوّ بعضى از طرفداران توسّل است. وقتى اينها راه افراط را پيش گرفتند، طبيعى است گروهى تفريطى در مقابل آنها پيدا مى شوند، اين قانونى است در همه مسائل اعتقادى، اجتماعى و سياسى كه اين دو دسته انحرافى لازم و ملزوم يكديگر بوده و خواهند بود و هر دو راه خطا را مى پيمايند.
بايد به مردم اين مطلب را بياموزيم كه به توسّل به اولياءالله و صالحان قناعت نكنند. اصلا توسّل درسى است براى ما، چرا به آنها متوسّل مى شويم؟ براى اين كه در پيشگاه خدا آبرومندند، چرا آبرومندند؟ براى اعمال صالحشان، پس ما بايد به طرف اعمال صالح پيش برويم. توسّل به ما درس مى دهد كه تقرّب به خدا از طريق اعمال صالح است و توسّل به اولياءالله به خاطر اعمال صالحشان مى باشد، آنها در پيشگاه خدا مقرّب شدند و ما از آنها مى خواهيم كه نزد خداوند براى ما شفاعت كنند، پس ما هم بايد بكوشيم آن مسيرى را كه آنها طى كرده اند دنبال كنيم. توسّل بايد تبديل به يك مكتب انسان ساز و تربيت كننده شود، مبادا در توسّل متوقّف شويم و آن اهداف عاليه توسّل را فراموش كنيم اين هم امر مهمّى بود كه همه بايد به آن توجّه داشته باشيم.
نكته ديگر اين كه توسّل به عالم اسباب هم در امور تشريعى وجود دارد و هم در امور تكوينى و هيچ كدام مانع از توحيد نيست. ما هنگامى كه مى خواهيم به نتايج مطلوب برسيم، در زندگى طبيعى مان به دنبال اسباب مى رويم، زمين را شخم مى زنيم، بذرافشانى مى كنيم، آبيارى و آفت زدايى مى كنيم، محصول را به موقع برداشت مى كنيم و از آن براى زندگى مان استفاده مى كنيم.
آيا توسّل به اين اسباب ما را از خدا غافل مى كند؟ آيا اعتقاد به اين كه زمين بذر گياهان را مى روياند و يا نور آفتاب و قطره هاى حيات بخش باران، بذر و گل و گياه و ميوه ها را پرورش مى دهد، و به طور كلّى اعتقاد به اين عالم اسباب، مخالف توحيد افعالى است؟
به يقين مخالف نيست، زيرا ما به دنبال عالم اسباب مى رويم، امّا مسبّب الاسباب را خدا مى دانيم. پس همان گونه كه توسّل به اسباب طبيعى با اصل توحيد منافات ندارد و «اين همه آوازها از شه بود» در عالم تشريع نيز توسّل به انبيا و اوليا و معصومين و تقاضاى شفاعت از آنها در پيشگاه خدا هيچ منافاتى با اصل توحيد ندارد.
البتّه مى دانيم يك گروه افراطى نيز در اينجا پيدا شده اند كه عالم اسباب را منكر شده اند; آنها به همين گمان كه اعتقاد به عالم اسباب با توحيد افعالى خدا منافات دارد، مى گويند آتش نمى سوزاند خداوند به هنگام نزديك شدن آتش به چيزى آن را مى سوزاند. آب آتش را خاموش نمى كند خداوند به هنگام ريختن آب بر روى آتش، آتش را خاموش مى كند، و به اين ترتيب تمام رابطه علّت و معلول كه از روابط بديهى در جهان آفرينش است، منكر مى شوند.
در حالى كه قرآن مجيد عالم اسباب را به روشنى به رسميّت شناخته و مى گويد: ابرها را مى فرستيم، اين ابرها زمين هاى تشنه را آبيارى مى كند، به وسيله آنها احياى ارض مى شود: (فَيُحْيِى به الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا).(4) «يحيى به» يعنى به اين دانه هاى باران زمين را حيات مى بخشد. آياتى كه دلالت بر به رسميّت شناخته شدن عالم اسباب دارد، بسيار زياد است. منتها اين اسباب چيزى از خودشان ندارند، هر چه دارند از ناحيه اوست.
اين آثار را خدا به آنها داده، همان گونه كه منكران اسباب طبيعى، خطاكاران غافلى هستند، منكران اسباب در عالم تشريع هم خطاكارانند.
اميدواريم با توجّه به آنچه گفته شد، دست از تعصّب بردارند و راه صحيح را برگزينند و از اين طريق تكفيرها و تفسيق ها را پايان پيدا دهند و مسلمانان جهان با هم ائتلاف يابند و در برابر دشمنانى كه قرآن و اسلام و خدا را هدف حملات خود قرار داده اند بايستند و تعليمات اسلام را، خالص از هر گونه شرك، از هر گونه زياده روى و غلو و از هر گونه كوتاهى و نقصان به مردم جهان معرّفى كنند.
1 . سوره نمل، آيه 80 .
2. سوره مزمّل، آيه 20.
3. سوره آل عمران، آيه 169 .
4. سوره روم، آيه 24
توسّل در گستره آيات و دليل عقل
اين مسأله (توسّل به اولياء الله) در پيشگاه خدا براى حلّ مشكلات مادّى و معنوى از مهم ترين و جنجالى ترين مباحث ميان وهّابيان و ساير مسلمين جهان است. وهّابيان تصريح مى كنند توسّل إلى الله با اعمال صالحه اشكالى ندارد، ولى توسّل به اولياء الله جايز نيست. آن را نوعى شرك مى دانند، در حالى كه ساير مسلمين جهان توسّل به اولياء الله را به معنايى كه شرح خواهيم داد مجاز مى شمرند.
پندار وهّابيان اين است كه آياتى از قرآن مانع از اين توسّل است و آن را شرك مى شمارند، از جمله آيه شريفه (مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللهِ زُلْفَى)(1) كه درباره معبودهايى مانند فرشتگان است و مشركان جاهليّت مى گفتند «اگر ما آنها را پرستش مى كنيم براى اين است كه ما را به خدا نزديك كند» و قرآن اين سخن آنها را شرك مى شمارد. در آيه ديگر مى گويد: «(فَلاَ تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً) ; كسى را با خدا نخوانيد».(2)
در آيه ديگرى مى فرمايد: «(وَالَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاَ يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَىْء) ; كسانى را كه غير از خدا مى خوانند، هيچ مشكلى از آنها را حل نمى كند».(3)
توهّم و پندار وهّابيان اين است كه اين آيات نفى توسّل به اولياء الله مى كند. علاوه بر اين بحث ديگرى هم دارند. آنها مى گويند به فرض كه توسّل به پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در حال حياتش طبق بعضى از روايات جايز باشد، در حال وفات و بعد از مرگ دليلى بر جواز توسّل به آن حضرت نداريم. اين بود خلاصه ادّعاهاى آنها.امّا متأسّفانه به خاطر همين گونه سخنان بى مدرك، وهّابيان بسيارى از مسلمانان را متّهم به شرك و كفر كرده، خون آنها را مباح دانسته و اموالشان را نيز مباح شمرده اند. خون هاى زيادى به اين بهانه ريخته شد و اموال زيادى نيز به غارت رفت.
اكنون كه اعتقاد آنها را دانستيم خوب است به اصل سخن برگرديم و مسأله توسّل را از ريشه حل كنيم.
