-
در ماجراى سقيفه
داستان سقيفه خود داستانى طولانى و سؤال برانگيز در تاريخ اسلام است كه نياز به تدوين مستقلّى دارد. ولى خشونت عمر بن خطاب در آن ماجرا و حوادث پس از آن به خوبى روشن است.
پس از آنكه جمعى از انصار در سقيفه بنى ساعده اجتماع كردند و پيرامون خلافت به گفتگو پرداختند، خبر به گوش عمر رسيد. وى ابوبكر و ابوعبيده جرّاح را با خود همراه كرد و به سقيفه آمد. در آنجا ابوبكر خطبه اى خواند، سپس ميان حُباب بن مُنذر و عمر گفتگوهاى تندى درگرفت و هر يك ديگرى را تهديد كرد. در نهايت به خاطر رقابت هميشگى اوس و خزرج، اوسيان براى آنكه خلافت به سعد بن عباده و قبيله خزرج نرسد، با عجله با ابوبكر بيعت كردند.
طبرى موّرخ معروف در نقل اين ماجرا وقتى به آنجا مى رسد كه افراد حاضر در سقيفه براى بيعت با ابوبكر هجوم آوردند و در اين ميان سعد بن عباده را لگد مى كردند، مى نويسد: كسى فرياد زد: «مراقب سعد باشيد، او را لگد نكنيد!» عمر گفت:
«اُقتلوه قتله الله ؛ او را بكشيد كه خداوند او را بكشد»
سپس بالاى سر سعد قرار گرفت و گفت: «تصميم داشتم آن قدر تو را لگد مال نمايم كه استخوان بازويت را خرد كنم!!» .(۱)
مطابق نقل بخارى عمر طىّ گزارشى كه از آن ماجرا مى دهد، مى گويد: وقتى كه سعد بن عباده زير دست و پا قرار گرفت و عده اى گفتند: «سعد بن عباده را كشتيد» من گفتم: «قتل الله سعد بن عباده; خداوند سعد بن عباده را بكشد» (۲) و بدين صورت جمعى از مردم را تشويق به اعمالشان كرد.
مطابق نقل ديگر، وى گفت: «قتله الله! إنّه منافق; خداوند او (سعد) را بكشد! او منافق است!» (۳)
در ادامه ماجراى بيعت و تثبيت خلافت ابوبكر تندخويى وى كاملاً روشن است.
مطابق نقل مورّخ معروف اهل سنّت طبرى برخى از انصار گفتند: ما جز با على (عليه السلام) بيعت نمى كنيم و عمر بن خطّاب كه از اجتماع برخى از اصحاب در منزل آن حضرت آگاه شد، به سمت منزل على (عليه السلام) حركت كرد. در خانه آن حضرت، طلحه و زبير و مردانى از مهاجران حضور داشتند (كه از بيعت با ابوبكر خوددارى كرده بودند). وى به آنها گفت:
«والله لاحرقنّ عليكم او لتخرُجُنّ إلى البيعة; به خدا سوگند! خانه را بر سر شما آتش مى زنم، مگر آنكه براى بيعت بيرون آييد!» (۴)
مطابق نقل بلاذرى، عمر با فتيله آتشين به سمت منزل على (عليه السلام) حركت كرد، كه فاطمه (عليها السلام) را كنار درب خانه ملاقات كرد.
فاطمه (عليها السلام) به او فرمود:
«يابن الخطّاب! أتراك مُحرقاً علىّ بابى؟ تو مى خواهى درب خانه مرا بسوزانى؟» عمر بن خطاب با جسارت جواب داد: «نعم و ذلك أقوى فيما جاء به ابوک ؛ آرى و اين كار براى آن هدفى كه پدرت براى آن آمده، بسيار لازم است!!!» (۵)
مطابق نقل ابن ابى شيبه، وى به فاطمه (عليها السلام) گفت: «و ايم الله ما ذاك بمانعى إن اجتمع هولاء النفر عندك، أن أمرتهم أن يحرق عليهم البيت ؛ به خدا سوگند آن مسأله (محبوبيت پدرت و خودت در نزد ما) هرگز مانع از آن نخواهد شد كه اگر همچنان اين چند نفر (على(عليه السلام)، زبير و...) به نزد تو آيند، دستور دهم خانه را بر سر آنان آتش بكشند» (۶)
به سبب همين تندى ها و خشونت هاست كه مطابق نقل بخارى، پس از رحلت حضرت فاطمه (عليها السلام) وقتى كه على (عليه السلام) سراغ ابوبكر فرستاد، تا با وى گفتگو كند ؛ به ابوبكر گفت تنها بيايد و كسى با او همراه نباشد ؛ به آن دليل كه وى حضور عمر را خوش نداشت (فأرسل إلى أبي بكر ان ائتنا ولا يأتنا أحد معك، كراهيّةً لمحضر عمر) (۷)
در عبارت طبرى و ابن كثير تعبير روشن ترى آمده است كه على (عليه السلام) به ابوبكر گفت: تنها بيايد چون مى خواست عمر همراه او نباشد ؛ زيرا از تندخويى عمر آگاه بود (وكره أن يأتيه عمر، لما علم من شدّة عمر) (۸)
نکته : آنچه در اینجا نقل شده تنها در منابع اهل سنت است
1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 223 / تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 488.
2) صحيح بخارى، ج 8، ص 27 ـ 28./ مسند احمد، ج 1، ص 56 ; تاريخ طبرى، ج 3، ص 206 ; البداية والنهاية، ج 5، ص 246.
3) تاريخ طبرى، ج 3، ص 223.
4) تاريخ طبرى، ج 3، ص 202.
5) انساب الاشراف، ج 1، ص 586.
6) مصنف ابن ابى شيبه، ج 8، ص 572.
7) صحيح بخارى، ج 5، ص 83.
8) تاريخ طبرى، ج 3، ص 208 / البداية والنهاية، ج 5، ص 286.
-
نسبت ناروا به پيامبر (صلى الله عليه وآله)
از ماجراهاى تلخ صدر اسلام، ماجرايى است كه در پنج شنبه آخر عمر رسول خدا (صلى الله عليه وآله) اتفاق افتاد. در آن روز كه پيامبر در بستر بيمارى بود و چند روز بعدش رحلت كرد، به حاضران فرمود: «براى من قلم و دواتى حاضر كنيد، تا براى شما نامه اى بنويسيم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد».
در برابر اين خواسته رسول خدا (صلى الله عليه وآله) عمر گفت: إنّ النبي(صلى الله عليه وآله) غلبه الوجع وعندنا كتاب الله حسبنا ؛ بيمارى بر پيامبر چيره شد (و نمى داند چه مى گويد) و كتاب الهى كه ما را كافى است، نزد ماست».
در محضر رسول خدا (صلى الله عليه وآله) شروع به نزاع كردند؛ عده اى گفتند بگذاريد پيامبر نامه اش را بنويسد و بعضى سخن وى را تكرار كردند و پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) به آنها فرمان داد كه برخيزند و بروند و او را تنها بگذارند.
تصور نكنيد اين داستان خيالى و يا خبر واحد است بلكه با تعبيرات گوناگون در صحاح و مسانيد اهل سنت به طور مكرّر نقل شده است و فقط بخارى در شش جا (گاه با تصريح به اسم عمر و گاه به صورت صيغه جمع) و مسلم نيز در سه جا از كتاب خود آن را آورده است.(۱)
شما خواننده عزيز چگونه مى توانيد اين خبر موثّق و معروف را تحمّل كنيد و چه تفسيرى مى توان براى آن پيدا كرد، قضاوت را به وجدان هاى بيدار واگذار مى كنيم. (مشروح اين ماجرا را در اینجا مطالعه بفرمائید).
-
حمله به ابوهريره و اعتراض به رسول خدا (صلى الله عليه وآله)
در روايتى كه مسلم در صحيح خود نقل مى كند، آمده است: پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) به ابوهريره فرمود: برو و هر كس را ديدى كه گواهى به يگانگى خداوند مى دهد و از دل و جان آن را باور دارد، به بهشت بشارت ده.
ابوهريره مى گويد: من رفتم و نخستين كسى را كه ملاقات كردم، عمر بود. سخن پيامبر(صلى الله عليه وآله) را براى او بازگو كردم. ناگهان وى به من حمله ور شد و چنان بر سينه من كوبيد كه با نشيمن گاه به زمين افتادم (فضرب عمر بيده بين ثديى فخررت لإستى) ؛ سپس به من گفت: برگرد.
من گريان به محضر رسول خدا (صلى الله عليه وآله) برگشتم و او نيز از پى من آمد. پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود: چه شده است؟ من ماجرا را گفتم. رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به عمر اعتراض كرد كه چرا چنين كردى؟ او (به جاى عذرخواهى به رسول خدا) گفت: «فلاتفعل فانّي أخشى أن يتّكل النّاس عليها...؛ چنين دستورى را صادر مكن ! زيرا مى ترسم مردم بر همين مطلب تكيه كنند و عمل را رها نمايند» ولى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بر گفته خود اصرار ورزيد. (۲)
ملاحظه مى كنيد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) براى تشويق مردم به توحيد، اين بشارت را به آنها داد و البته ايمانى كه با باور و يقين باشد، عمل را نيز به همراه خواهد داشت. امّا عمر در برابر سخن رسول خدا (صلى الله عليه وآله) ايستادگى مى كند، ابوهريره را كتك مى زند و به رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به سبب چنين فرمانى اعتراض مى نمايد.
-
صحيح بخارى، كتاب العلم، باب 39 (باب كتابة العلم)، ح 4 ; كتاب الجهاد والسيّر، باب 175، ح 1; كتاب الجزية، باب 6، ح 3; كتاب المغازى، باب 84 (باب مرض النبى ووفاته)، ح 4 ; همان باب، ح 5 ; كتاب المرضى، باب 17 (باب قول المريض قوموا عنّى)، ح 1; صحيح مسلم; كتاب الوصية، باب 6، ح 6 ; همان باب، ح 7 ; همان باب، ح 8.
-
صحيح مسلم، ج 1، ص 44-45 (باب من لقى الله بالايمان و هو غير شاك)
بسیار در گفتارها و نقل های تاریخی دیده و شنیده ایم که از خلیفه دوم اهل سنت به تند خوئی یاد می شود ؛ و مکرر شنیده ایم که حسن خلق و رفتار نیکو با دیگران از موارد مورد سفارش در دین مبین اسلام است. در فقه اجتماعی اسلام هم بر این مطلب اصرار شده که مؤمن با مشرکین استوار و نستوهند اما در میان خود مهربان. و این با روحیات جناب عمر بن خطاب در تعارض است . تند خوئی و تک رائی و همچنین عدم بهره از منطق از بارز ترین خصوصیات اخلاقی ایشان است . از هتاکی به ساحت مقدس رسول الله –صلی الله علیه و آله- تا مسلمانان صدر اسلام (قبل از اسلام آوردن خود) و ضرب و جرح آنها نقل شده حتی ایشان هم نسبت به تغییر نام اهالی مدینه با قوه قهریه بر خورد می نمودند !
متاسفانه این تفکر تند و ضد دینی در بین وهابیون تکفیری به عینه دیده می شود، با همین توجیه غیر عقلانی در بلاد مسلمین حمام خون راه می اندازند و شیعیان و هر کس که مخالف آنها باشد را کافر و مهدور دم می خوانند.
سعی می کنم در کنار بررسی هائی هر چند مختصر در خصوص رفتارهای ابوبکر بن ابی قحافه و دختر ایشان عایشه بنت ابی بکر در پستهای گذشته نقل شد به رفتار شناسی جناب عمر بن خطاب بپردازیم . امیدوارم دوستان از دید یک تحقیق تاریخی ، روائی این مطالب را پی گیری کنند و نقدهایشان را از همین طریق بیان نمایند که انشالله شاهد فضائی علمی و دور از جهل و تعصب باشیم
-
شكنجه كنيز مسلمان
ابن اثير مورّخ معروف در تاريخ خود هنگامى كه از شكنجه شدگان براى اسلام سخن مى گويد و آنها را معرّفى مى كند، از «لبيبه» كنيزى از بنى مؤمّل نام مى برد، كه كنيز عمر بود. درباره او مى نويسد: «أسلمتْ قبل إسلام عمر بن الخطّاب، وكان يعذّبها حتّى تُفتن، ثمّ يدعها ويقول: إنّى لم أدعك إلاّ سآمة
آن كنيز قبل از عمر بن خطّاب اسلام آورده بود; عمر او را شكنجه مى داد كه از دينش برگردد، سپس (وقتى كه خسته مى شد) او را رها مى كرد و به او مى گفت: من تو را رها كردم، چون از زدن تو خسته شدم».(۱)
ابن هشام نيز آن را نقل مى كند و مى نويسد: آن قدر عمر او را مى زد كه خودش خسته مى شد، آنگاه مى گفت: «إنّى أعتذر اليك. إنّى لم أتركك إلاّ ملالةً; من عذرخواهى مى كنم (كه نمى توانم بيش از اين تو را كتك بزنم) من تو را رها نكردم (و از زدن تو دست نكشيدم) مگر بدليل خستگى».(۲)
-
مضروب ساختن خواهر مسلمانش
در كتب سيره و تاريخ هنگامى كه از سبب اسلام آوردن عمر سخن به ميان مى آيد، داستانى نقل شده است كه در لابه لاى آن روحيه تند وى كاملا روشن است.