نخست به سراغ «توسّل» در لغت و در آيات و روايات مى رويم:
«توسّل» در لغت به معناى انتخاب وسيله، و وسيله به معناى چيزى است كه انسان را متقرّب به ديگرى كند.لسان العرب كه از كتب معروف لغت است، مى گويد: «وصَّلَ إلى الله وسيلةً إذا عَمِل عملا تقرّب به إليه و الوسيلة ما يتقرّب به إلى الغير; توسّل جستن به سوى خدا و انتخاب وسيله اين است كه انسان عملى انجام دهد كه او را به خدا نزديك كند و وسيله به معناى چيزى است كه انسان به كمك آن به چيز ديگرى نزديك مى شود».در مصباح اللغة نيز آمده است : «الوسيلة ما يتقرّب به إلى الشىء و الجمع الوسائل» وسيله چيزى است كه انسان با آن به چيز ديگر يا شخص ديگر نزديك مى شود و جمع «وسيله» هم «وسائل» است. در مقاييس اللغة مى خوانيم: «الوسيلة الرغبة و الطلب; وسيله به معناى رغبت و طلب است».بنابراين وسيله هم به معناى تقرّب جستن است و هم به معناى چيزى است كه باعث تقرّب به ديگرى مى شود و اين يك مفهوم وسيع و گسترده اى دارد. به آيات قرآن مجيد باز مى گرديم.در قرآن مجيد واژه وسيله در دو آيه به كار رفته است. اوّل آيه 35 سوره مائده است كه مى گويد: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَجَاهِدُوا فِى سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ). مخاطب در اين آيه همه افراد با ايمانند. در اين جا سه دستور داده شده است: اوّل دستور به تقوا، دوّم دستور به انتخاب وسيله، وسيله اى كه ما را به خدا نزديك كند و سوّم دستور به جهاد در راه خدا. نتيجه مجموع اين صفات، (تقوا و توسّل و جهاد) همان چيزى است كه در آخر آيه آمده است:
«لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ; اين باعث فلاح و رستگارى شماست».
دوّمين موردى كه وسيله در قرآن مجيد به كار رفته، آيه 57 سوره اسراء است. براى فهم معناى آيه 57 بايد به آيه 56 برگرديم كه مى فرمايد : «(قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِّنْ دُونِهِ فَلاَ يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنكُمْ وَلاَ تَحْوِيلا); اى پيغمبر بگو : كسانى را كه غير از خدا مى خوانيد و معبود خود مى دانيد آنها را بخوانيد، مشكلى را حل كنند آنها هيچ مشكلى را از شما نمى توانند حل كنند و هيچ تغيير و دگرگونى ايجاد كنند».با توجّه به جمله «قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ» معلوم مى شود منظور از اين آيه بت ها و امثال آنها نيست، چون «الذين» براى ذوى العقول (صاحبان عقل) است، بلكه منظور از آن فرشتگانى است كه آنها مى پرستيدند يا حضرت مسيح است كه گروهى به عنوان معبود پرستش او مى كردند.اين آيه مى گويد نه فرشتگان و نه حضرت مسيح نمى توانند مشكل شما را حل كرده و كشف ضرّ كنند.آيه بعد مى گويد: «(أُوْلَئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلَى رَبِّهِمْ الْوَسِيلَةَ);يعنى خود اينها (حضرتمسيح و فرشتگان) كسانى هستند كه به درگاه خدامى روند و با وسيله اى به او تقرّب مى جويند، وسيله اى كه «(أَيُّهُمْ أَقْرَبُ);هر وسيله اى كه نزديك تر باشد»، «(وَيَرْجُونَ رَحْمَتَهُ); و اميد به رحمت خدا دارند»، «(وَيَخَافُونَ عَذَابَهُ); از عذاب خداوند مى ترسند» چرا كه «(إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ كَانَ مَحْذُوراً); عذاب پروردگارت چيزى است كه از آن هر كسى وحشت دارد».
اشتباه بزرگ وهّابيان اين است كه تصوّر مى كنند مفهوم توسّل به اولياءالله اين است كه آنها را كاشف الضر بدانند يعنى برطرف كننده زيان ها و مشكلات. تصوّر مى كنند آنها را مستقلاّ سرچشمه قضاى حاجات و دفع كربات مى دانند، در حالى كه معناى توسّل اين نيست. آياتى كه وهّابيان به آن توسّل جسته اند آياتى است كه درباره عبادت است، در حالى كه هيچ كس عبادت اولياءالله نمى كند.
ما وقتى به پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) متوسّل مى شويم، آيا عبادت پيغمبر مى كنيم؟ آيا ما پيغمبر را مستقلّ در تأثير و كاشف الضر مى دانيم؟ توسّلى كه قرآن مجيد به آن دعوت كرده اين است كه به آن وسيله به خدا نزديك شويم. يعنى اين ها در پيشگاه خدا شفاعت مى كنند، همين چيزى كه ما در شفاعت گفتيم.در واقع ماهيّت توسّل با ماهيّت شفاعت يكى است. آيات زيادى دليل بر شفاعت و دو آيه هم درباره توسّل است، و جالب اين كه در آيه 57 سوره مائده جمله (أيّهم أقرب) مى گويد، فرشتگان و حضرت مسيح هم وسيله اى براى خود انتخاب مى كنند وسيله اى كه نزديك تر است. «هم» ضمير جمع عاقل است يعنى به صالحين و اولياءالله متوسّل مى شوند. هر كدام از اين صالحين كه به خدا نزديك ترند.به هر حال بايد در ابتداى بحث روشن شود كه توسّل به اولياءالله چيست؟ آيا عبوديّت و پرستش آنهاست؟ ابداً; آيا آنها را قاضى مستقل در تأثير دانستن است؟ ابداً. آيا آنها قاضى الحاجات و كاشف الكرباتند؟ ابداً. آنها در پيشگاه خدا براى كسى كه به آنها متوسّل شده شفاعت مى كنند، درست مثل اين است كه من مى خواهم به در خانه شخص بزرگى بروم و او مرا نمى شناسد. از شخصى كه مرا مى شناسد و با آن شخص بزرگ آشناست، خواهش مى كنم كه من همراه تو نزد او مى آيم، تو مرا به او معرّفى كن و در نزد او براى من شفاعت نما. اين كار نه عبوديّت است و نه استقلال در تأثير.
در اين جا مناسب است به سراغ كلام جالبى برويم كه «بن علوى» در كتاب معروف خود «مفاهيم يجب أن تصحّح» آورده است، او مى گويد: بسيارى از مردم در فهم حقيقت توسّل گرفتار خطا شده اند و به همين جهت ما مفهوم صحيح توسّل را به نظر خود بيان مى كنيم و قبل از بيان اين مطلب بايد چند نكته را يادآور شويم:
1ـ توسّل يكى از طرق دعاست و در واقع بابى از ابواب توجّه به خداوند سبحان است، پس مقصد و مقصود اصلى و حقيقى، خداوند سبحان است و شخصى كه به او توسّل مى جويى، واسطه و وسيله تقرّب به خداست و اگر كسى غير از اين اعتقاد داشته باشد، مشرك است.
2ـ كسى كه به وسيله شخصى به خدا متوسّل مى شود، به خاطر محبّتى است كه به او داشته و اعتقادى كه در مورد او دارد و معتقد است كه خداوند سبحان او را دوست دارد و اگر فرضاً خلاف اين مطلب ظاهر شود كاملا از او دورى مى كند و با او مخالفت خواهد كرد. آرى معيار اين است كه خدا او را دوست دارد.
3ـ اگر شخصى كه توسّل مى جويد معتقد باشد كه «متوسَّلٌ به» يعنى آن شخص واسطه سود و زيان، به صورت استقلالى و بنفسه مثل خدا مى باشد، اين شخص مشرك است.
4ـ توسّل يك امر واجب و ضرورى نيست و راه منحصر اجابت دعا، توسّل نمى باشد. مهم دعاست و به درگاه خدا رفتن، به هر صورت كه باشد. همان گونه كه خداوند فرموده : (وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِى عَنِّى فَإِنِّي قَرِيبٌ).(4) بن علوى مالكى بعد از بيان اين مقدّمه به سراغ نظرات علما و فقها و متكلّمين اهل سنّت در مسأله توسّل مى رود و مى گويد: هيچ اختلافى بين مسلمين در مشروعيّت توسّل إلى الله بالأعمال الصّالحة نيست، يعنى انسان به وسيله اعمال صالح تقرّب إلى الله بجويد. اين مورد اختلاف نيست، مثلا كسى كه روزه بگيرد، نماز بخواند قرائت قرآن كند، در راه خدا صدقه دهد، به وسيله اين اعمال توسّل الى الله جسته و تقرّب الى الله را پيدا مى كند. اين از مسلّمات است كه بحثى در آن نيست.اين نوع توسّل را حتّى سلفى ها پذيرفته اند، از جمله ابن تيميّه در كتاب هاى مختلفش به خصوص در رساله القاعدة الجليلة فى التوسّل و الوسيلة پذيرفته است. ابن تيميّه به جواز اين گونه توسّل، يعنى توسّل به اعمال صالحه تصريح كرده است، پس محلّ اختلاف كجاست؟ محلّ اختلاف در مسأله توسّل به غير اعمال صالحه است؟ مانند توسّل به ذوات اولياءالله به اين گونه كه بگويد: اللهم إنّى اتوسّل إليك بنبيك محمّد; خدايا من متوسّل مى شوم و تقرّب مى جويم به وسيله پيغمبرت محمد(صلى الله عليه وآله); بعد اضافه مى كند و مى گويد : اختلاف در اين معنا و انكار وهّابيون نسبت به توسّل به اولياءالله در واقع يك نوع اختلاف شكلى و لفظى است و جوهرى نيست و به تعبير ديگر نزاع لفظى است. زيرا توسّل به اولياءالله در واقع به توسّل انسان به عمل آنها بر مى گردد كه جايز است، بنابراين اگر مخالفين هم با ديده انصاف و با بصيرت بنگرند، مطلب براى آنها واضح خواهد شد و اشكال منحلّ مى شود و فتنه خاموش مى گردد و نوبتى به متّهم ساختن مسلمين به شرك و ضلالت نمى رسد. سپس در توضيح اين سخن مى گويد: كسى كه به يكى از اولياءالله متوسّل مى شود به خاطر اين است كه او را دوست دارد. چرا او را دوست دارد؟ براى اين كه معتقد است او شخص صالحى است و يا اين كه آن شخص خدا را دوست مى دارد، يا اين كه خدا او را دوست مى دارد، يا انسان آن وسيله را دوست مى دارد. هنگامى كه همه اينها را مى شكافيم، مى بينيم سر از عمل در مى آورد، يعنى در واقع توسّل به اعمال صالحه در پيشگاه خداست، همان چيزى كه مورد اتّفاق همه مسلمين است.(5)البتّه ما بعداً خواهيم گفت كه توسّل به افراد هر چند براى جلالت مقامشان باشد نه براى اعمالشان، به اين عنوان كه آنها در پيشگاه خدا آبرومندند، عزيزند، سربلندند و يا به هر دليل كه باشد، ولى آنها را مستقل در تأثير ندانيم بلكه آنها را شفيع درگاه خدا بدانيم، اين توسّل نه كفر است، نه خلاف. بارها در آيات قرآن مجيد به اين نوع توسّل اشاره شده است. شرك آن است كه ما چيزى را در برابر خدا مستقلّ در تأثير بدانيم. اشتباه وهّابيون آن است كه «عبادت» و «شفاعت» را در آيه شريفه (مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللهِ زُلْفَى) (6) با هم مخلوط كرده اند و گمان كرده اند شفاعت هم شرك است، در حالى كه عبادت واسطه ها شرك است نه شفاعت آنها و نه توسّل به آنها. (دقّت كنيد)
1 . سوره زمر، آيه 3 .
2 . سوره جنّ، آيه 18 .
3 . سوره رعد، آيه 14 .
4. سوره بقره، آيه 186 .
5 . كتاب مفاهيم يجب أن تصحّح، صفحه 116 و 117 .
6. سوره زمر، آيه 3
سجده براى غير خدا جايز نيست
ما معتقديم سجده براى غير ذات پاك خداوند واحد يكتا جايز نيست، زيرا سجده نهايت خضوع و مصداق بارز پرستش است و عبوديّت مخصوص خداست.
تعبير (وَللهِِ يَسْجُدُ مَنْ فِى السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ)(1) با توجه به مقدّم شدن «للّه» در جمله مزبور، آيه دلالت بر حصر دارد يعنى همه و همه در آسمان و زمين فقط براى خدا سجده مى كنند!
همچنين جمله (لَهُ يَسْجُدُونَ) در آيه 206 اعراف نشان ديگرى از انحصار سجده براى خداست.
اصولا سجده آخرين درجه خضوع است و آن مخصوص خدا است و اگر براى شخص يا چيز ديگرى سجده كنيم او را همسان و هم شأن خدا قرار داده ايم و اين كار درست نيست.
ما يكى از معانى توحيد را «توحيد در عبادت» مى دانيم، يعنى پرستش مخصوص خداست و بدون آن توحيد كامل نمى شود و به تعبير ديگر: پرستش غير خدا از شعبه هاى شرك است و سجده نوعى پرستش است، بنابراين سجده براى غير خدا جايز نيست.
امّا سجده فرشتگان براى آدم كه در چندين آيه از قرآن آمده، ـ همان گونه كه مفسّران گفته اند ـ يا سجده به معناى احترام و تعظيم و تكريم آدم بوده، نه سجده به معناى پرستش، بلكه مقصود فرشتگان اين بوده كه ما در لباس شعر مى گوييم:
زيبنده ستايش آن آفريدگارى است *** كارد چنين دل آويز نقشى ز ماء و طينى
يا اين كه سجده چون به فرمان خدا بوده در واقع عبوديّت پروردگار بوده است و يا اين كه سجده شكر براى خدا بوده است.
و سجده يعقوب و همسر و فرزندانش براى يوسف كه در قرآن آمده است:
«(وَخَرُّوا لَهُ سُجَّداً); همگى در برابر او به سجده افتادند».(2)
نيز همان سجده شكر براى پروردگار متعال يا به معناى نوعى احترام و تكريم و تعظيم بوده است.
جالب توجّه اين كه در كتاب «وسائل الشيعه» كه از منابع معروف حديث ماست، در ابواب سجده نماز، بابى تحت عنوان «عدم جواز السجود لغير الله» ذكر شده و درآن هفت حديث از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و امامان معصوم نقل شده است كه سجده براى غير خدا جايز نيست.(3)اين سخن را خوب به خاطر داشته باشيد تا در بحث هاى آينده از آن نتيجه گيرى كنيم.
پيروان مكتب اهل بيت(عليهم السلام) متّفقاً بر اين عقيده هستند كه بر غير زمين نمى توان سجده كرد، البتّه عقيده دارند كه بر آن چه از زمين مى رويد نيز مى توان سجده كرد، به شرط آن كه خوردنى و پوشيدنى نباشد مانند برگ و چوب درختان و حصير و بوريا و امثال آنها.
در حالى كه فقهاى اهل سنّت عموماً معتقد به جواز سجده بر همه چيز هستند. البتّه گروهى از آنان سجده بر آستين لباس يا گوشه عمامه و مانند آن را استثنا كرده و جايز ندانسته اند.
پيروان اهل بيت(عليهم السلام) به استناد رواياتى كه از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و ائمّه اهل بيت(عليهم السلام) و عمل صحابه نقل شده، بر اين عقيده اصرار دارند، لذا در مسجد الحرام و مسجد پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)ترجيح مى دهند روى فرش ها سجده نكنند بلكه روى سنگ ها سجده كنند و گاه حصيرى همراه خود مى آورند و روى حصير سجده مى كنند.
در مساجد ايران و عراق و كشورهاى شيعه نشين كه تمام مساجد مفروش است، قطعه خاكى را به نام «مهر نماز» درست كرده و آن را روى فرش گذارده و بر آن سجده مى كنند تا پيشانى كه اشرف اعضاى انسان است، در پيشگاه خداوند به خاك ساييده شود و نهايت تواضع در پيشگاه خدا به عمل آيد. گاه اين قطعه خاك را از تربت شهيدان انتخاب مى كنند كه يادآور جانفشانى هاى آنها در راه خدا باشد و حضور قلب بيشترى در نماز حاصل كنند، و تربت شهيدان كربلا را بر ديگران ترجيح مى دهند، ولى نه هميشه مقيّد به تربت هستند و نه خاك، بلكه همان طور كه گفته شد بر سنگ هاى كف مساجد ـ مانند مسجد الحرام و مسجد النبى(صلى الله عليه وآله) ـ به راحتى سجده مى كنند. (دقّت كنيد)
به هر حال پيروان اهل بيت(عليهم السلام) براى اثبات وجوب سجده بر زمين دلايل فراوانى دارند، از جمله احاديثى از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و سيره صحابه كه در بحث هاى آينده خواهد آمد و رواياتى از امامان اهل بيت(عليهم السلام) كه به زودى اشاره خواهيم كرد.
با اين حال جاى تعجّب است كه چرا بعضى از برادران اهل سنّت در برابر اين فتوا اين همه عكس العمل شديد نشان مى دهند، گاه آن را بدعت و گاه حتّى آن را كفر و بت پرستى مى شمرند.