هنگامى كه او از اسلام آوردن خواهرش فاطمه و دامادش سعيد بن زيد مطّلع گشت، به منزل آنان آمد. آنها كه نوشته هايى از قرآن را قرائت مى كردند، با ديدن وى، آن را مخفى مى كنند.
به آنها مى گويد: من شنيدم كه شما پيرو دين محمد شده ايد. سپس به سوى دامادش سعيد حمله مى آورد. خواهرش فاطمه به دفاع بر مى خيزد و عمر چنان او را مى زند كه بدنش را مجروح و خون از آن سرازير مى شود (فقامت فاطمة لتكفّه عنه فضربها فشجّها...).(۳)
---------------------
-
كامل ابن اثير، ج 2، ص 69 .
-
سيره ابن هشام، ج 1، ص 319 . البداية والنهاية، ج 3، ص 58. عمر قبل از اسلام آوردن، با مسلمانان به شدّت برخورد مى كرد; لذا بلاذرى درباره او مى نويسد: «فكانت فيه غلظة على المسلمين; در او نسبت به مسلمانان غلظت و سخت گيرى بود» (انساب الاشراف، ج 10، ص 301)
-
انساب الاشراف، ج 10، ص 287-288 ; ر.ك: البداية والنهاية، ج 3، ص 80 ; تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 414 ; سيره ابن هشام، ج 1، ص 344 ; كامل ابن اثير، ج 2، ص 85 ; كنزالعمّال، ج 12، ص 607
بسم الله الرحمن الرحیم
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً.
كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند خداوند رحمان محبت آنان را در دل ها مى افكند.
سوره مریم آیه ۹۶
در آيه ۹۶ سوره «مريم» مى خوانيم:
كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند خداوند رحمان محبت آنان را در دل ها مى افكند .إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً.
در بسيارى از كتب حديث و تفسير اهل تسنن (علاوه بر شيعه) روايات متعددى در شأن نزول آيه "إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا" از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده است كه: نشان مى دهد نخستين بار اين آيه در مورد حضرت على (عليه السلام) نازل گرديده است، از جمله:
« علامه زمخشرى» در «كشاف»، «سبط ابن جوزى» در «تذكره»، «گنجى شافعى»، «قرطبى» در تفسير مشهور خود، «محب الدين طبرى» در «ذخائر العقبى»، « نيشابورى» در تفسير معروف خود، «ابن صباغ مالكى» در «فصول المهمّه»، «سيوطى» در «درّ المنثور»، «هيثمى» در «صواعق المحرقه»، و «آلوسى» در «روح المعانى» را مى توان نام برد كه در ذيل به تعداى از احاديث رسيده اشاره مى كنيم:
۱- «ثعلبى» در تفسير خود، از «برّاء بن عازب» چنين نقل مى كند: رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) فرمود:
قُلِ اللّهُمَّ اجْعَلْ لِى عِنْدَكَ عَهْداً، وَ اجْعَلْ لِى فِى قُلُوبِ الْمُؤْمِنِيْنَ مَوَدَّةً، فَأَنْزَلَ اللّهُ تَعالى: إِنَّ الَّذِيْنَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً:
بگو خداوندا! براى من عهدى نزد خودت قرار ده، و در دل هاى مؤمنان مودت مرا بيفكن، در اين هنگام، آيه إِنَّ الَّذِيْنَ آمَنُوا... نازل گرديد.
عين همين عبارت يا با كمى اختلاف، در بسيارى از كتب ديگر آمده است.
-۲ در بسيارى از كتب اسلامى اين معنى از «ابن عباس» نقل شده كه، مى گويد: نُزِّلَتْ فِى عَلِىِّ بْنِ أَبِيْطالِب ؛ إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً» قالَ: مَحَبَّةً فِى قُلُوبِ الْمُؤْمِنِيْنَ:
يعنى: آيه إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا... درباره على بن ابى طالب(عليه السلام) نازل گرديده.
-۳ در كتاب «صواعق» از «محمّد بن حنفيه» در تفسير اين آيه، چنين نقل مى كند:
لايَبْقى مُؤْمِنٌ إِلاّ وَ فِى قَلْبِهِ وُدٌّ لِعَلِىٍّ وَ لاِهْلِبَيْتِه
هيچ فرد با ايمانى پيدا نمى شود مگر اين كه در درون قلبش، محبت على و خاندان او است.
لَوْ ضَرَبْتُ خَيْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَيْفِى هذا عَلى أَنْ يُبْغِضَنِي ما أَبْغَضَنِى وَ لَوْ صَبَبْتُ الدُّنْيا بِجَمّاتِها عَلَى الْمُنافِقِ عَلى أَنْ يُحِبَّنِى ما أَحَبَّنِى وَ ذلِكَ أَنَّهُ قُضِىَ فَانْقَضَى عَلى لِسانِ النَّبِىِّ الاْ ُمِّىِّ(صلى الله عليه وآله) أَنَّهُ قالَ لايُبْغِضُكَ مُؤْمِنٌ وَ لايُحِبُّكَ مُنافِق
اگر با اين شمشيرم بر بينى مؤمن بزنم كه مرا دشمن دارد هرگز دشمن نخواهد داشت، و اگر تمام دنيا (و نعمت هايش) را در كام منافق فرو ريزم كه مرا دوست دارد، دوست نخواهد داشت، اين به خاطر آن است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به صورت يك حكم قاطع به من فرموده است: اى على! هيچ مؤمنى تو را دشمن نخواهد داشت و هيچ منافقى محبت تو را در دل نخواهد گرفت!
۵-
أَللّهُمَّ هَبْ لِعَلِىٍّ الْمَوَدَّةَ فِى صُدُورِ الْمُؤْمِنِيْنَ، وَ الْهَيْبَةَ وَ الْعَظَمَةَ فِى صُدُورِ الْمُنافِقِيْنَ فَأَنْزَلَ اللّهُ إِنَّ الَّذِيْنَ آمَنُوا...
" خداوندا! محبت على(عليه السلام) را در دل هاى مؤمنان بيفكن، و همچنين هيبت و عظمت او را در دل هاى منافقان، در اين هنگام آيه فوق و آيه بعد از آن نازل شد." (۱)
۱- تفسير نمونه، جلد ۱۳، صفحه ۱۶۴ .
هم نامی فرزندان امام علی (ع) با خلفاء اهل سنت
بسیار شنیده اید که وهابیت با بیان این مطلب که چون حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام اسامی فرزندان خود را هم نام خلفای سه گانه گذاشته این دلالت بر حسن رابطه بین اهل بیت و حزب قریش می کند!
اما متعجبم که اگر رابطه حسنه بوده چرا فقط یک طرفه بوده ؟
عبدالله (ابوبکر) بن علی بن ابیطالب علیهم السلام
در اینکه ابوبکر کنیه باشد بعید نیست و اعطای کنیه در آن زمان امری مرسوم بوده و دیده می شده که مردم آن زمان کنیه را بیان می کردند نه پدر فرزند!
البته ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبین قائل است که عبدالله بن علی بن ابیطالب علیهم السلام در سن بیست و پنچ سالگی به شهادت رسیده و این نشان دهنده این است که عبدالله در اواخر عمر شریف حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بوده
قال العباس بن علی (ع) لاخیه من ابیه و امه عبدالله بن علی : تقدم بین یدی حتی اراک و احتسبک فانه لا ولد لک فتقدم بین یدیه و شد علیه هانی بن ثبیت الحضرمی فقتله (1)
عمر بن علی بن ابیطالب علیهم السلام
اگر اهل تحقیق در تاریخ خیلفه دوم عصبیت و تند خوئی او را دیده باشند سخن گفتن در خصوص تغییر اسامی اهل مدینه بسیار آسان خواهد شد !
زيد بن اسلم نقل مىكند كه عمر پسرش را كه كنيهاش ابو عيسى بود زد و مغيرة بن شعبة كنيهاش ابو عيسى بود. عمر به او گفت: آيا ترا كفايت نمىكند كه كنيهات ابو عبد اللّه باشد؟ گفت: همانا رسول خدا صلىاللهعليهوسلم مرا به اين كنيه ناميد. گفت: رسول خدا صلى الله عليه وسلم گناهان گذشته و آيندهاش آمرزيده شد و من يكى از مسلمانان مىباشم. (2) او تا آخر عمر كنيهاش ابو عبد اللّه بود.
آيا باز هم مىتوان گفت عمر نمىدانست كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله كارى انجام داد و مخالفت او را به بىاطلاعى او نسبت داد؟ قطعا بايد گفت: عمر با علم به اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله كنيه مغيره را ابو عيسى نهاد، آن را برگرداند. آيا اين عمل را جز اين مىتوان بيان كرد كه عمر صريحا با رسول خدا صلىاللهعليهوآله مخالفت كرده است؟ مگر ابو عيسى چه عيبى داشت كه آن را عوض كرد و پسرش را -بى آنكه گناهى مرتكب شده باشد- كتك زد؟ مگر آیات متعدد در قران کریم نیست که پیامبر از روی هوی کلامی بیان نمی کنند و یا اینکه آنچه رسول حق دستور داده انجام دهید و از آنچه نهی کرده وا گذارید
وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى (3)
وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ (4)
اما راجع به تغییر اسم فرزند امیرالمونین علیه السلام ، بزرگان اهل سنت نقل کردند که عمر بن خطاب با اصرار خود امر اسم گذاری را بر عهده گرفت
" و کان عمر بن الخطاب سمی عمر بن علی باسمه " (5)
که این اخلاق جناب خلیفه بر کسی پوشیده نیست
ابراهیم بن حارث را به عبدالرحمن بن حارث تغییر داد و دلیلشان هم این بود که اسامی انبیاء را نباید برای خود انتخاب کرد! (6)
قلیل بن الصلت را به کثیر تغییر داد! (7)
طحیل بن ریاح را به خالد بن ریاح تغییر داد (8)
البته این احتمال هم هست که حضرت علی علیه السلام به جهت علاقه ای که به " عمر بن ابی سلمه القرشی" فرزند خوانده حضرت خاتم صلی الله علیه وآله داشته اند اسم فرزند را هم نام ایشان انتخاب فرمودند.
عثمان بن علی بن ابیطالب علیهم السلام
روایتی است که در کتب تاریخی ذکر شده که حضرت امیرالمومنین علیه السلام فرمودند:
" انما سمیته باسم اخی عثمان بن مظعون " (9)
عثمان بن مظعون یکی از اصحاب بزرگ پیامبر اکرم بود و پیامبر وی را بسیار دوست میداشت.
او فردی بزرگوار، عابد و زاهد بود. روزها روزه میگرفت و شبها به عبادت میایستاد
در ماه ذی الحجه سال دوم هجری در مدینه وفات کرد و اولین کسی بود که در بقیع به خاک سپرده شد.
روایت شده است که پیامبر گرامی اسلام پس از ارتحال او خم شد و او را بوسید و هنگامی که فرزند پیامبر وفات کرد فرمود:
" به گذشتگان صالح خود، کسانی هم چون عثمان بن مظعون بپیوند " (10)
چند نکته را باید ذکر کرد که به داستان اسامی فرزندان حضرت امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیهما السلام با دیدی ساده لوحانه نگاه نکرد
اول: اصحاب ائمه اطهار علیهم السلام اسامی همانند خلفا اهل سنت داشته اند حتی برخی از آنها نامهائی مثل شمر، یزید و عمرو داشته اند که این خود مؤید بسیار خوبی است از رواج این اسامی در آن عصر و زمان
دوم: ابن حجر عسقلانی در کتاب الاصابه خود اسامی کثیری را نقل می کند که اسمشان " عمر" بوده ، آیا تمام این اسامی به دلیل محبت و علاقه خود به خلیفه دوم بوده؟ در همان زمان کسانی بودند هم نام خلفاء که سنشان هم از خلفای سه گانه بزرگتر بوده !
سوم: در روایات ماثوره از حضرات معصومین علیهم السلام نهی از این اسم گذاری دیده نشده کما اینکه از نام های " حرب " و " ضرار" نهی فرموده اند
چهارم: یکی از یاران و اصحاب امام سجاد علیه السلام " یزید بن حاتم " بوده و یا " یزید الصائغ " از اصحاب امام باقر علیه السلام وهمچنین " شمر بن یزید " از اصحاب امام صادق علیه السلام بوده. آیا می توان دلیل آورد که از محبت " شمر" و " یزید" این نامها انتخاب شده؟
پنجم: شیخ مفید در ارشاد قائل است که یکی از فرزندان حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام " عمرو" نام داشت؛ آیا می توان گفت که حضرت به دلیل علاقه به " عمرو بن عبدود " این اسم را انتخاب کرده اند؟
ششم: در اینکه مسلمانان علاقه بسیاری به حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله دارند شکی نیست هرساله در ایام ولادت حضرت رسول صلی الله علیه و آله جشنها و مراسم متعددی گرفته می شود اما آیا همه مسلمانان اسم " محمد " را برای فرزندان خود انتخاب می کنند؟
آیا می توان گفت که آنهائی که فرزندی به نام رسول خدا ندارند ، به ایشان بی علاقه هستند؟
آنچه که ذکر شد دلیل بر این است که فقط با نام گذاری فرزندان محبت و دلگرمی به وجود نمی آید، بلکه اسباب محبت فراتر از این مقوله هاست
این چه محبتی بین حضرت امیرالمونین علیه السلام و خلفاء اهل سنت است که امام علی علیه السلام " ابوبکر و عمر " را دروغگو ، گنهکار ، فریبکار و خائن می نامیدند؟(11)
این چه گونه علاقه ای است بین امام علی علیه السلام و ابوبکر که خلیفه اول در روزهای بعد از رحلت نبی مکرم اسلام بر منبر نشست و گفت:
انما هو الثعاله شهیده ذنبه ! (12)
چطور می توان به کسی علاقه داشت و به نشان محبت او اسم فرزند را همنام او گذاشت در حالی که صفحات تاریخ دوری گزیدن حضرت امیرالمومنین علیه السلام از معاشرت با عمر بن خطاب را ثبت کرده؟
چطور می توان کراهت هم نشینی با خلیفه دوم را با محبت به او جمع نمود؟ (13)
خلیفه دومی که با هم فکری رفیقش باعث و بانی حمله به منزل ایشان و مضروب نمودن تنها یادگار حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله ، صدیقه طاهره فاطمه الزهراء سلام الله علیها (14)
چه جهت مثبتی در سیره خلیفه سوم عثمان بن عفان وجود داشت که حضرت نام فرزند خود را هم نام او گذارد؟
خلیفه ای که ابوسفیان را عزیز داشت و ابوذر غفاری را دشمن داشت و به ربذه تبعید نمود ابوذری که رسول الله صلی الله علیه وآله در حق او می فرماید:
«آسمان بر راستگو تر از ابوذر سایه نیانداخته است»
و یا اینکه عمار یاسر این صحابی جلیل القدر را آنچان مضروب ساخت که مدتی در بستر افتاد!
عثمان کسی بود دختر ابوبکر او را " پیر خرفت " خطاب قرار می داد (15)
پی نوشتها:
1.مقاتل الطالبین –ابوالفرج الاصفهانی- صفحه 54 / تنقیح المقال-مامقانی-جلد 2ص199
2.كلمهاى كه عمر به كار برد اين است: «وأنا في جلجتنا» و در پاورقى آمده است: يعنى مثل مسلمانان مىباشيم، نمىدانيم بر سر ما چه خواهد آمد. / سنن أبي داود، ج 4، ص 291، كتاب الادب، باب فيمن يتكنّى بابى عيسى، ح 4963.
3.سوره مبارکه نجم آیه 3 و4
4.سوره مبارکه حشر آیه 7
5.انساب الاشراف – بلاذری – ج2 ص 413 / سیر اعلام النبلاء – ذهبی – ج4 ص134 / تهذیب التهذیب – ابن حجر – ج7 ص427 / تهذیب الکمال – المزی –ج21 ص 467
6. اسدالغابه ج3 ص 284 / الاصابه ج 5 ص 23
7.طبقات الکبری ج5 ص 14
8.هامش سوم المصنف – عبدالرزاق الصنعانی- ج1 ص 61
9.مقاتل الطالبین ص55 / تقریب المعارف ص 294
10.منتهی الامال ج1 ص703
11.صحیح مسلم ج5 ص 152،728 حدیث 1757 / فتح الباری ج 6 ص 144
12.شرح ابن ابی الحدید ج 15 ص 214
13.صحیح بخاری ج5 ص 82 / صحیح مسلم ج5 ص 154
14.تاریخ الخلفاء الراشدین – ابن قتیبه - ج1 ص13
15.ابن ابی الحدید ج2 ص 17 / تذکره خواص الائمه – سبط بن جوزی – ص36
وجوه مشترك و مشابهت هاى رفتارى وهابيان با خوارج عبارت است از:
1. وهابيان انسان ها را مى كشند و آبادانى را از بين مى برند و مسلمانان را از دم تيغ برّان مى گذرانند ـ به اين دليل و بهانه كه آنها از ميّت طلب شفاعت مى كنند و به پيامبر(صلى الله عليه وآله) و صالحان توسل مى جويند ـ در اين صورت همان افكار خشك و بسته خوارج در فهم اسلام، به ذهن تداعى مى كند.
2. وهابيت حكم به شرك كسانى مى كند كه با عقايد آنها مخالف اند و به ايشان خطاب مى كنند «يا مشرك» و «يا كافر» با اين برخورد افكار خوارج در مواجهه با مسلمين به ذهن مى آيد، آنان به خيال خود احتياط پيشه كرده و يك دانه خرما را به احتمال آنكه صاحب آن راضى نيست، نمى خورند و يا از كشتن خوك ولگرد، به احتمال اينكه مال يك فرد كتابى كه در ذمه اسلام است، خوددارى مى كنند! اين در حالى است كه با تمام خودبينى و گستاخى، صحابى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را كه روزه دار و در گردنش قرآن بود به شهادت رساندند
(( اين شخص عبدالله بن خباب يكى از اصحاب رسول مكرم اسلام(صلى الله عليه وآله) است خوارج او را ـ در حالى كه روزه ماه رمضان داشت و قرآن در گردنش بود ـ به شهادت رساندند و همسر حامله وى را با دريدن شكم شهيد كردند. زيرا آن دو از على(عليه السلام)تبرّى نجستند. خوارج با بى شرمى تمام به او گفتند: همان قرآنى كه در گردن تو است به ما امر مى كند كه تو را بكشيم و وى را در حاشيه نهر كشتند و خونش در نهر جارى گشت. از جمله كارهاى خوارج اين بود كه زنان مسلمان را اسير مى گرفتند و آنها را در ميان خودشان خريد و فروش مى كردند. زمانى زن زيبايى را به اسارت گرفتند و او را براى فروش به مزايده گذاشتند و بهاى را آن قدر بالا بردند كه در نتيجه از ميان آنها كسى بلند شد و زن اسير شده را به قتل رساند و گفت او كافر است. نزديك بود ميان مسلمانان فتنه به پا كند، پس بايد كشته شود، كشف الارتياب، ص 97. )) و با ريختن خونش به خدا تقرب جستند! و مسلمانان را مى بينى كه به خاطر ترس از خشمشان و براى حفظ جانشان، تظاهر مى كنند كه اهل كتاب بوده و اظهار نمى كنند كه مسلمان هستند!
(( گروهى از مسلمانان با خوارج برخورد كردند، خوارج از آنها پرسيدند شما كى هستيد؟ در ميان اين گروه فرد دانايى، به بقيه گفت: بگذاريد من جواب دهم. گفت ما گروهى از اهل كتاب هستيم و به شما پناه آورده ايم تا كلام خدا را بشنويم و سپس در جايى كه زندگى مى كنيم تبليغ نماييم. خوارج گفتند: شما در ذمه پيامبرتان هستيد. بعد اين گروه چيزى از قرآن از خوارج شنيدند و كسانى را همراه آنها فرستادند تا آنها را به محل زندگى شان برساند، السيرة الحلبيّه، ج 3، ص 140. ))
هر كس كه امام على بن ابيطالب(عليه السلام) را ستايش مى كرد و جز خير درباره او چيزى نمى گفت، خونش را مى ريختند.
وهابيت نيز آيه كريمه ( و اَنَّ المساجدلله فلاتدعوا مع الله احداً )
(( سوره جنّ، آيه 18. ))
يعنى همانا مساجد از آن خدا است، پس هيچ كس را با خدا نخوانيد، بر كسى تطبيق مى دهند كه به قبر نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)يا به قبر صحابى جليل، يا يكى از صالحان متوسل مى شود. خوارج نيز آياتى را كه درباره كافران و مشركان نازل شده بود، بر مسلمين و مؤمنان حمل مى كردند
(( بخارى،ج4، ص194. ))!
ابن عمر در اين باره مى گويد: خوارج به آياتى مراجعه مى كردند كه در مورد كافران بود، سپس آن را بر مؤمنان تطبيق مى دارند، ابن عباس هم مى گويد: مثل خوارج نباشيد چرا كه آيات قرآن را بر اهل قبله تطبيق مى كردند در حالى كه آنها درباره اهل كتاب و مشركان نازل شده بود ولى اينان به مفاد آيات جاهل بودند
(( كشف الارتياب، ص 124. )).
در نتيجه اين برداشت جاهلانه، خون ها مى ريختند و اموال مسلمين راتاراج مى كردند. وهابيان كسى كه مخالف عقايدشان باشد، حكم به شرك او مى كنند و مال و خون او را مباح مى شمارند. اينان دارالاسلام را دارالحرب و خودشان را دار الايمان مى دانند كه بايد به شهر آنها هجرت شود. در صورتى كه از ضروريات دين اين است كه هر كس شهادتين بر زبانش جارى كند، خونش محفوظ است و در جرگه مسلمين قرار مى گيرد. در سود و زيان مسلمين شريك است. و نيازى نيست كه انسان خود را به سختى افكند و قلب شخصى را بشكافد تا معلوم گردد ايمان در قلبش رسوخ كرده و يا اينكه اسلامش زبانى بوده است!! شايد اين امر براى وهابيت از ضروريات نيست چرا كه هميشه در صدد تكفير كسانى اند كه به عقايدشان ملتزم نيستند و گويا اين آيه شريفه را فراموش كرده اند كه: ( و لا تقولوا لمن القى اليكم السلام لست مؤمناً )
(( نساء (4)، آيه 94. به كسى كه اظهار اسلام مى كند نگوئيد مسلمان نيستى. ))
و يا اين روايت را نشنيده اند: كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) سپاهى را به فرماندهى اسامه به سوى قبيله بنى ضمره فرستاد. آنان در راه با مردى به نام مرداس بن نهيك برخورد كردند كه همراهش گوسفندان و شتر سرخ مويى بود. وقتى مرداس آنها را ديد، به غارى پناهنده شد و اسامه هم دنبالش رفت. وقتى مرداس به كوه رسيد، گوسفندان خود را آنجا گذاشت و بعد به طرف سپاه اسامه رفت و گفت: « السلام عليكم اشهدان لااله الاّالله و انّ محمداً رسول الله ». اما اسامه توجهى به او نكرد و به خاطر گوسفندان و شترش وى را كشت. وقتى جريان را براى پيامبر(صلى الله عليه وآله) گفتند، آن حضرت به اسامه فرمود: چگونه كسى را كه « لااله الااله» مى گويد، مى كشى؟ اسامه گفت: يا رسول الله، « لااله الااله» را گفت تا در امان باشد! پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: آيا تو قلبش را شكافتى و درون آن را نگاه كردى
(( الدرالمنثور، ج 2، ص 357، مجمع البيان، ج 3، ص149. ))؟
خداوند، حادثه را براى پيامبر(صلى الله عليه وآله)بيان نمود و به پيامبر خبر داد كه اسامه آن شخص را به جهت شتر و گوسفندانش كشته است.
خوارج
(( مسند احمد، ج2، ص18، الجامع الصحيح، ج 4، ص481. ))
از دين خارج شدند، همانند خروج تير از كمان ـ و يا خوارج در دين عميق
(( مرحوم امين در صفحه 101 كشف الارتياب مى گويد: «فأن المراد بالتعمق فيه ـ و اله العالم ـ التشدد فيه و تكلف ما لم يكلف الله به وَ نحوذلك» سخت گرفتن در دين و به مشقت انداختن خود در حالى كه خداوند تعالى چنين مشقتى را بر آنها تحميل نكرده.... ))
شدند تا اينكه از آن خارج شدند مثل خروج تير از كمان
(( مسند احمد، ج 2، ص 18، الجامع الصحيح، ج4، ص481 )).