اگر ما با كتاب هاى مورد قبول اين برادران ثابت كنيم رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و يارانش بر زمين سجده مى كردند، باز هم بدعت است؟!
اگر ما ثابت كنيم بعضى از ياران آن حضرت مانند جابر بن عبدالله انصارى به هنگامى كه هوا گرم بود و سنگها و ريگ ها داغ و سوزان مى شدند مقدارى ريگ را در دست خود گرفته و از اين دست به آن دست مى دادند تا قدرى خنك شود و بتوانند پيشانى خود را بر آن بگذارند،(4) آيا جابر بن عبدالله را بت پرست يا بدعت گذار مى دانند؟!
آيا كسى كه بر حصير سجده مى كند ياترجيح مى دهد روى سنگ هاى كف مسجد الحرام و مسجد النبى(صلى الله عليه وآله) سجده كند، حصير را مى پرستد يا سنگ هاى كف مسجد را پرستش مى كند؟!
آيا لازم نيست اين برادران يكى از هزاران كتاب فقهى ما را در باب اشيايى كه مى توان بر آن سجده كرد، مطالعه كنند و ببينند اين نسبت هاى ناروا كمترين بويى از حقيقت ندارد؟
آيا متّهم ساختن به بدعت يا كفر و بت پرستى چيزى است كه خداوند در قيامت به آسانى از آن مى گذرد؟
براى اين كه روشن شود چرا شيعيان بر زمين سجده مى كنند، توجّه به اين حديث امام صادق(عليه السلام) كافى است: هشام بن حكم كه از ياران دانشمند آن حضرت است سؤال كرد، بر چه چيز مى توان سجده كرد و برچه چيز نمى توان سجده كرد؟ امام فرمود: «السُّجُودُ لاَ يَجُوزُ إِلاَّ عَلَى الاَْرْضِ أَوْ مَا أنْبَتَتْ الأرْضُ إِلاَّ مَا أُكِلَ أوْ لُبِسَ; سجود جايز نيست مگر بر زمين يا چيزى كه از زمين مى رويد، مگر خوردنى ها و پوشيدنى ها».
هشام مى گويد: گفتم فدايت شوم حكمت آن چيست؟
فرمود: «لاَِنَّ السُّجُودَ هُوَ الْخُضُوعُ لِلّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلاَ يَنْبَغِى أنْ يَكُونَعَلَى مَا يُؤْكَلُ وَ يُلْبَسُ لاَِنَّ أبْنَاءَ الدُّنْيَا عَبِيدُ مَا يَأْكُلُونَ وَ يَلْبَسُونَ وَ السَّاجِدُ فِى سُجُودِهِ فِى عِبَادَةِ اللهِ فَلاَ يَنْبَغِى أنْ يَضَعَ جَبْهَتَهُ فِى سُجُودِهِ عَلَى مَعْبُودِ أبْنَاءِ الدُّنْيَا الَّذِينَ اغْتَرُّوا بِغُرُورِهَا ; زيرا سجود خضوع براى خداوند متعال است و سزاوار نيست بر خوردنى ها و پوشيدنى ها سجده كرد، زيرا دنياپرستان بنده خوردنى ها و پوشيدنى ها مى باشند و كسى كه سجده مى كند در حال سجود مشغول عبادت خداست. بنابراين سزاوار نيست پيشانى را در سجده اش بر چيزى بگذارد كه معبود دنياپرستانى است كه فريفته زرق و برق دنيا هستند.
سپس امام افزود: «وَالسُّجُودُ عَلَى الاَْرْضِ أَفْضَلُ لاَِنَّهُ أبْلَغُ لِلتَّوَاضُعِ وَالْخُضُوعِ لِلّهِ عَزَّ وَ جَلَّ; سجده بر زمين افضل است، چرا كه تواضع و خضوع در برابر خدا را بهتر نشان مى دهد».(5)
حال به سراغ مدارك اين مسأله مى رويم و نخست از كلام رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شروع مى كنيم:
الف) حديث معروف نبوى در مورد سجده بر زمين
اين حديث را شيعه و اهل سنّت از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نقل كرده اند كه فرمود: «جُعِلَتْ لِىَ الاَْرْضُ مَسْجِداً وَ طَهُوراً ; زمين براى من محلّ سجده و طهارت (تيمّم) قرار داده شده است».(6)
بعضى گمان كرده اند معناى حديث آن است كه سراسر روى زمين محلّ عبادت پروردگار است و انجام عبادات، مخصوص محلّ معيّنى نيست، آن گونه كه يهود و نصارى گمان مى كرده اند كه عبادت حتماً بايد در كليسا و معابد خاص انجام گردد، ولى اين تفسير با كمى دقّت با معناى واقعى حديث سازگار نيست، زيرا پيامبر فرمود: «زمين هم طهور است و هم مسجد» و مى دانيم آنچه طهور است و با آن مى توان تيمّم كرد، خاك و سنگ زمين است، بنابر اين سجده گاه نيز بايد همان خاك و سنگ باشد.
اگر پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) مى خواست آن معنا را كه جمعى از فقهاى اهل سنّت از حديث استفاده كرده اند، بيان كند بايد بگويد: «جعلت لى الارض مسجداً وترابها طهوراً; سرتاسر زمين براى من مسجد است و خاك آن وسيله طهارت و تيمم» ولى چنين نفرمود.
بنابراين شكّى نيست كه مسجد در اين جا به معناى سجده گاه است و سجده گاه بايد همان چيزى باشد كه بتوان بر آن تيمّم كرد.
پس اگر شيعيان مقيّد هستند بر زمين سجده كنند و سجده بر فرش و مانند آن را مجاز نمى دانند، كار خطايى نكرده اند، چون به دستور رسول الله(صلى الله عليه وآله) عمل مى كنند.
(صلى الله عليه وآله)از روايات متعدّدى استفاده مى شود كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز بر زمين سجده مى كرد، نه بر فرش، لباس و مانند آن.
در حديثى از ابوهريره مى خوانيم كه مى گويد: «سجد رسول الله فى يوم مطير حتّى أنّى لانظر إلى أثر ذلك فى جبهته و ارنبته; رسول خدا را در يك روز بارانى ديدم كه بر زمين سجده مى كرد و اثر آن بر پيشانى و بينى او نمايان بود».(7)
اگر سجده بر فرش و پارچه جايز بود، لزومى نداشت آن حضرت در روز بارانى بر زمين سجده كند.
عايشه نيز مى گويد: «ما رأيت رسول الله متقياً وجهه بشىء; من هرگز نديدم پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) (به هنگام سجده) پيشانى خود را به چيزى بپوشاند».(8)
ابن حجر در شرح اين حديث مى گويد: اين حديث اشاره به اين است كه اصل در سجده اين است كه پيشانى به زمين برسد ولى در موقع عدم توانايى واجب نيست.(9)
در روايت ديگرى از ميمونه (همسر ديگر رسول خدا) آمده است: «و رسول الله يصلى على الخُمرة فيسجد; پيامبر بر قطعه حصيرى نماز مى خواند و سجده مى كرد».(10)
بديهى است مفهوم حديث اين است كه پيامبر بر همان سجّاده حصيرى سجده مى كرد.
روايات متّعددى در منابع معروف اهل سنّت آمده است كه پيامبر بر «خمره» نماز مى خواند، (خُمره حصير كوچك يا سجّاده اى است كه از برگ درخت نخل مى بافتند).
عجب اين است كه اگر شيعيان به اين صورت عمل كنند و به هنگام نماز خواندن سجّاده هاى حصيرى زير پا بيندازند، از سوى بعضى از متعصّبين به بدعت متّهم مى شوند و با چشم خشم به آنها مى نگرند در حالى كه اين احاديث مى گويد اين كار سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله)بوده است.
و چقدر دردناك است كه سنّت ها بدعت شمرده شود!
فراموش نمى كنم كه دريكى از سفرهاى زيارت خانه خدا هنگامى كه درمسجدپيامبر(صلى الله عليه وآله)روى سجّاده حصيرى كوچكى مى خواستم نمازبخوانم، فرد متعصّبى از علماى وهّابى آمد و حصير را گرفت و با قيافه اى خشمگين به گوشه اى پرتاب كرد، لابد «سنّت» را «بدعت» مى شمرد!