ما بيم آن داريم كه قول نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)هنگامى كه از او درباره سرزمين نجد (( چون سخن از اين روايت شد، سزاوار است كه در اين زمينه مطالبى براى خوانندگان بيان شود:
در ابتدا گفتنى است كه تمام احاديث نقل شده از منابع اهل سنت، بر طبق متن اصلى بيان مى شود تا اصل امانت حفظ شود:
احمد حنبل در مسند خودش از ابن عمر نقل مى كند: «ان النبى(صلى الله عليه وآله)قال اللهم بارك لنا فى شامنا، اللهم بارك لنا فى يمننا قالوا و فى نجدنا قال اللهم بارك لنا فى شامنا اللهم بارك لنا فى يمننا قالوا و فى نجدنا قال هنالك الزلازل و الفتن منها او قال بها يطلع قرن الشيطان و نيز بخارى در كتاب الفتن از ابن عمر نقل مى كند: ذكرالنبى ـ (صلى الله عليه وآله) ـ اللهم بارك لنا فى شامنا اللهم بارك لنا فى يمننا قالوا يا رسول الله و فى نجدنا فاظنه قال فى الثالثة هنا لك الزلازل و الفتن و بها يطلع قرن الشيطان». و همين روايت را ترمذى در مناقب نقل كرده و مسلم در صحيح خود از قول پيامبر بيان كرده است: «وَ هُوَ (نبى(صلى الله عليه وآله)) مستقبل المشرق يقول رأس الكفر من هاهنا من حيث يطلع قرن الشيطان». بخارى نيز در كتاب الفتن ازابن عمر نقل مى كند: «انه (ص) قام الى جنب المنبر فقال الفتنة هاهنا، الفتنة هاهنا من حيث يطلع قرن الشيطان قرن الشمس». بخارى نيز از ابن عمر نقل مى كند: كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)در حالى كه روبه روى مشرق بود فرمود: «الا انّ الفتنة ها هنا من حيث يطلع قرن الشيطان». مالك در موطأ از ابن عمر نقل مى كند: «رايت رسول اله(صلى الله عليه وآله)يشير الى المشرق و يقولها ان الفتنه ها هنا ان الفتنه من حيث يطلع قرن الشيطان». مسلم در صحيح خودش از قول پيامبر اسلام نقل مى كند: «رأس الكفر نحوالمشرق». و در يك روايت ديگر آمده است: «الايمان و الكفر قبل المشرق» و «غلظ القلوب و الجفاء فى المشرق و الايمان فى اهل الحجاز». در دو خبر اول مى گويد: طلوع قرن الشيطان از نجد است، بقيه اخبارى كه در آن مشرق آمده تفسير مى كند. كه مراد از مشرق همان سرزمين نجد است. چون نجد در شرق مدينه قرار دارد. و برخى از وهابيان به دست و پا افتادند (و مثل آن خبرى كه پيامبر به عايشه داد كه تو در سرزمين حوأب مى رسى و ديگران حوأب را به جاى ديگرى زدند) حمل بر جاى ديگر كردند و گفتند: مراد از نجد عراق است و بالاتر از حجاز قرار دارد، چون نجد در لغت: الشرف من الارض معنا شده است. اين سخن وهابيان مثل دست و پا زدن غريق است، چون نجد اگر مطلق آورده شود و قيدى همراه آن نباشد، منظور از آن از گذشته تا كنون، سرزمين وهابيت است و اهل آن سرزمين را نجديون و سلطان آنها را سلطان نجد و سلطنت آنها را سلطنت نجديّه مى خوانند. و از طرفى اهل لغت خلاف نظر آنها را بيان مى كنند، همچنان كه قاموس مى گويد: «النجد ما اشرف من الارض... اسفله العراق و الشام و اوّله من جهة الحجاز ذات عرق». چون وهابيت در معناى نجد به همين جمله «الشرف من الارض» اكتفاء كرده، صحاح گويد: «نجد من بلادالعرب و هو الغور والغور تهامة و كل ما ارتفع عن تهامه الى ارض العراق فهو نجد». مصباح گويد: «نجد بلاد معروفة من ديار العرب ممايلى العراق و ليست من الحجاز و ان كانت من جزيرة العرب...» همه اينها دلالت روشن دارد كه عراق غير از نجد است چنان كه حجاز و يمن و شام غير از نجد هستند. اين مطلب از روايت هم فهميده مى شود. ابيوردى الاموى در شعر خود: (فانك ان اعرقت والقلب منجد + ندمت و لم تشمم عراراً و لا زنداً) عراق را مقابل نجد قرار داده كه فهميده مى شود عراق غير از نجد است. از جمله كسانى كه اين احاديث را درباره وهابيت دانست شيخ سليمان بن عبدالوهاب برادر محمد بن عبدالوهاب است: وى گويد: «و ممّا يدل على بطلان مذهبكم ما فى الصحيحين رأس الكفر نحوالمشرق...». در آخر سخنانش مى گويد: «اشهد ان رسول الله (صلى الله عليه وآله) لَصادق لقد أدّى الامانة و بلّغ الرسالة». «كشف الارتياب ص 100 ـ 102». )) پرسيدند، فرمودند: « زلزله آنجا و فتنه ها از آنجااست »
(( مسند احمد، ج 2، ص 81. ))
ويا «در آنجا امت شيطان طلوع مى كند» ناظر به همين جريانى باشد كه در نجد رخ داد و كسانى نيز از او پيروى كردند. معناى «قرن» بر اساس نوشته، قاموس
(( قاموس اللغة، ج3، ص382 ماده قرن. ))!
امت و تابعين رأى او است و يا قوم كه تسلط يافتند. از خداوند عزوجل خواهانيم كه مسلمين را متحد بگرداند و عزم و اراده آنها را عليه دشمنان قوى نمايد و قلوبشان را به هدايت اسلام نورانى گرداند و روزى فهم و بصيرت به آنها عنايت فرمايد: همچنين اميدواريم اين فرقه، همت خودشان را روى گفت گوى صحيح علمى ـ متّكى بر فهميدن و فهماندن ـ بگذارند تا شايد خداوند عزّوجل پرده جهل و تعصب را از اذهان آنها برطرف كند چرا كه توفيق دهنده فقط او است.
در گذشته براي اولين بار شيعيان عرب توانستند در شمال آفريقا دولتي شيعي تأسيس کنند. اين دولت از آنجا پديد آمد که ادريس فرزند عبدالله فرزند حسن المثني فرزند حسن بن علي بن ابي طالب (ع) وقتي توانست خود را از قربانگاه حجاز، واقعه فخ نجات بخشد و از شهري به شهر ديگر در حال فرار بود، توانست خود را به آفريقاي شمالي برساند و در آنجا توانست سرزميني از آنرا مستقل سازد. اين سرزمين اکنون دو قسمت شده قسمتي از آن را امروز به نام کشور مغرب و قسمت ديگر آن به نام الجزاير خوانده مي شود و در آنجا اولين دولت شيعي را در تاريخ اسلامي تأسيس کرد. اين کار در سال 172 هجري انجام شد. داستان فرار ادريس از حجاز تا رسيدن او به آفريقاي شمالي به اتفاق رفيقش راشد داستاني جالب است و در خور دقت و تأمل مي باشد. اين قضيه نشان دهنده نوع توجه دقيقي است که در زير پرده ، ملتها نسبت به زعماي شيعه و پيشوايان آنان ابراز مي داشتند. داستان معاضدت با ادريس نشان مي دهد که هرگاه ملتي مي توانست از آراء خود رسما دفاع کند، هيچگونه ترديدي نداشت که بايد در کنار شيعيان بايستد .
از اين بالاتر، نقشه و برنامه اي که پيشوايان و امامان شيعه ترسيم مي کردند و راهي که شيعيان مي پيمودند، خصوصا در زمان حضرت صادق (ع) اين بود که عده اي از رجال شيعه را مي ساختند و آنها را براي فعاليت هاي اجتماعي آماده مي کردند تا در زندگي اجتماعي براي اهداف تشيع بفرستند .
اينان موفق مي شدند مهمترين مناصب حکومتي را به دست بياورند. اين شيعيان در دستگاه هاي حکومتهاي جور پناهگاه مظلومان و حامي مستضعفان مي شدند. نقشي که ائمه در اين زمينه داشتند برکات زيادي براي امت اسلامي داشت. به اين ترتيب مي توانيم صريحا به شما بگوئيم که هنوز آنچنانکه بايد روي پيشوايان و امامان شيعه تحقيق به عمل نيامده و نقش امامان در نجات دادن ملتهاي اسلامي از زير يوغ حکومتها حتي براي خود شيعيان همچنان مجهول مانده است.
امتياز نجات ادريس از دستگاههاي حکومتي و رساندن خود را سالم به شمال آفريقا نشان دهنده يک نوع حرکات دقيق ملت به پشتيباني و حمايت از تشيع است. به ويژه نشان دهنده آن عده از مردان مبارزي است که پيشوايان تشيع آنها را ساخته و آنان را در مصاف حيات اجتماعي فرستاده اند . ادريس وقتي به مصر رسيد، پرده از کارش در مصر برداشته شد. در اينجا مورخان اختلاف دارند. بعضي از آنها مي گويند او خودش نزد رجال حکومت مصر پرده از رازش بر گرفت و بعضي ديگر از مورخان مي گويند اين خود دستگاههاي حکومت مصر بودند که توانستند از کار خروج ادريس پرده بردارند. در کار کشف و معرفي ادريس در مصر به هر کدام از اين دو نظر بگرائيم جاي ترديد نيست از نظر تاريخ که اين خود مصر و رجال حکومت آن بودند که برنامه او را براي اين حرکت تنظيم کردند و براي رسيدن او و رفيقش راشد از مصر به شمال افريقا راهنمائي به عمل آوردند. او به شهر وليلي در شمال آفريقا آنجا که امروز در کشور مغرب به همين نام معروف است رسيد. او به جائي رسيد که به اندازه اي از حوزه حکومت دور شده بود که رجال حکومت اسلامي ديگر نمي توانستند او را از آنجا باز گردانند. در آنجا خود را رسما آشکار ساخت. در اين جا است که عقل انسان مدهوش مي شود و از استقبال و خوشآمد عجيب ملت و زعماي ملت از اين ميهمان نوازي شيعي از کسي که تا اقصي نقاط نزد آنها آمده است تعجب مي کند . همه نسبتا از او استقبال کردند. اطراف او را گرفتند و کليله قبائل به او خوش آمد گفتند . ادريس در آنجا حکومت ادريسيان را اعلام کرد يا بهتر بگويم اولين حکومت اسلامي شيعي را رسما اعلام کرد. خوشآمدي که ادريس از مردم دريافت کرد و پيروزي سريعي که به دست آورد با بهترين زبان نشان دهنده و گوياي يک نوع تبادل عواطفي است که در قلب مردم از رهبران شيعي وجود داشت و نشانه يک احترام زير پرده و سرکوب شده اي بود که در دل مردم از شيعه موجود بود. من در اين وقت کوتاه، نمي توانم براي شما تفصيل بدهم و کارهاي مهمي را که دولت ادريسيان در شمال افريقا انجام داد تشريح کنم. من اقدامات مهم حکومت اسلامي ادريسيان را به اين شرح براي شما کوتاه مي کنم:
کار طوري بود که امويان و عباسيان نتوانستند اسلام را از ناحيه خود به قلوب مردم در آنجا وارد کنند، زيرا حکام اموي و عباسي دورترين مردم بودند از روح مردم و واقع اسلامي ، از اين رو کساني که در افريقا مسلمان مي شدند پيوسته در نهضت ها و جنبش ها و قيامهائي عليه حکام ظالم شرکت مي جستند .
اما مردم عادي به هيچ وجه مسلمان نشده بودند. ولي ادريس که نواده پيغمبر (ص) و اميرالمومنين و نماينده کامل آنها و مجسمه اي از خصوصيات پيغمبر و علي بود به محض رسيدن به آنجا، هنوز مردم آفريقا را به اسلام دعوت نکرده بود و حکم صحيح اسلامي صادر نکرده بود ، که خيلي زود مردم به اسلام توجه پيدا کردند و اطراف او را گرفتند و از او حمايت کردند و لشگريان و قهرمانان ميدانش شدند و از او سخت دفاع کردند . به اين ترتيب بايد گفت اولين اقدام اساسي که دولت ادريسيان به آن دست زده گسترش و همگاني کردن اسلام در شمال افريقا بود .
آن گاه نوبت به نهضت علمي و فکري و فرهنگي آنها مي رسد. نهضت علمي و فکري از شهر (فاس ) پايتخت ادريسيان آغاز مي شد و از آن جا به همه شهرها و سرزمين هاي آفريقا منتشر شد.
من در اينجا مي خواهم يکي از حقايق تاريخ را صريحا بيان بکنم. مورخاني که بر اين حقيقت اعتراف ندارند، يا از روي عمد است يا واقعا آن را نمي دانند. آن حقيقت اين است که : همه حکومت هاي شيعي که در تاريخ ثبت شده دو خصوصيت بزرگ همراه داشته است. اين دو چيز بزرگ را همه دولت هاي غير شيعي نداشته اند و از امتيازات دولت هاي شيعي بايد شمرد . اين دو چيز عبارت است از :
1- آزادي فکري به مردم دادن .
2- نگهداري و پرورش دانش ، انديشه ، شعر و ادب مانند پدري که فرزندش را مي پرورد .
نهضت هاي علمي ادبي و فکري در سايه دول شيعي بر پا شده است کليه اين نهضت ها در عهد ادريسيان ، فاطميان ، حمدانيان ، بويهيان ، مرداسيان ، مزيديان و بني عمار بوده است. اين نهضت هاي فکري در ادوار اين دولت ها و حکومت ها چيزي نيست که بتوان در اينجا تفصيل داد، ولي در خلال بحثهاي آينده برخي از مطالب آنان را متذکر مي شويم . شريف ادريسي – يکي از فرزندان همين ادريسيان است .