از موضوعات جالب در اين بحث اين است كه دقّت در حالات صحابه و گروهى كه بعد از آنها روى كار آمدند (و به نام تابعين معروفند) نشان مى دهد كه آنها هم بر زمين سجده مى كردند، به عنوان نمونه:
1ـ جابر بن عبدالله انصارى مى گويد: «كنت اصلّى مع النبى(صلى الله عليه وآله)الظهر فآخذ قبضة من الحصى فاجعلها فى كفىّ ثم احولها إلى الكف الأخرى حتّى تبرد ثمّ اضعها لجبينى حتّى اسجد عليها من شدّة الحرّ ; من با پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نماز ظهر مى خواندم، مقدارى از سنگريزه ها را در يك كف دست مى گرفتم و آن را از اين دست به آن دست مى كردم تا خنك شود و بر آن سجده كنم، اين كار به خاطر شدّت گرما بود».(11)
اين حديث به خوبى نشان مى دهد كه اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) مقيّد بودند بر زمين سجده كنند، حتّى براى موقع گرما چاره مى انديشيدند. اگر سجده بر زمين لازم نبود اين كار پر زحمت لزومى نداشت.
2ـ انس بن مالك مى گويد: «كنّا مع رسول الله(صلى الله عليه وآله) فى شدّة الحرّ فيأخذ أحدنا الحصباء فى يده فإذا برد وضعه و سجد عليه; ما در شدّت گرما در خدمت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بوديم بعضى از ما سنگريزه را در دستش مى گرفت تا خنك شود سپس آن را بر زمين مى نهاد و بر آن سجده مى كرد».(12)
اين تعبير نيز نشان مى دهد كه اين كار در بين اصحاب رايج بوده است.
3ـ ابوعبيده نقل مى كند «أنّ ابن مسعود لا يسجد ـ أو قال لا يصلّى ـ إلاّ على الأرض; عبدالله بن مسعود نماز نمى خواند يا گفت: سجده نمى كرد، مگر بر زمين».(13)
اگر منظور از زمين، فرش باشد احتياج به گفتن ندارد، بنابراين زمين به همان معناى خاك، سنگ، شن و مانند اينهاست.
4ـ در حالات مسروق بن اجدع از ياران ابن مسعود آمده است: «كان لا يرخص فى السجود على غير الأرض حتّى فى السفينة و كان يحمل فى السفينة شيئاً يسجد عليه; او اجازه نمى داد بر غير زمين سجده كنند، حتّى هنگامى كه به كشتى سوار مى شد، چيزى با خود به كشتى مى برد و بر آن سجده مى كرد».(14)
5ـ على بن عبدالله بن عبّاس به «رزين» نوشت: «ابعث إلىّ بلوح من أحجار المروة عليه اسجد; قطعه صافى از سنگ هاى «مروه» براى من بفرست تا بر آن سجده كنم».(15)
6ـ در نقل ديگرى در كتاب فتح البارى (شرح صحيح بخارى) آمده است: «كان عمر بن عبدالعزيز لا يكتفى بالخمرة بل يضع عليها التراب و يسجد عليه; عمر بن عبدالعزيز قناعت به سجده بر حصير نمى كرد بلكه مقدارى خاك بر آن مى گذارد و بر آن سجده مى كرد».(16)
از مجموع اين اخبار چه مى فهميم؟ آيا جز اين است كه سيره اصحاب و بعد از اصحاب، در قرون نخستين اين بوده است كه بر زمين يعنى خاك و سنگ و شن و مانند آن سجده مى كردند.
حال اگر كسانى از مسلمين در عصر ما بخواهند اين سنّت را زنده كنند بايد به عنوان بدعت از آن ياد شود؟!
آيا نبايد فقهاى اهل سنّت پيشقدم شوند و اين سنّت نبوى(صلى الله عليه وآله) را زنده كنند، همان كارى كه حكايت از نهايت خضوع در پيشگاه خدا مى كند و با حقيقت سجده سازگارتر است; به اميد آن روز.
1. سوره رعد، آيه 15.
2. سوره يوسف، آيه 100 .
3. وسائل الشيعه، جلد 4، صفحه 984.
4. مسند احمد، جلد 3، صفحه 327 و سنن بيهقى، جلد 1، صفحه 239.
5. علل الشرايع، جلد 2، صفحه 341 .
6. صحيح بخارى، جلد 1، صفحه 91 و سنن بيهقى، جلد 2، صفحه 433 (در كتب بسيار ديگرى نيز اين حديث نقل شده است).
7. مجمع الزوائد، جلد 2، صفحه 126.
8. مصنف ابن ابى شيبه، جلد 1، صفحه 397.
9. فتح البارى، جلد 1، صفحه 404.
10. مسند احمد، جلد 6، صفحه 331 .
11. مسند احمد، جلد 3، صفحه 327 ; سنن بيهقى، جلد 1، صفحه 439.
12. السنن الكبرى بيهقى، جلد 2، صفحه 106.
13. مصنف ابن ابى شيبه، جلد 1، صفحه 397.
14. طبقات الكبرى، ابن سعد، جلد 6، صفحه 53.
15. اخبار مكّه ازرقى، جلد 2، صفحه 151.
16. فتح البارى، جلد 1، صفحه 410.
سخنى را كه در بالا از جابر بن عبدالله نقل كرديم اشاره به حديث معروفى است كه بسيارى از محدّثان و مفسّران و فقيهان اهل سنّت در كتاب هاى خود از خليفه دوّم نقل كرده اند. متن حديث چنين است:
«متعتان كانتا مشروعتين فى عهد رسول الله(صلى الله عليه وآله) و أنا أنهى عنهما متعة الحجّ و متعة النساء; دو نوع متعه در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مشروع و جايز بود ولى من از آنها نهى مى كنم: حج به صورت تمتّع و ازدواج موقّت».
و در بعضى از طرق حديث آمده است: «و اعاقب عليهما; و مجازات بر آن مى كنم».
منظور از متعه حج آن است كه نخست عمره را بجا آورده و از احرام خارج شوند و بعد از مدّتى كوتاه يا طولانى مجدّداً احرام به حج ببندند.
اين حديث از احاديث مشهور است كه با مختصر تفاوتى از عمر نقل شده كه در بالاى منبر در حضور مردم بيان كرد كه ذيلا به هفت منبع از منابع حديث، فقه و تفسير اهل سنّت اشاره مى كنيم:
1ـ مسند احمد، جلد 3، صفحه 325.
2ـ سنن بيهقى، جلد 7، صفحه 206.
3ـ المبسوط سرخسى، جلد 4، صفحه 27.
4ـ المغنى ابن قدامه، جلد 7، صفحه 571.
5ـ محلى ابن حزم، جلد 7، صفحه 107.
6ـ كنزالعمّال، جلد 16، صفحه 521.
7ـ تفسير كبير فخر رازى، جلد 10، صفحه 52.
اين حديث پرده از روى مسائل متعدّدى بر مى دارد:
الف) حليّت متعه در دوران خليفه اوّل
متعه (ازدواج موقّت) در تمام دوران حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله) حتّى در دوران خليفه اوّل مباح بوده و خيلفه دوّم از آن نهى كرده است!
خليفه به خود اجازه مى داد كه در برابر نصّ صريح پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)قانونگزارى كند، حال آن كه قرآن مى گويد: «وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا ; آنچه را پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى شما آورده بگيريد و آنچه را نهى كرده خوددارى كنيد».(1)
آيا كسى جز پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) حقّ تصرّف در احكام الهى را دارد؟ آيا كسى مى تواند بگويد رسول خدا چنين كرد و من چنين مى كنم؟
آيا اجتهاد مقابل نصّ صريح پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه برگرفته از كلام خدا است، جايز است؟
حقيقت اين است كه كنار گذاشتن دستور رسول خدا(صلى الله عليه وآله) با اين صراحت واقعاً حيرت انگيز است.
اضافه بر اين اگر راه براى اجتهاد در مقابل نصّ گشوده شود، چه دليلى دارد كه ديگران دست به چنين كارى نزنند؟ آيا اجتهاد مخصوص يك نفر بوده و ديگران مجتهد نيستند؟ اين مسأله بسيار مهمّى است، زيرا با گشوده شدن باب اجتهاد در برابر نص، چيزى از احكام الهى مصونيّت پيدا نمى كند، و هرج و مرج غريبى در احكام جاودانه اسلام پديد مى آيد و در واقع كلّ احكام اسلام به خطر مى افتد.
چرا عمر با اين دو دستور به مخالفت برخاست؟ در مورد حجّ تمتّع تصوّرش اين بود، مسلمانانى كه به حج مى آيند بايد حج و عمره را تمام كنند و از احرام به درآيند، و بعد مثلا با همسران خود آميزش كنند، و اين كه عمره تمتع را بجا آورند و چند روزى از احرام به درآيند و آزاد باشند، اين كار خوبى نيست و با روح حج نمى سازد!
در حالى كه اين پندار نادرستى است، چون حجّ و عمره دو برنامه جداگانه است كه ممكن است حتّى بيش از يك ماه ميان آنها فاصله شود، مسلمانان در شوّال يا ذى القعده به مكّه مشرّف مى شوند و عمره را بجا مى آورند و تا روز هشتم ذى الحجّه آزاد مى باشند و سپس براى مراسم حج محرم مى شوند و به عرفات مى روند. اين چه ايرادى دارد كه او نسبت به آن از خود حسّاسيّت نشان داد.
و امّا در مورد متعه و ازدواج موقّت، به پندار بعضى تصوّر او بر اين بود كه اگر عقد موقّت جايز شود، شناختن نكاح از زنا مشكل مى شود، چرا كه هر مردى را با زنى ديديم، ممكن است ادّعا كنند كه ما ازدواج موقّت داريم! و زنا گسترش پيدا مى كند!اين پندار از پندار اوّل سست تر است، چرا كه به عكس، ممنوع كردن عقد متعه موجب گسترش زنا و بى عفّتى است، زيرا همان گونه كه پيش از اين هم اشاره شد، بسيارند جوانانى كه قادر بر ازدواج دائم نيستند يا كسانى كه از همسران خود دورند و بر سر دوراهى ازدواج موقّت و زنا قرار دارند. بديهى است جلوگيرى از ازدواج موقّتى كه با برنامه ريزى صحيحى انجام مى شود، آنها را در وادى پرگناه و آلوده زنا و بى عفّتى مى افكند.
و به همين جهت در حديث معروفى از على(عليه السلام) نقل شده است كه «اگر عمر از متعه نهى نكرده بود، هيچ فردى جز بى بند و باران آلوده زنا نمى شد»; (لَوْ لاَ أنّ عُمَر نَهَى النَّاسَ عَنِ الْمُتْعَةِ مَا زَنَى إِلاّ شَقِى).(2)
د) غوغاى عجيب در مورد «زمان تحريم متعه»
از روايت فوق كه گروه عظيمى از محدّثان و مفسّران و فقيهان اهل سنّت آن را نقل كرده اند، به خوبى استفاده مى شود كه تحريم متعه در زمان عمر بود نه در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) و روايات متعدّد ديگرى كه در همان منابع نقل شده نيز آن را تأييد مى كند، به عنوان نمونه:
1ـ ترمذى محدّث معروف نقل مى كند كه مردى از اهل شام از عبدالله بن عمر از متعه زنان سؤال كرد، گفت: حلال است. سؤال كننده گفت: پدرت عمر از آن نهى كرده، عبدالله گفت: «أرأيت إن كان أبى قد نهى عنها و قد سنّها رسول الله، أنترك السنّة و نتبع قول أبى؟! ; آيا اگر پدرم از آن نهى كند ولى رسول خدا آن را سنّت قرار داده باشد، ما سنّت آن حضرت را ترك كنيم و از سخن پدرم پيروى كنيم؟!».(3)
2ـ در حديث ديگر (در صحيح مسلم) از جابر بن عبدالله مى خوانيم كه مى گويد ما در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) با مهريّه مختصرى از خرما و آرد براى چند روز متعه مى كرديم و در عصر ابوبكر نيز ادامه داشت تا آن كه عمر آن را به خاطر جريان «عمروبن حريث» نهى كرد.(4)
3ـ در حديث ديگرى در همان كتاب آمده است كه ابن عباس و ابن زبير در مورد متعه زنان و متعه حج اختلاف كردند (و از جابر بن عبدالله داورى خواستند)، جابر گفت: ما، هر دو را در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله)انجام داديم، سپس عمر ما را نهى كرد و ما خوددارى كرديم!(5)
4ـ ابن عبّاس كه او را «حبر الأمّة» (عالم و دانشمند امّت اسلام) ناميده اند نيز، از طرفداران عدم نسخ حكم متعه در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بود، شاهد آن مشاجره اى است كه ميان او و عبدالله بن زبير رخ داد، كه در صحيح مسلم آمده است:
عبدالله بن زبير در مكّه اقامت كرده بود. روزى (در ميان جمعى از مردم كه ابن عبّاس هم در ميان آنها بود) گفت : بعضى از كسانى كه خداوند چشم و دل آنها را، مانند چشم سر آنها كور كرده، فتوا به جواز متعه مى دهند ـ منظور او ابن عبّاس بود كه در آن زمان نابينا شده بود ـ ابن عبّاس كه اين سخن را شنيد، گفت : تو آدم جلف نادانى هستى،به جانم سوگند در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ما اين كار را مى كرديم.
ابن زبير (بى اعتنا به نام رسول خدا) گفت: تو آزمايش كن، به خدا سوگند اگر انجام دهى تو را سنگسار مى كنم!(6) يعنى منطق را با زور و تهديد پاسخ گفت!
احتمالا اين سخن در زمانى بود كه عبدالله بن زبير قدرت را در مكّه به دست گرفته بود، و به خود اجازه مى داد كه در برابر مرد دانشمندى همچون ابن عبّاس، چنين جسورانه سخن بگويد، در حالى كه ابن عبّاس از نظر سن، پدر او محسوب مى شد و از نظر علم قابل مقايسه با او نبود، و به فرض كه توان علمى او را مى داشت، حق نداشت چنين سخنى بگويد، زيرا اگر كسى به فتواى خود در اين گونه احكام عمل كند به فرض كه اشتباه باشد «وطى به شبهه» محسوب مى شود و مى دانيم كه وطى به شبهه حد ندارد و تهديد به سنگسار كردن يك سخن بى معنا و جاهلانه است.
البتّه چنين موضع گيرى زشتى، از سوى جوان نادان و جسورى مثل عبدالله بن زبير بعيد نيست!
جالب اين كه راغب در كتاب محاضرات... نقل مى كند كه فرزند عبدالله بن زبير با لحنى آميخته به سرزنش به ابن عباس گفت: چرا «متعه» را حلال مى شمرى. ابن عباس گفت از مادرت بپرس! به سراغ مادر آمد مادرش گفت: «ما ولدتك الا فى المتعة; تولد تو در زمانى بود كه من متعه پدرت بودم!».(7)
5ـ در مسند احمد مى خوانيم كه «ابن حصين» مى گويد: آيه متعه در كتاب خدا نازل شد و ما به آن عمل كرديم و آيه اى كه آن را نسخ كند، نازل نشد تا پيامبر(صلى الله عليه وآله) چشم از دنيا فروبست.(8)
اينها نمونه رواياتى است كه با صراحت عدم نسخ حكم متعه را بيان مى كند.
در برابر اين روايات، روايات ديگرى نقل كرده اند كه نشان مى دهد اين حكم در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نسخ شده، ولى اى كاش اين روايات يكصدا و متّفق بودند، مع الأسف هر كدام زمانى غير از
ديگرى را نقل مى كند:
1ـ در بعضى از اين روايات آمده است كه حكم تحريم متعه در روز جنگ خيبر (در سال هفتم هجرى) صادر شده است.(9)
2ـ در بعضى ديگر از روايات مى خوانيم: رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در عام الفتح (سال فتح مكّه، سال 8 هجرى) در مكّه اجازه متعه داد و بعد از مدّت كوتاهى در همان سال از آن نهى فرمود.(10)
3ـ در بعضى ديگر آمده است كه در غزوه اوطاس (بعد از فتح مكّه) در سرزمين هوازن (در نزديكى مكّه) سه روز اجازه داد و سپس نهى كرد.(11)
امّا اگر حوصله بررسى اقوال مختلف در اين بحث را داشته باشيم مسأله از اين هم فراتر مى رود، زيرا فقيه معروف اهل سنّت «نَووَى» در «شرح صحيح مسلم» شش قول، در مسأله نقل مى كند كه هر كدام با روايتى هماهنگ است:
1ـ متعه در جنگ خيبر حلال و سپس (بعد از چند روز) تحريم شد.