او صاحب کتاب «نزهه المشتاق في اختراق الافاق» و صاحب اولين جغرافياي جهان است و کتاب نزهه المشتاق شرح اولين نقشه است. من متأسفم که در اين وقت کم نمي توانم به تفصيل درباره شريف ادريسي سخن بگويم و بيش از اين ممکن نيست درباره شريف ادريسي و ساير ادريسيان به طور کلي بحث کنم. در حقيقت سخنراني درباره شريف ادريسي بيش از يک جلسه وقت احتياج دارد. براي اينکه در نشان دادن تاريخ امانت کامل را رعايت کرده باشيم بايد در اينجا بگوييم که حکومت و حرکت ادريسيان يک حرکت صددرصد عربي خالص نبود. اين دولت مخلوطي از عربها و بربرها بود . زيرا نژاد بربر در مغرب در حقيقت قسمتهائي از پيکر جامعه ي آنها را تشکيل مي داد.
و در آغاز امر، بربرها بودند که بنياد حرکت ادريسيان را نهادند. ولي ما مي توانيم دولت ادريسيان را يک دولت عربي بگوئيم زيرا رهبري حرکت ادريسيان وسيله اعراب صورت مي گرفت. گذشته از اين اعراب شرکت فعالي با بربرها در مغرب داشتند ، و علاوه بر اين عربهاي اندلس که زير نفوذ حکومت امويان بودند هم به سوي آنها کشيده شدند. درباره تعداد عربهاي اندلس مورخان نوشته اند تنها از شهر قرطبه، عده اعرابي که به ادريسيان در شهر فاس پيوست 8000 خانواده بودند و به اين ترتيب مي فهميم که مردم چگونه از دربار حکومت امويان در اندلس خود را بيرون کشيده به سوي دولت عربي شيعي رو مي آوردند و بدان پناهنده مي شدند .
دولت فاطميان
دومين دولت شيعي عربي ، دولت فاطميان است. اين فقط بزرگترين دولت شيعي نبود بلکه در حقيقت بايد گفت بزرگترين حکومت اسلامي بوده است. اگر ميزان عظمت و بزرگي در نگهداري و حفظ علم و ادب و گسترش فرهنگ اسلامي به همه جا باشد، اين کشور بزرگترين کشورهاي اسلامي است و نيز مقياس عظمت اگر زير نظر گرفتن و تربيت کردن مسائل فکري و عقيدتي و تحريص علما و دانشمندان و شعرا و ادبا به کار خودشان باشد و هدف يک دولت بزرگ اين باشد که اين عده از دانشمندان و نويسندگان و ادبا را از کارهاي روزانه آزاد سازد و فرصت و مجال به آنها بدهد که دنبال زندگي روزمره نروند و وقتشان را به کارهاي علمي بپردازند و کاري به کار مسائل زندگي نداشته باشند و اگر ميزان عظمت يک حکومت اين باشد که در آن به آزادي اديان و مذاهب توجه شود و آنها را تحت فشار نگذارد و تنها با آنها به نحو شايسته به بحث بپردازند، اگر ميزان چنين باشد، بايد گفت دولت فاطميان بزرگترين دولتي است که جهان اسلام در تاريخ خود تا کنون ديده است و اصولا بايد گفت تنها دولتي که در اين کار موفق شده است دولت فاطميان بوده است . باز از نظر تنگي وقت متأسفم که اجازه ندارم همه آنچه را مي خواهيم درباره اين حکومت براي شما بگويم.
بيان شخصيت يکي از مردان اين حکومت مانند شخصيت «المعز لدين الله » خود تنها چندين جلسه سخنراني احتياج دارد. آنچه مي توانيم در اين جلسه بگوييم فقط بعضي از نمودهاي اين دولت است .
اولين دولتي که در جهان اسلام علم و دانش را زير نظر گرفت دولت فاطمي بود. مقصود از پيگيري و حفاظت از علم اين است که براي کار نشر علم نقشه ها طرح کرد و برنامه ها به وجود آورد و بودجه حکومت را در اين راهها مصرف کرد. به زبان امروز مي توانيم بگوئيم آنها نقشه اي براي سياست آموزش عمومي طرح کردند. اين تعليمات عمومي مبتني بر به وجود آوردن يک دانشگاه بزرگ بود ، آنگاه آزاد گذاشتن دانشمندان که فقط فرصت هاي خود را به علم بپردازند . به طوري که گرفتاريهاي زندگي، آنان را از کار پرداختن به علم منصرف نسازد و مسئله احتياج و نياز به معيشت آنان را از گسترش بحث و تحقيق باز ندارد. فاطميان هزينه زندگي دانشمندان را آنچنان پيش بيني کردند که آنها به کلي از فکر معيشت آسوده باشند. قبل از حرکت فاطميان اصولا حکومت با کارهاي علمي هيچ گونه ارتباطي نداشت. کساني از دانشمندان که پديد آمده بودند تنها در اثر کوششهاي شخصي خود شاخص شدند و نبوغ کردند. من در اين سخن هيچکدام از دول اسلامي را استثناء نمي کنم . بعد از وفاق پيغمبر (ص) و بر پا شدن حکومت خلفا تنها کسي که باب علم را بر روي مردم گشود اميرالمومنين علي بن ابي طالب (ع) بود. او از ميان خانه خود و از ميان مسجد مسلمانان، مدرسه بزرگ اسلام را بر پا ساخت ، ولي از ميان کساني که نيرو و مال در اختيار داشتند ما هيچ نشنيده ايم که کسي براي امور و مسائل علمي خدمتي کرده باشد.
از مدرسه علي ابن ابي طالب (ع) فارغ التحصيلاني بيرون آمدند که مشهورترين آنها عبدالله بن عباس را مي توان نام برد.
حکومت امويان نه تنها در کار علم هيچگونه انديشه اي نداشت بلکه تنها انديشه اش کوبيدن دانشمندان و پراکندن و متفرق ساختن آنها بود. در حقيقت آنها که علم را نگهداشتند و مثل فرزند خود از آن پذيرايي کردند و از نسلي به نسل ديگر منتقل ساختند ، پيشوايان شيعه بودند . جاي تأسف است که نسلهاي ما معمولا آنچه از علي بن الحسين زين العابدين مي دانند محدود است به چيزهايي خيلي سطحي و داستانهاي افسانه اي است. در صورتي که براي حضرت زين العابدين اين امتياز هست که او فکر اصيل اسلامي را مجددا پايه گذاري کرد و دانشمنداني را تربيت نمود . هر گاه حضرت زين العابدين نبود امويان براي مقاصد شوم خود که در جهل و ناداني نگاه داشتن امت اسلامي بود تا آخرين حد موفقيت نصيب آنها مي شد.
تمدن اسلامي امروز موجوديت خود را مديون خدمات زين العابدين علي بن الحسين مي داند. هم اکنون جاي تفصيل اين سخن نيست .
دولت اسلامي فاطميان اولين دولتي بود که کار علم و دانش را زير نظر گرفت و براي علم و دانش نقشه و برنامه اي طرح کرد . آنها قبل از اينکه به کاخ هاي خود بپردازند دانشگاه براي مسلمانان درست کردند. دولت فاطميان به اين ترتيب اولين دانشگاه بزرگ اسلامي را به نام جامع الازهر در جهان اسلام بر پا داش. اين مهم نيست که فقط دانشگاه الازهر را فاطميان بسازند ولکن مسئله مهم نوع متد و روش برنامه هاي درسي است که در آن اجرا مي شود . با اينکه دولت شيعي و دانشگاهش نيز شيعي بود، ولي فاطميان براي اولين و آخرين بار در تاريخ اسلام اجازه دادند که کليه اصحاب مذاهب اسلامي در جامع الازهر درسهاي خود را هر کدام بر طبق مذهب خود القاء کنند. و براي هر کدام از مذاهب مدرسي تعيين کردند که براي اهل آن مذهب در جامع الازهر درس بدهد. عده دانشجويان هر مذهب با ميزان بسط و گسترش آن مذهب در مصر و سرزمينهاي مجاور آن تناسب مستقيم داشت. ما از تعداد حلقه هاي درسي که طلاب و دانشجويان هر مذهب تشکيل مي دادند مي توانيم بفهميم که آن مذهب چقدر در مصر و بلاد ديگر گسترش پيدا کرده است. مالکيان پانزده حلقه درس داشتند، شافعيان نيز حلقه هاي درسشان به همين نسبت بود ولي حنيفيان فقط سه حلقه درس داشته اند. اين آزادي مذاهب براي رشد علمي و فکري به تنهائي کاري است که اولين و آخرين با در تاريخ اسلامي مشاهده مي شود. وقني کار حکومت فاطميان به پايان رسيد و حکومت را منحل کردند اين نوع آزادي مذهبي نيز به کلي بر چيده شد، کار بزرگي که فاطميان براي اولين بار در جهان اسلام بلکه بايد گفت در همه دنيا انجام دادند. و اين کار بزرگ را دنيا نفهميده بود مگر در اين عصر و زمان ما، که همان فراخواندن دانشمندان از خارج بوده است. دانشمنداني که خارج از حوزه قدرت و نفوذ فاطميان بودند با رنج و سختي ، و تهيدستي و فقر بسر مي بردند ، زندگي آنان مصيبتي ناگوار و سخت بود. فاطميان کساني را به سوي آنها مي فرستادند و آنان را به سوي خود دعوت مي کردند و براي آنها يک زندگي عالي و خوب را تضمين مي کردند . ما به عنوان مثال برخي از نامهاي شخصيت هائي را از هر عصر به ميان مي آوريم ، زيرا نمي توانيم همه اسامي آنها را در اينجا نام ببريم .
چيز ديگري که ما را نسبت به فاطميان به شگفتي وامي دارد اين است که همه دانشمنداني که به سوي آنها فراخوانده شدند يا خود بر آنها وارد شدند و مورد اکرام آنها واقع گرديدند و همه آنها که بر آنان وارد شده و در آن محيط فارغ و آسوده به کار علم پرداختند و زندگي شان را تأمين کردند ، همه داراي مذهبي غير از مذهب فاطميان بودند . يکي از آنها عبدالسلام قزويني ، بزرگ معتزليان است که به مصر آمد و مدت چهل سال در آنجا رحل اقامت افکند و تعاليم مذهبش را براي شاگردان خود تدريس مي کرد. ديگر قاضي ابوالفضل محمد بغدادي پيشواي شافعيان است که او نيز به مصر آمد و هر چه خواست احاديث و تعاليم مذهبش را براي جزوه نويسي املاء کرد تا در سال 414 هجري زندگي را بدرود گفت. و نيز ديگري به نام ابوالفتح سلطان بن ابراهيم فلسطيني است که در سال پانصد و هيجده از دنيا رفت.
و شماري ديگر ابوالحجاج ميورقي، مجلي بن جميع مخزومي، قاضي علي موصلي، و ابو محمد عبدالله سعدي مي باشند.
اينها همه در دوره هاي متفاوت بوده اند و اين چهار کس که در پايان نام برديم از کساني هستند که براي فاطميان با توجه به اينکه شافعي مذهب بودند، متصدي منصب قضاوت گرديدند. و از فقهاي مالکي که به مصر فاطميان روي آورد کساني مانند محمد بن سليمان معروف به ابوبکر نعال است که به سوي مصر آمد ، گسترش و حلقه درسش در الازهر تا حدود 17 عمود مي رسيد . در اينجا داستان فقيه مالکي مذهب عبدالوهاب بن علي را بايد نقل کرد. کسي که خطيب در تاريخ بغداد در باره او گويد : در همه مالکي مذهبان از او فقيه تر ديده نشده است. دنيا به حدي بر او تنگ گرفت که چيزي نمانده بود از گرسنگي در بغداد بميرد و جائي را براي حمايت از خود در برابر گرسنگي جز مصر فاطميان پيدا نکرد و چون به مصر آمد، مال و ثروت به او روي کرد و مأمور شد تا با خيال راحت به بحث هاي علمي و تحقيقي اش بپردازد، ولي از قضا ديري نپائيد مبتلا به فلج شد آنگاه گفت: لا اله الا الله! وقتي به زندگي رسيديم درست همان وقتي است که بايد بميريم .
ديگر عبدالجليل مخلوق ثقلي و ابوبکر طرطوسي و ديگرانند. ما کوشيديم از هر دوره تاريخي تنها يک نفر را براي نمونه ذکر کنيم تا آشکار کنيم که اين برنامه ادامه داشته و هيچ گاه قطع نشده است و جز نامهايي که بر شمرديم صدها نام ديگر وجود دارد که نمي توان آنها شمار کرد و آمار گرفت ، و جز اين تعدادي که نام برديم فاطميان تنها دولتي هستند که کتابخانه هاي بزرگ در اسلام تأسيس کردند. اين کتابخانه ها عددش به طور اعجاب آوري فزوني گرفت و تا اندازه اي در آنها کتاب گرد آمد که ما را امروز به حيرت مي اندازد. براي نمونه کافي است که کتابخانه کاخ را که تعداد ششصد و يک هزار کتاب داشت نام بريم . تنها اين کتابخانه کاخ بوده است. براي تسهيل مطالعه مراجعه کنندگان کتابهاي مادر يعني کتابهاي بزرگ مورد نياز به قدري ذخيره مي شد که تعداد آنها را مي توان به صدها نسخه رساند، در اين کتابخانه نگهداري مي شده است.
نبايد فراموش کرد که وجود اين همه کتاب در دوران طبع و نشر نبوده است. در اين دوره هر کتابي را از اول تا آخر دست نويسي مي کرده اند. اين مطالبي که گفتيم در هيچ دولتي از دولت هاي جهان اسلام نظيرش ديده نشده است مگر در دولتهاي شيعي ديگر که در وسعت قلمرو به وسعت دولت فاطميان نمي رسند ، مانند دولت عماريان.
دولت بني عمار
دولت بني عمار يا عماريان سومين دولت شيعي عربي است که از آن نام مي بريم. اين دولت در سواحل لبنان و سوريه برپا گرديد و قطعه کوچکي از زمين را در تصرف گرفت. از اين رو عظمت دولت فاطميان و امکانات آن را نداشت . با اين وصف کتابخانه بني عمار در پايتخت مملکتشان طرابلس مشتمل بر بيش از يک ميليون کتاب بود .
در عهد دولت بني عمار يک نهضت علمي و فکري مهمي در طرابلس شکل گرفت که دانشمندان و دانشجويان را از هر جاي دنيا بدان سرزمين جذب مي کرد تا جايي که از اندلس دانشمند بزرگ اندلسي احمد بن محمد طليطلي بدان سرزمين روي آورد و بني عمار سرپرستي و اداراه کتابخانه بزرگشان را به او واگذار کردند .
در اين کتابخانه تنها 180نفر به کار گمارده شده بودند که کارشان تنها کتاب نويسي و خريد و جمع کتاب بود. يکي از نويسندگان محقق مي گويد طرابلس در دوران حسن بن عمار رونق به سزايي يافت. از نظر دنياي فکر و انديشه، طرابلس مرکز و مقام اول براي همه سوريه پيدا کرد.
محقق ديگر گفته است : از اين کتابخانه آنچنان علم در تمام شهر منتشر شد که مورخين گفته اند طرابلس سراسر خانه علم گرديد.
گزیده ای از سخنرانی سید حسن الامین فرزند علامه سید محسن الامین
منبع:کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران
پيامدهاي منفي كشورگشائيهاي خلفاي سه گانه
عدهاي از متفكران و اسلام شناسان كج انديش و كوتاه نظر برآنند كه فتوحات و كشورگشاييهاي خلفاي سه گانه (ابوبكر،عمر و عثمان) در مدت بيست و پنج سال حكومت غاصبانه خدمتي به اسلام و مسلمين بوده و توسعه چشمگيري براي اسلام محسوب ميگردد كه بعدها در زمان هيچ يك از خلفاي اموي يا عباسي چنين توسعهاي تحقق نيافت. ليكن ما معتفديم كه فتوحات نه تنها به نفع اسلام نبود بلكه موجب شد ضربههاي بزرگي به پيكر اسلام وارد شود. از اين رو لازم است با تأمل حوادث تاريخ صدر اسلام را دقيق بررسي كنيم تا روشن شود فتوحات و كشورگشاييها در عصر خلفاي سه گانه چه پيامدهايي به دنبال داشته است.(1)
الف) پيامدهاي فتوحات بر مردمي كه سرزمينهايشان فتح ميشد.
تاريخ اسلام نشان مي دهد كه به دنبال اين فتوحات، از طرف هيئت حاكمهاي كه توسط خليفه مشخص ميشد هيچگونه اهتمامي در جهت ارشاد، آموزش و پرورش و تربيت صحيح اسلامي مردم صورت نميگرفت تا اعتقاد به اسلام در درون آنها رسوخ كرده و به صورت يك نيروي عقيدتي درآيد كه بتواند روح مغلوبين را با مفاهيم و خصائص اسلامي غنا بخشد و در سازندگي و تكامل انسانها مؤثر گردد. اگر چه در خلال بيست سال، دامنه نفوذ اسلام به طوري گسترش يافت كه سرزمين اسلامي چندين برابر فتوحات پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله) گرديد. ليكن اختلاف بين فتوحات پيامبر(صلي الله عليه و آله) و خلفا از زمين تا آسمان بود، چرا كه پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) در فتوحاتش به اظهار كردن مسلماني و جاري نمودن شهادتين و انجام بعضي از شعائر و ظواهر اسلامي به طور سطحي قناعت نميكرد، بلكه براي مردم آن بلاد معلمين و مربياني اعزام مينمود تا ضمن آموزش كتاب خدا و عقايد صحيح و بيان احكام ديني، آنان را ارشاد و موعظه كنند.
اما در فتوحات خلفاي سه گانه هيچ برنامهاي براي تعليم و تربيت و هدايت و ارشاد مردم در نظر گرفته نميشد و هيچ نيروي ورزيدهاي براي تبليغ دين و آموزش احكام به سرزمينهاي فتح شده اعزام نميگرديد و به اين امر مهم و حياتي هيچ اهميتي داده نميشد.
در اين كشور گشاييها تنها از تسليم شدگان ميخواستند به يگانگي خداوند و رسالت پيامبر(صلي الله عليه و آله) شهادت دهند و بعضي از تكاليف و شعائر اسلامي را به صورت ظاهري و صوري بدون اينكه در دل آنان رسوخ كرده باشد، انجام دهند، از اين روست كه ميبينم بسياري از مناطقي كه توسط مسلمانان فتح ميشد پس از مدت زمان اندكي به كفر و عصيان برميگشتند.
پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) از سوي خدا مأمور بود كه از مردم زمانه خويش هم اسلام را بخواهد هم ايمان را اما خلفا و فاتحان اسلامي از مردم فقط ظاهر مسلماني را ميخواستند و بس، و ما اين سهل انگاري غير قابل اغماض را در ميان قريش و ديگران به وضوح ميبينيم، حتي بيشتر صحابه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) نيز همين روش را در پيش گرفتند. چنانچه موسي بن يسار ميگويند: اصحاب رسول خدا(صلي الله عليه و آله) بيابانگردهاي خشني بودند ما ايرانيان كه آمديم، دين اسلام را خالص گردانديم.
بدين ترتيب مردمي كه سرزمينشان پس از رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) فتح ميشد بر همان آداب و رسوم و مفاهيم جاهلي كه بر حركات و سكنات آنها حاكم بود و نيز روابط و مناسبات اجتماعي خود به طور عام باقي ميماندند و اسلام نه در جانشان نفوذ ميكرد نه در ضميرشان ريشه ميدواند تا چه رسد به ا ينكه اسلام بر آنان حكمفرما باشد يا محرك آنان در امور ديني و معنوي گردد.
چنانكه در متون تاريخي بررسي ميكنيم آثار و عواقب دراز مدت اين پديده جاهلانه (كشورگشاييهاي خلفا) بسيار تأسف آور و به طور كامل به زيان اسلام بود؛ زيرا آنان كه از اين فتوحات بهره برداري ميكردند و از اسلام جز اسمي و از دين جز رسمي سراغ نداشتند تمامي آداب و رسوم جاهلي و انحرافات و طمع ورزيهاي شخصي و كارهاي غير انساني ار در لباس اسلام و تحت نام دين به مردم القاء ميكردند و زير سايبان امن دين تمام فسادها و ناهنجاريها را به نام دين و با مجوزي كه خود از دين صادر ميكردند به مردم تحميل مينمودند.
مؤيد مطلب اين كه اسلام ناب در نفوس بسياري از حاكمان و اعوان و انصارشان كه به خاطر مصاحبت پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) و رؤيت آن حضرت، در ميان توده مردم مكان و منزلتي داشتند هيچ گاه رسوخ نكرده بود و بر انحرافات ، و آداب و رسوم جاهليت باقي بودند و از مقام و موقعيت خود در راه تثبيت آن از هيچ كوششي دست برنداشتند، حتي از راه جعل حديث و نسبت دادن آن به رسول خدا(صلي الله عليه و آله) خود و اعمال ناپسند و جاهلانه خود را موجه جلوه ميدادند.
خلاصه اينكه: گسترش اسلام و نشر تعاليم عالي آن، به هيچ وجه مورد اهتمام و كوشش آنان نبود. هر گاه اسلام مردم ظاهري و بدون بُعد عقيدتي و عاري از هر گونه اصول قواعد علمي و فرهنگي باشد اين اسلام به تدريج متلاشي خواهد شد و در حركات و مواضع انساني هيچ اثري نخواهد داشت و بدتر از آن اين كه مردم به چنين اسلامي عادت ميكنند و اسلام به صورتي در نظرشان جلوه خواهد كرد كه هيچ منافاتي با انواع انحرافات و جنايات غير انساني نداشته باشد. مصيبت بزرگي كه از اين فتوحات دامنگير اسلام شد اول اين بود كه تمام اعمال و رفتار ناشايست حكام و فرماندهان به ظاهر مسلمان به حساب دين اسلام و آئين پيامبر گذاشته ميشد و دوم اينكه هدايت اين مردم به سوي اسلام اصيل در دراز مدت كاري مشكل و طاقت فرسا بود. در حالي كه خلفا ميتوانستند با تأسي به رسول خدا و پيروي از روش آن حضرت جلوي بسياري از اين مصائب و مشكلات را بگيرند و علاج واقعه را قبل از وقوع بنمايند.
از سوي ديگر چنين جامعهاي از امنيت و مصونيت كافي برخوردار نخواهد بود كه آنرا از گزند حوادث و دستبرد اشرار و بيگانگان حفظ كند و براي مردم هيچ گونه التزام و تعهدي براي رعايت حقوق ديگران و برقراري عدالت و انصاف در جامعه وجود نداشت. با مراجعه به تاريخ و تفحص دقيق متون تاريخي به اين نكته مهم پي ميبريم كه اثرات مضر و زيان بار غصب خلافت اميرالمؤمنين(عليهالسلام) و فتوحات خلفاي سه گانه تا زمانهاي طولاني باقي ماند و در وقايع مهم تاريخي انعكاسهاي وسيعي از آن ديده ميشد مثلا در جنگ صفين اميرالمؤمنين(عليهالسلام) به عدي بن حاتم فرمود: ... واي بر تو، عموم كساني كه امروز با من هستند، بر من عصيان ميورزند و نافرماني من ميكنند. اما معاويه در ميان كساني است كه از او اطاعت ميكنند و فرمانش را ميبرند.
به گواهي تاريخ مردم در مورد اميرالمؤمنين(عليهالسلام) اكراه داشتند و در دل شك و ترديد، دل به دنيا بسته بودند، افراد مخلص در ميانشان كم بود. مردم بصره با او مخالف بودند و كينهاش را به دل داشتند اكثر كوفيان و قرّاء آن در مقابل او قرار ميگرفتند و مردم شام و اكثر قريش هم از حضرت دل خوشي نداشتند.
از طرفي در آن زمان رفتار حكام با مردم عموما اسلامي نبود نگاهي گذرا به چگونگي تعامل آنان با مردم براي ترسيم سيماي آن كافي است.
اهالي آفريقا نسبت به ساير ممالك بسيار مطيع و آرام و فرمانبردار بودند تا زمان هشام بن عبدالملك كه در آن زمان اعيان و مبلغين عراقي در آفريقا رخنه كردند. آنها با مشورت و تبليغ عراقيان دست به عصيان زدند و پراكنده شدند كه تا به امروز باقي ماندهاند.
آنها چنين ميگفتند: به سبب جرم و جنايت عمال هرگز با اولياء امور خود مخالفت نميكنيم. مبلغين عراقي به آنها گفتند اين عمال و حكام تبهكار به امر و اراده پيشوايان منصوب ميشوند و آنها مقصر و مسئول هستند. اهالي افريقا گفتند بايد آنها را امتحان كنيم.