2ـ در عمرة القضاء حلال شد، (سپس تحريم شد).
3ـ در روز فتح مكّه حلال و سپس تحريم شد.
4ـ رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آن را در غزوه تبوك تحريم فرمود.
5ـ در جنگ هوازن (در سرزمين اوطاس) حلال شد.
6ـ در حجّة الوداع در سال آخر عمر پيامبر(صلى الله عليه وآله) حلال شمرده شد.(12)
و از همه شگفت انگيزتر كلام شافعى است كه مى گويد: «من نيافتم چيزى را كه خداوند آن را حلال كند، سپس حرام نمايد، باز هم حلال كند و سپس حرام نمايد، مگر «متعه» را!».(13)
هر محقّقى با مشاهده اين روايات ضدّ و نقيض به مجعول بودن آنها مطمئن مى شود و آن را نشانه يك حركت سياسى مى داند.
به راستى كه اين اقوال مختلف و متعارض، هر كسى را وادار به مطالعه جدّى مى كند، مگر چه چيزى رخ داده كه در اين مسأله اين قدر روايات ضدّ و نقيض است و چرا هر محدّث يا فقيهى راهى براى خود برگزيده است؟
چگونه مى توان ميان اين روايات متعارض را جمع كرد؟
آيا اين همه اختلاف دليل بر آن نيست كه يك مسأله حسّاس سياسى در اين جا مطرح بوده كه بعضى از جاعلان حديث را وادار كرده، رواياتى جعل كنند و از نام ياران و صحابه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) سوءاستفاده كرده به آنها نسبت دهند كه آنها از آن حضرت چنين و چنان نقل كرده اند.
آن مسأله سياسى چيزى جز آن نبود كه خليفه دوّم جمله اى گفت كه «دو چيز در زمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) حلال بود و من آنها را حرام مى كنم كه يكى از آن دو متعه زنان است».
اين سخن اثر منفى عجيبى داشت كه اگر افراد امّت يا خلفا بتوانند احكام اسلام را با صراحت دگرگون سازند، دليلى ندارد كه اين كار مخصوص به خليفه دوّم باشد، ديگران نيز چنين حقّى دارند كه در برابر نصّ پيامبر(صلى الله عليه وآله) اجتهاد كنند. در اين صورت هرج و مرج عجيبى در احكام اسلام، واجبات و محرّمات پيدا مى شود و با گذشت زمان چيزى از اسلام باقى نمى ماند.
ناچار براى برچيدن آثار منفى آن، گروهى دست به كار شدند و گفتند كه تحريم اين دو، در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) صورت گرفته است، هر كس حديثى ساخت و آن را به صحابه محترم پيامبر(صلى الله عليه وآله)نسبت داد، و چون هيچ كدام واقعيّت نداشت، ضدّ و نقيض از آب درآمد!!
و گرنه چگونه ممكن است اين همه روايات ضدّ و نقيض باشد و حتّى بعضى از فقها براى جمع ميان آنها بگويند متعه زمانى مباح بود بعد حرام شد، بعد مباح شد، بعد حرام شد! مگر احكام الهى بازيچه است.
از همه اينها گذشته مباح بودن متعه در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) حتماً به خاطر ضرورتى بوده و اين ضرورت در اعصار ديگر نيز حاصل مى شود، به خصوص در عصر ما به طور شديدتر، در مورد بعضى از جوانان يا مسافران بلاد غرب در سفرهاى طولانى وجود دارد، پس چرا حرام باشد؟
در آن زمان اين همه عوامل تحريك در محيط اسلامى وجود نداشت، زنان بى حجاب يا بدحجاب، فيلم ها و برنامه هاى بدآموز، تلويزيون واينترنت و ماهواره ها، و مجالس فسادانگيز، مطبوعات فاسد و مفسد كه دامن بسيارى از جوانان را مى گيرد، مفهومى نداشت.
آيا در آن عصر متعه به عنوان يك ضرورت مجاز شمرده شده سپس از آن تا ابد نهى شده است؟ آيا اين سخن قابل قبول است؟
از همه اين ها كه بگذريم و فرض را بر اين بگيريم كه جمع كثيرى از فقهاى اسلام آن را حرام مى دانند، ولى گروهى نيز آن را مجاز شمرده اند و مسأله اختلافى است، پس با اين حال سزاوار نيست طرفداران حلال بودن، مخالفان خود را متّهم به عدم پايبندى به احكام دين كنند و يا طرفداران حرمت، خداى ناكرده و العياذ بالله طرفداران اباحه متعه را، طرفدار زنا بدانند، پاسخ خدا را در قيامت چه مى دهند؟! بنابراين حدّاكثر، يك اختلاف در اجتهاد است.
فخر رازى با تعصّب خاصّى كه دراين گونه مسائل دارد، در تفسير خود مى گويد: «ذهب السواد الأعظم من الأمّة إلى أنّها صارت منسوخة و قال السواد منهم أنّها بقيت كما كانت; اكثريّت امّت قائل به نسخ اين حكم هستند ولى گروهى نيز مى گويند حكم اباحه متعه همچنان به حال خود باقى است»،(14) يعنى اين يك مسأله اختلافى است.
در اين جا بحث ازدواج موقّت را پايان مى دهيم و از همگان انتظار داريم كه بدون پيش داورى ها و نسبت هاى ناصواب، بار ديگر اين بحث را مورد دقّت قرار دهند و داورى كنند. به يقين مطمئن مى شوند كه متعه هنوز هم يك حكم الهى و با حفظ شرايطش، حلاّل بسيارى از مشكلات است.
1. سوره حشر، آيه 7.
2. تفسير كبير فخر رازى، جلد 10، صفحه 50.
3. اين حديث در صحيح ترمذى كه امروز در دسترس ماست به اين صورت وجود ندارد بلكه به جاى متعة النساء متعة الحج آمده، ولى زين الدين معروف به شهيد ثانى از علماى قرن دهم در كتاب شرح اللمعة الدمشقية، و سيّد بن طاووس از علماى قرن هفتم هجرى در كتاب الطرائف آن را در مورد متعة النساء آورده اند و به نظر مى رسد در نسخه هاى قديمى صحيح ترمذى به همين صورت بوده و در نسخه هاى بعد به علل معلومى آن را تغيير داده اند! (و كم له من نظير!)
4. صحيح مسلم، جلد2، صفحه 131.
5. صحيح مسلم، جلد 2، صفحه 131 .
6. صحيح مسلم، جلد 4، صفحه 59، حديث 3307، چاپ دارالفكر.
7. محاضرات، جلد 2، صفحه 214 و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 20، صفحه 130 .
8. مسند احمد، جلد 4، صفحه 436.
9. درّ المنثور، جلد 2، صفحه 486.
10. صحيح مسلم، جلد 4، صفحه 133.
11. همان مدرك، صفحه 131.
12. شرح صحيح مسلم، از نووى، جلد 9، صفحه 191.
13. المغنى ابن قدامه، جلد7، صفحه 572.
14. تفسير كبير فخر رازى، جلد 10، صفحه 49.
همه علماى اسلام معتقدند كه ازدواج موقّت در برهه اى از زمان در عصر پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) وجود داشت. گروهى مى گويند در عصر خليفه دوّم، و به وسيله او، و گروه ديگرى مى گويند در عصر خود پيامبر(صلى الله عليه وآله) تحريم شد و ما پيروان مكتب اهل بيت(عليهم السلام) به اتّفاق معتقديم كه هرگز تحريم نشده و به قوّت خود باقى است (البتّه طبق شرايطى).در اين عقيده عدّه كمى از اهل سنّت با ما موافقند و عدّه بيشترى مخالف، و هميشه آن را به رخ ما مى كشند و ايراد مى كنند، در حالى كه نه تنها جاى ايراد نيست، بلكه نقطه قوّتى است براى حلّ بسيارى از مشكلات اجتماعى.