عدهاي حدود بيست و پنج نفر مرد به نمايندگي مردم آفريقا نزد هشام رفتند اما به آنها اجازه ملاقات ندادند ناگزير بر يكي از بزرگان دربار وارد شدئد و به او گفتند كه به اميرالمؤمنين بگو: امير ما با لشگري كه از ما و سربازان خود تشكيل داده به جنگ ميرود چون غنايم به دست ميآورد ما را محروم كرده، آنها را منحصر به لشكر خود ميكند و آنگاه ميگويد: شما در اين محروميت بيشتر ثواب ميبريد. و چون بخواهيم يك شهر يا قلعه را فتح كنيم او ما را بر سايرين مقدم ميدارد كه سپر لشگر او شويم، آنگاه ميگويد: اجر و ثواب شما در اين جانفشاني بيشتر است. از اين گذشته لشگريان شكم گوسفندان را زنده زنده ميشكافند و برهها را از شكم آنها بيرون آورده، پوست ميكنند و ميگويند: از اين پوست براي خليفه پوستين تهيه ميكنيم. براي يك پوست هزار ميش را ميكشند و ما اين كارها را تحمل كرديم آنها هر دوشيزه زيبا را از ميان ما ميربايند؛ ما پس از اين ظلم و تجاوز اعتراض كرده گفتيم ما چنين كاري در كتاب خدا و سنت رسول الله نديدهايم، ما هم مسلمانيم. اكنون آمدهايم بدانيم آيا اين كارها به امر و دستور خليفه انجام ميگيرد يا نه؟ آنها مدتي در آنجا بدون نتيجه اقامت كردند تا آنكه زاد و راحله آنها تمام شد و نااميد شدند. آنگاه صورتي از اسامي خود را نوشته، به وزرا دادند و گفتند: اگر خليفه راجع به ما پرسيد خبر دهيد كه ما از آفريقا آمديم و نااميد برگشتيم.
آنگاه سوي آفريقا رهسپار شدند. اول كاري كه كردند عامل خليفه را كشتند و پرچم تمرد و عصيان را برافراشتند و بر آفريقا مستولي شدند خبر شورش به خليفه رسيد وضع و حال نمايندگان را پرسيد. اسامي رابه او دادند، دانست كه اين عده همان كساني هستند كه بر ضد او قيام كردند.
امثال اين مطلب آنقدر زياد است كه مجال تتبع و استقصاي آن نيست. به همين خاطر بود كه مقاومت مردم در سرزمينهاي فتح شده شديدتر شد و بسياري از آنان پيمان شكستند به نحوي كه مسلمين مجبور شدند بسياري از مناطق را بيش از يك بار فتح كنند.
ب) آثار فتوحات بر فاتحان
روشهايي همچون برتري بخشيدن عرب بر عجم، تبعيض در سهميه بندي بيت المال، حبس بزرگان و صحابه در مدينه، سپردن پستهاي مهم و كليدي به گروههاي خاص كه از هيچ گونه معيار و مقرراتي پيروي نميكردند و فقط نسبتها و قرابتها و قريشي بودن در نظر گرفته ميشد.
همين سياستها و روشها بود كه از ملت اسلام، ملتي مغرور و خودپسند و طبقهاي ثروتمند به وجود آورد و مال و ثروت سرمست و مغرورشان ساخته بود و هيچ چيز و هيچ كس مانع از هوسرانيها و ثروت اندوزيهايشان نميشد. اكثر اين طبقه از فرزندان و خويشان هيئت حاكمه و چاپلوسان و دغلبازان بودند.
هر جنايتي كه متوجه امت اسلامي شد از سوي اين طبقه بود و توسط همينها بود كه اسلام به مرحله هلاكت و نابودي نزديك شد.
فاتحان فرد را ملاك ميدانستند و به امت و جامعه اسلامي هيچ بهايي نميدادند و شديداً به تقويت و تثبيت سلطنت و حكومت خود همت ميگماردند و با پول و رشوه و وعده پست و مقام، انصار را در اطراف خود جمع ميكردند. در مواردي هم كه پول و رشوه و مقام كارساز نبود متوسل به خشونت، تبعيد، قتل و كشتار ميشدند.
اينان به گسترش نفوذ و حكومت خود به اين اعتبار كه در درجه اول، ملك شخصي و قبليهاي آنان است، ادامه ميدادند.
اگر ابوبكر و عمر نميدانستند خليفهاند يا پادشاه، معاويه پسر ابوسفيان خود را علنا پادشاه ناميد. عدهاي ديگر هم خود را پادشاه ميدانستند، حتي عمر هم در بعضي از مناسبتها خود را پادشاه ميخواند.
معاويه و امويان و بسياري از مردم خلفاء سه گانه را ملوك قيصري ميدانستند و در نظرشان اسلام و مسلماني تنها شعاري بود كه در خدمت اين پادشاهي قرار داشت و به تقويت آن كمك ميكرد. پس استفاده كنندگان اصلي فتوحات خصوصا در دراز مدت همين قشرهاي خاص بودند چنانكه در روزگار خلفاي سه گانه ثروت اين گروه به ارقام نجومي رسيده بود كه متون تاريخي اين مطلب را تأييد ميكند. ميبينيم كسي كه گفته ميشود زاهدترين مردم بوده، يعني عمر بن خطاب، دربارهاش گفتهاند: وقتي از دنيا رفت مالي از خود به جاي نگذاشت و از بيت المال ارتزاق ميكرد و بر خود بسيار سخت ميگرفت. مهريه يكي از همسرانش را چهل هزار درهم قرار داد، و به يكي از دامادهايش كه از مكه بر او وارد شده بود، ده هزار درهم از مال خود هديه داد و حتي ميگويند: يكي از فرزندان عمر، سهم الارث خود را به مبلغ صد هزار درهم به عبدالله بن عمر فروخت.
مؤيد اين مطلب گفته قاضي ابو يوسف يكي از شاگردان ابوحنيفه است كه ميگويد: عمر چهار هزار اسب نشان دار در راه خدا داشت چنانكه به نظر ميرسد اين اسبها از آن خود عمر بوده، و ا ينها همه در زماني بوده كه بسياري از مردم در سختترين شرايطي كه يك انسان ميتواند زندگي كند روزگار ميگذراندند، بسياري از آنان تنها لباسشان دو تكه پارچه بوده كه عورتين شان را ميپوشاندند.
با مطالعه صفحات سياه تاريخ ميتوان شواهد و ادله فراواني را مبني بر اهتمام شديد حكام و دار و دسته آنها در جمع آوري بيت المال و ثروت و رسيدن به غنيمت به حق يا به نا حق، گردآوري نمود. بيشتر مصيبتها و بدبختيهاي مردم از زماني آغاز شد كه خليفه دوم با آزار و اذيت شروع به جمع آوري خراج نمود. چنانكه در تاريخ هم آمده اين گروه از اهل ذمه مسلمان شده نيز خراج ميگرفتند و دليل ميآوردند: خراج در حقيقت به منزله ماليات سرانه بندگان است و اسلام آوردن بنده، ماليات را از وي ساقط نميكند.
همچنين عمر بن خطاب تلاش ميكرد تا از مردي كه اسلام آورده بود جزيه بگيرد. داستان چند برابر كردن خراج نصاراي تغلب توسط عمر بن خطاب نيز معروف و مشهور است و نيازي به بيان ندارد.
آري! اين فتوحات براي پر كردن جيب جنگجويان و احيانا تقويت بنيه نظامي آنان براي پيروزي بر خصم بود و جنگ براي به دست آوردن مال و غنيمت، صفت مشخصه اين فتوحات بود.
چنانكه ميبينيم در بعضي از معركهها و جنگهاي به اصطلاح مسلمانان، طرف مقابل اسلام آوردن خويش را اعلام ميكرد، اما چون فاتحين بر اموال و زنانشان طمع داشتند به اسلام آنان اهميتي نميدادند و حتي آنانرا دروغگو ميپنداشتند و بر انان حمله ميكردند.
جالب است بدانيم ابن ابي الحديد معتزلي اسلام آوردن و مسلماني مسلمانان صدر اسلام را چنين توصيف ميكند: گروهي از آنان به پيروي از سران قبائل خود اسلام آوردند و گروهي به طمع در غنائم، عدهاي از ترس شمشير مسلمان شدند و گروهي هم بنابر غيرت و تعصب قومي و براي پيروز شدن بر ديگر قبايل، عدهاي هم اسلام را پذيرفتند چونكه با دشمنان و مخالفين اسلام، عداوت و دشمني داشتند.
خطري جديد
از همه اينها گذشته طبيعي بود كه زندگي همراه با عيش و نوش هيئت حاكمه و اطرافيان آنان و نيز كامجويي از زنان زيبا و كنيزكان دلفريب موجب گرديد تا بذر رفاه طلبي و سلامت خواهي و تن پروري در دلها افشانده شود و موجب شود تا ديگران نيز خود را به خطر انداخته و در راه كسب امتيازات بيشتر و حفظ آن تلاش كنند و حتي قرباني شوند.
از سوي ديگر همين كنيزكان و زناني كه مسلمان نشده بودند و يا هنوز اسلام در جان و دل آنان رسوخ نكرده بود، در جامعه اسلامي مسئوليت تربيت و پرورش نوزادان مسلمان را بر عهده گرفتند. چرا كه اين كودكان يا فرزندان خود كنيزكان بودند و يا فرزند مادران آزاده از اين رو ميبينيم بسياري از اشراف و فرماندهان از مادراني به دنيا آمدهاند كه نصراني بودند. كه ميتوان موارد زيادي را در تاريخ پيدا كرد.(2)
به هر حال تربيت و پرورش نوزادان توسط اين كنيزكان، باعث كاهش ميزان تقيدات ديني و التزام اين كودكان به عقايد كفرآميز و مخالف دين ميشد چنانكه در تاريخ ميبينيم اين كودكان در ساليان دور، از سرسختترين دشمنان اهل بيت شدند و به دست ناپاكشان خون اهل بيت پيامبر(عليهمالسلام) ريخته ميشد.(3)
طبيعتا اين يكي از خطرات جديدي بود كه رهاورد و محصول فتوحات بي حد و حصر خلفا محسوب ميشد. از اين روست كه ميبينيم امامان بزرگوار شيعه ميكوشيدند تا بردگان و كنيزكان را با تعليمات اسلامي شايستهاي تربيت كنند و آنان را در راه خدا آزاد سازند.
متفرق ساختن معترضان
بهتر است بدانيد، از فتوحات اسلامي در جهت دور ساختن معترضين و نيز كساني كه از اعمال و دخل و تصرفات نا بجاي حكام و اطرافيان آنان ناراضي بودند و صداي اعتراض خود را بلند ميكردند، استفاده مينمودند. مثلا زمانيكه خشم و تنفر عمومي از عثمان به اوج خود رسيد و اوضاع وخيم گرديد، مشاوران و كارگزاران خود را خواست و براي رويارويي و مقابله با تنفر و انزجار عمومي و خواستههاي مردم كه ميگفتند: بايد عثمان عمال خود را عوض كند و افراد بهتري را به جاي آنان قرار دهد، با آنان به مشورت پرداخت و نظر آنان را جويا شد. عبدالله بن عامر كه يكي از مشاوران عثمان بود گفت:
رأي من اين است كه به آنان دستور جهاد دهي تا بدين طريق مشغول بوده و كاري به كار تو نداشته باشند و آنان را در جنگهاي زيادي شركت بده تا در برابرت نرم و رام شوند و همه به خود پرداخته و انديشهاي جز زخم پشت اسبهايشان و شپش پوستينهاي خود نداشته باشند.
بعد از آن، عثمان بر معترضين سخت گرفت و دستور اعزام آنان را به سپاه داد و نيز مقرري آنان را لغو كرد تا اينكه مطيع او شوند و به او نياز پيدا كنند.
آخرين سوال
با توجه به مطالبي كه گفته شد روشن ميشود كه چرا اميرالمؤمنين(عليهالسلام) حتي در زمان خلافت خود، قدمي در جهت اين فتوحات گسترده بلاد اسلامي برنداشت، بلكه سعي در تثبيت اصول عقايد و ارزشهاي والا و اصيل اسلامي و نشر مكتب ناب محمدي(صلي الله عليه و آله) و دادن خط مشي صحيح به امت و متصديان اداره امور مملكت داشت، و در زمينه افكار و انديشهها، برخوردها موضعگيريها، تربيت و تزكيه نفس، مردم را راهنمايي و هدايت ميفرمود.
چنانكه خود آن حضرت ميفرمايد: «پرچم ايمان را در ميان شما نصب نمودم (تا گمراه نشويد) و شما را بر حدود و مراتب حلال و حرام واقف ساختم».
اما آخرين شبههاي كه درباره فتوحات خلفاي سه گانه باقي ميماند اين است كه بعضي نقل كردهاند: امام حسن و امام حسين(عليهماالسلام) در اين فتوحات يا به طور مشخص در فتح گرگان و آفريقا حضور داشتهاند و در لشگر خلفاء شمشير ميزدند.
در پاسخ آنان بايد گفت بسياري از كتب تاريخي كه اسامي شخصيتهاي شركت كننده در فتح آفريقا را ذكر كردهاند، نامي از امام حسن و امام حسين(عليهماالسلام) نبردهاند، در صورتي كه حسنين(عليهماالسلام) از شخصيتهايي بودند كه ذكرشان براي سياستمداران و حكام زمانه اهميت بسياري داشت. اين مطلب (نبودن اسم اين دو بزرگوار در زمره فاتحان) به ما ميفهماند كه نبايد جاهلانه و با چشم بسته و بدون تحقيق در تاريخ بر شركت حسنين، در فتوحات خلفاء صحه بگذاريم و اين مطلب را توجيه كنيم.