شرح اين مطلب را در مباحث آينده مى خوانيد.
1ـ ضرورت ها و نيازها
بسيارى از مردم ـ به ويژه جوانان ـ به ازدواج دائم دسترسى ندارند، زيرا ازدواج دائم به طور معمول نياز به مقدّمات و هزينه ها و قبول مسئوليّت هاى مختلفى دارد كه آمادگى آن براى گروهى حاصل نيست، به عنوان مثال:
1ـ بسيارى از جوانان در دوران تحصيل ـ به خصوص در عصر ما كه زمان تحصيل طولانى شده ـ قادر به ازدواج دائم نيستند، زيرا نه شغلى دارند، نه مسكن مناسبى و نه هزينه هاى ديگر و هر قدر بخواهند مراسم خود را ساده برگزار كنند، باز وسايل لازم فراهم نيست.
2ـ افرادى هستند كه متأهّل مى باشند، ولى در سفرهاى خارج كه گاهى به طول مى انجامد، گرفتار محروميّت شديد جنسى مى شوند، نه همسران خود را مى توانند با خود ببرند و نه قدرت ازدواج مجدّد دائم در آن ديار دارند.
3ـ كسانى هستند كه همسران آنها گرفتار بيمارى هاى مختلف و مشكلات ديگرى مى باشند و توان رفع نياز جنسى همسران خود را ندارند.
4ـ سربازانى هستند كه به مأموريّت هاى طولانى، براى حفظ مرزها و مانند آن مى روند و از خانواده هاى خود دورند و گرفتار مشكل جنسى هستند و چنان كه خواهيم ديد در عصر پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) همين مشكل براى بسيارى از سربازارن اسلام پيش آمد و همان سبب تشريع ازدواج موقّت شد.
5ـ گاه در دوران باردارى و شرايط خاصّ آن، مرد مجبور است با همسر باردارش روابط جنسى نداشته باشد و چه بسا جوان است و گرفتار مشكل محروميّت.
اين گونه ضرورت هاى اجتماعى و مشكلات، هميشه بوده و خواهد بود، و مخصوص عصر پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نبوده است، بلكه در عصر ما با توجّه به عوامل مختلف تحريك، بسيار شديدتر شده است.
در اين گونه مواقع افراد بر سر دو راهى قرار دارند: آلودگى به فحشا (العياذ بالله) يا استفاده از نوعى ازدواج ساده و موقّت كه مشكلات ازدواج دائم در آن نيست و به طور موقّت پاسخگوى نيازهاى جنسى مى باشد.
پيشنهاد پارسايى و چشم پوشى از هر دو، پيشنهاد خوبى است، ولى براى بسيارى قابل عمل نيست و حدّاقل براى عدّه اى جنبه خيالى دارد.
جالب اين كه حتّى منكران ازدواج موقّت (يعنى غالب برادران اهل سنّت) هنگامى كه تحت فشار جوانان و اقشار ديگر محروم قرار گرفته اند، تدريجاً به نوعى ازدواج ـ شبيه ازدواج موقّت ـ تن در داده اند و آن را «ازدواج مسيار» مى نامند، هر چند نام آن را ازدواج موقّت نمى گذارند، ولى در عمل هيچ تفاوتى با ازدواج موقّت ندارد; به اين ترتيب كه اجازه مى دهند فرد نيازمند به ازدواج، با زنى ازدواج دائم كند در حالى كه قصد دارد بعد از مدّت كوتاهى او را طلاق دهد و با او شرط مى كند كه نه حقّ نفقه داشته باشد و نه شب خوابى و نه ارث! يعنى دقيقاً شبيه ازدواج موقّت، با اين تفاوت كه در اين جا با طلاق از هم جدا مى شوند و در ازدواج موقّت با بخشيدن باقيمانده مدّت يا سرآمدن مدّت و هر دو از آغاز زمان محدودى را در نظر دارند.
و جالب تر اين كه اخيراً بعضى از جوانان اهل سنّت كه گرفتار مشكل ازدواج شده و در فشار بوده اند، از طريق اينترنت با ما تماس گرفتند كه ما مى خواهيم در مسأله ازدواج موقّت از فتواى شيعه پيروى كنيم، آيا مانعى دارد؟
گفتيم: هيچ مانعى ندارد!
آنها كه ازدواج موقّت را انكار مى كنند، ولى به «نكاح مسيار» روى مى آورند، در واقع اسمش را نمى آورند ولى خودش را مى آورند!
آرى «ضرورت ها» سرانجام انسان را وادار به پذيرش «واقعيّت ها» مى كند، هر چند نام آن را بر زبان نياورد.
بنابراين نتيجه مى گيريم آنها كه اصرار بر مخالفت با ازدواج موقّت دارند، دانسته يا ندانسته جاده را براى فحشا صاف مى كنند، مگر اين كه نوع مشابه آن، يعنى نكاح مسيار را پيشنهاد كنند و به همين جهت در روايات اهل بيت(عليهم السلام) آمده كه «اگر با ازدواج موقّت اسلامى مخالفت نكرده بودند، هيچ كس آلوده زنا نمى شد».(1)
همچنين آنها كه با سوء استفاده از «ازدواج موقّت» كه براى ضرورت ها و نيازهاى واقعى محرومان تشريع شده، چهره آن را در نظرها زشت نشان داده و آن را وسيله هوس رانى خود ساختند، آنها نيز جاده را براى آلودگى جامعه اسلامى به زنا صاف كردند، و درگناه آلودگان شريك هستند، چرا كه عملا مانع استفاده صحيح از ازدواج موقّت شدند.
به هر حال، اسلام كه يك آيين الهى مطابق با فطرت آدمى است و تمام نيازهاى واقعى انسان ها را پيش بينى كرده، ممكن نيست مسأله ازدواج موقّت را در برنامه هاى احكام خود نگنجانيده باشد، و همان گونه كه بعداً خواهد آمد، ازدواج موقّت، هم در متون قرآن مجيد آمده و اخبار نبوى، و عمل گروهى از صحابه نيز بر آن بوده است،
منتها جمعى مدّعى نسخ اين حكم اسلامى هستند كه خواهيم ديد دليل قانع كننده اى بر نسخ آن ندارند.
بعضى از ناآگاهان چنان ترسيم زشتى از ازدواج موقّت كرده و مى كنند كه آن را چيزى مرادف «رسميّت بخشيدن به فحشا و اباحيگرى و آزادى جنسى» مى شمرند!!
اگر اين گروه همه از عوام بودند مشكلى نبود، ولى متأسّفانه بعضى از كسانى كه در سلك علماى دينى برادران اهل سنّت هستند نيز، چنين نسبت هايى روا مى دارند، به يقين تعصّب هاى شديد مذهبى به آنها اجازه مطالعه كتب طرفداران ازدواج موقّت را نداده است و شايد بعضى حتّى يك خط از كتب شيعه را در اين زمينه مطالعه نكرده اند و اين بسيار مايه تأسّف است.
ناچار در اين مختصر شرايط ازدواج موقّت و تفاوت آن را با ازدواج دائم به روشنى بيان مى كنيم، تا بر همگان اتمام حجّت الهى شود:
ازدواج موقّت در غالب شرايط و احكام همچون ازدواج دائم است:
1ـ زن و شوهر بايد با كمال رضايت و اختيار، بدون اجبار يكديگر را به همسرى انتخاب كنند.
2ـ صيغه عقد با لفظ «نكاح» و «ازدواج» يا لفظ «متعه» بايد جارى شود و الفاظ ديگر كارساز نيست.
3ـ اگر زوجه باكره است اجازه ولى لازم است و در غير باكره لازم نيست.
4ـ مدّت عقد و مهريّه بايد دقيقاً تعيين شود و اگر ذكر مدّت فراموش شود، به فتواى بسيارى از فقها تبديل به عقد دائم خواهد شد (و اين خود دليل بر آن است كه ماهيّت هر دو نوع از نكاح يكى است و تنها فرق در ذكر مدّت و عدم ذكر آن است)، (دقّت فرماييد).
5ـ پايان مدّت به منزله طلاق است و بلافاصله زن بايد عدّه نگه دارد، (هرگاه آميزش صورت گرفته باشد).
6ـ<