همچنين براي عدم شركت حسنين در فتوحات خلفا مؤيداتي نيز وجود دارد كه به عنوان مثال به يكي از آنها اشاره ميكنيم: آن گونه كه در تاريخ آوردهاند اميرالمؤمنين(عليهالسلام) دو فرزندش را از شركت در معركههاي جنگ صفين منع ميكردند. در يكي از روزها اميرالمؤمنين(عليهالسلام) متوجه شد كه فرزندش امام حسن(عليهالسلام) خود را آماده شركت در كارزار كرده، بلافاصله فرمود: جلوي اين پسر را بگيريد كه من از آمدن اين دو به ميدان كارزار دريغ دارم، مبادا به خاطر آمدن اين دو به ميدان نسل رسول خدا قطع شود.
اين واقعه در زماني بود كه حضرت اولاد زيادي داشت و خود خليفه پيامبر بود، بدين ترتيب چگونه ممكن است اميرالمؤمنين(عليهالسلام) اجازه دهند كه اين دو ريحانه پيامبر(صلي الله عليه و آله) همراه يك فرمانده اموي يا غير اموي از مدينه خارج شوند، آنهم در زماني كه يا فرزندي نداشتند و يا تعداد فرزندانشان بسيار اندك بود.
-----------------------------------------------------------
-1 مقاله حاضر خلاصهاي از نظرات سيد جعفر مرتضي عاملي در كتاب: تحليلي از زندگاني سياسي امام حسن(عليهالسلام): ص 155-166 ميباشد.
-2حارث بن ابي ربيعه ـ خالد قسري ـ عبيده سلمي ـ حنظلة بن صفوان ـ عبدالله بن وليد بن عبدالملك.
-3براي مثال معلم فرزندان سعد بن ابي وقاص نصراني بود كه در سال 61 هجري عمر سعد اين پرورش يافته مكتب نصرانيت امام حسين(عليهالسلام) را به شهادت رسانيد.
اصحاب رده
یکی از شبهاتی که وهابیت بر شیعه می گیرند و خیلی روی آن پافشاری می کنند؛ می گویند که شیعیان معتقد هستند بعد از وفات رسول الله (ص) تمام صحابه مرتد شدند مگر چهار نفر، اگر چه بزرگان اهل سنت که دارای مزاجی سلفی و تکفیری دارند مثل ابن تیمیه و فضل بن روزبهان از سلفیون گذشته و از معاصرین آنها مثل دکتر قفاری در کتاب اصول مذهب الشیعه ،دکتر طالوت،عبدالرحمن دمشقیه و ... هر یک از این سران سلفی کتابی نوشته اند در رد عقاید شیعه و از موضوعات اصلی آن همین ادعای اصحاب رده است که به عنوان طعن بر شیعه وارد کرده اند.
بزرگان شیعه مانند مرحوم شرف الدین، و از معاصرین حضرت آیت الله العظمی سبحانی -بزرگ رجالی شیعه- در کتابهای خود از این افتراء جواب داده اند.
نکته مهم اینکه در کتب روایی و حدیثی ما مثل رجال شیخ طوسی(ره)،رجال علامه حلی(ره)، بحارالانوار علامه مجلسی(ره) و خصال شیخ صدوق(ره) و امالی شیخ مفید(ره) از هزاران روایتی استفاده شده که از صحابه رسول الله(ص) نقل شده و انبوهی از آنها را توثیق کرده اند؛فقهای شیعه از گذشته تا به حال به این روایات توجه کرده اند و با عنایت به این احادیث نظر فقهی خود را بیان میفرموده اند.
واقعا بیانی سبک است که به ما نسبت می دهند آیا این هزاران روایت منقول در کتب ما از چهار نفر نقل شده؟ البته ما همانند اهل سنت نیستیم که همه صحابه را عادل بدانیم؛که این هم با الهام از قرآن و سنت است که قایلیم صحابه دو دسته هستند:
1-یک قسم افراد متدین که اوامر الهی را مراعات می کردند و از نواهی الهی پرهیز می کردند، اینها را عادل می دانیم و نقل حدیث را صحیح می دانیم و توثیق می کنیم.
2-یک عده ای دیگر در زمان حیات مبارک رسول اکرم(ص) منحرف بودند،شراب خوردند و زنا کردند و حتی در زمان عمر ابن الخطاب از صحابه افراد متعددی داریم که مرتکب محارم الهی شدند و خلیفه آنها را حد و تعزیر می نمود؛قطعا ما اینها را عادل نمی دانیم،امثال ولید که قرآن صراحت به فسق او دارد و یا امثال خالد ابن ولید که مالک بن نویره را کشت و همان شب با همسر او همبستر شد!اینها به هیچ وجه عادل نیستند و شرم آور است که لقب مبارک صحابه به این افراد اطلاق کنیم.
ما از عزیزان اهل سنت سوال می کنیم،اگر شما چند روایتی در رجال کشی که آن هم به تعبیر آیت الله العظمی سبحانی یا ضعیف است یا مجهول؛آیا در کتب معتبر بزرگان خودتان ارتداد صحابه به صورت عام مطرح شده یا نه؟
این عبارت در بسیاری از کتب اهل سنت به گونه های مختلف نقل شده:
ارتدت العرب قاطبه
این روایت از عایشه است و ناقل آن ابن کثیر دمشقی سلفی که حتی نزد وهابیون هم از جایگاه ویژه ای برخودار است نقل می کند:
عن عایشه فالت: لما قبض رسول الله(ص) ارتدت العرب قاطبه و اشرابت النفاق
پیامبر که از دنیا رفت همه عرب از بیخ و بن مرتد شدند و نفاق در میان آنها اوج گرفت
(البدایه والنهایه.ج6.ص33/تاریخ ابن عساکر.ج3.ص314/شوکانی در کتاب خود میگوید این حدیث صحیح است.نیل الاوطار.ج1.ص36/حاکم نیشابوری در مستدرک الصحیحین.ج3.ص260)
همچنین ذهبی در تاریخ الاسلام جلد4.صفحه177 از قول وکیع می گوید:
سلم من الفتنه من المعروفین اربعه:سعد بن وقاص،عبدالله بن عمر،اسامه بن زید،محمد بن مسلمه
در فتنه ای که بعد از پیامبر اتفاق افتاد جز چهار نفر همه گرفتار شدند
بخاری در صحیح خود جلد8.صفحه140،صحیح مسلم،سنن ابن ماجه،سنن نسایی جلد6.صفحه5 این تعبیرات و شبیهه این تعبیرات بسیار است که بعد از نبی اکرم(ص) «کفر من کفر من العرب» تعداد زیادی از عرب کافر شدند!
اگر بناست بر شیعه خرده بگیرند که شما معتقدید همه صحابه کافر شدند الا چهار نفر، اهل سنت هر جوابی که از روایات صحیح بخاری و ابن کثیر دادند؛ما هم همان جواب را از روایاتی اندک که گفتیم مجهول و ضعیف السند است خواهیم داد.
اما اصحاب رده و قضیه آن
زمانی که رسول الله(ص) از دنیا رفت مردمی که بارها از زبان رسول الله(ص) خلافت امیرالمومنین علی بن ابیطالب(ع) را شنیده بودند و عدهای از صحابه و انصار در حجه الوداع که تقریبا 80 روز قبل بوده حضور داشتن و در غدیر خم شنونده فرمایشات رسول الله(ص) در شان امیرالمومنین و صراحت به خلافت ایشان بوده اند؛عده ای از مردم اطراف مدینه که شنیده بودند خلافت را از علی(ع) غصب کردند و به ابوبکر حواله کردند؛با ابوبکر بیعت نکردند و در همان قریه های آنروز ماندند...
زمانی که ابوبکر کسی را فرستاد که از آنها زکات را جمع کنند قبایل اطراف گفتنند:ما نماز می خوانیم،روزه می گیریم ولی زکات به ابوبکر نمی دهیم،خلافت ابوبکر طبق تصریح رسول الله(ص) در حجه الوداع مشروع نیست.
مطلب جالب اینکه بخاری در جلد2 صفحه 109 حدیث 1399 از ابوهریره نقل می کند:
لمّا توفي النبي صلي الله عليه و سلّم و استخلف ابوبكر و كفر مَن كفر مِن العرب فقال عمر رضي الله عنه كيف تقاتل الناس و قد قال رسول الله صلي الله عليه و سلم أمرت أن اقاتل الناس حتي يقولوا لا إله إلا الله فمن قال لا اله الا الله عصم مني ماله و نفسه إلا بحقه و حسابه علي الله فقال والله لأقاتلنّ من فرق بين الصلوة و الزكوة فان الزكوة حق المال والله لو منعوني عقالاً كانوا يؤدونه الي رسول الله صلي الله عليه و سلم لقاتلتهم علي منعه
وقتي ابوبكر تصميم گرفت با اصحاب ردة بجنگد، خود خليفه دوم بر ايشان اعتراض كردند و گفتند: چگونه ميخواهي با مردم قتال كني با اينكه پيغمبر فرمود: من مأمورم با كفار بجنگم تا اينكه اينها لاإله إلا الله بگويند و هر كس لا اله الا الله بگويد و مسلمان شود مال و جان او كاملاً در امان است مگر اينكه از حدّ اسلام و حدّ توحيد بيرون رفته باشد؛ ولي جناب ابيبكر گفت: قسم به خدا با هر كس كه بين نماز و زكات فرق بگذارد خواهم جنگيد حتي اگر يك بزغالهاي كه به پيغمبر ميدادند و به من ندهند با اين خواهم جنگيد.
پس معلوم ميشود كه اينها مرتد نبودند، اينها نماز ميخواندند و به خدا هم ايمان داشتند، به نبي مكرم هم ايمان داشتند ولي سخنشان اين بود كه ما زكات نميدهيم. چون اينها نسبت به دادن زكات ممانعت كردند، لذا آقاي ابوبكر گفت: من با اينها ميجنگم حتي اگر يك بزغالهاي كه به پيغمبر ميدادند و به من ندهند با اين خواهم جنگيد. اين نشان ميدهد كه افرادي كه ابوبكر با آنها جنگيده و با اعزام خالد بن وليد و عكرمه و ديگران، اينها را به خاك و خون كشيدند، زنان اينها را اسير كردند، اموالشان را تصرف كردند حتي در زندان مدينه تا زمان خلافت آقاي عمر هم بودند، قضيه ارتداد در كار نيست. اينها منكر زكات هم نبودند كه بگوئيم انكار ضرورتي از ضروريات دين را كرده بودند.
آقاي ابنعثم كوفي كه از شخصيتهاي برجسته اهل سنت است و در فتوح، ج1، ص18 و48 و 53 اين قضايا را خيلي مفصل و مشروح بيان كرده آقاي ابناعثم ميگويد: وقتي كه يكي از فرماندهان سپاه ابوبكر به نام زياد بن لبيد به طرف قبيله كنده رفت و از آنها تقاضاي زكات و دعوت به خلافت ابوبكر كرد، يكي از سادات بنيتميم به نام حارث بن معاويه به زياد گفت:
إنك لتدعو إلي طاعة رجلٍ لم يعهد الينا و لا اليكم فيه عهد.
شما ما را ميخوانيد به طاعت آقاي ابوبكر كه اصلاً ما سابقه و آشنائي با او نداريم.
آقاي زياد بن لبيد گفت: بله، همين طور است ولكن ما ابوبكر را در مدينه براي خلافت انتخاب كردهايم. حارث گفت:
أخبرني لِمَ نحّيتم عنها أهل بيته و هم أحق الناس بها...
آقاي زياد بگو: چرا اهل بيت پيغمبر را از خلافت دور كرديد و حال آنكه آنها شايستهترين انسانها به خلافت بودند، قرآن هم ميگويد: و اولوا الارحام بعضهم اولي ببعض في كتاب الله (انفال، آيه75)
زياد گفت: براي اينكه مهاجرين و انصار نظر دادند كه ابوبكر شايسته است براي خلافت. حارث بن معاويه گفت:
لا والله ما أزلتموها عن اهلها إلا حسداً منكم و ما يستقر في قلبي أنّ رسول الله خرج من الدنيا و لم ينصب للناس علماً يتّبعونه
قسم به خدا اين چنين نيست شما اهل بيت پيغمبر را جز از راه حسد از خلافت دور نكرديد، ما نميتوانيم باور كنيم كه پيغمبر از دنيا برود ولي خليفهاي براي مردم معين نكند و اصلاً اين خلاف فطرت و عادت است.
سپس گفت:
فارحل عنا ايها الرجل فانك تدعو علي غير رضاً
آقاي زياد از قبيله ما دور شو، تو ما را به غير رضاي خداوند دعوت ميكني.
بعد يكي ديگر از صحابه به نام عرفطة بن عبدالله ذهلي برخاست وبه زياد حمله كرد و گفت: ما نيازي به خليفه شما نداريم و ما تابع پيغمبر و خليفه منصوب او هستيم. تا اينكه زياد را زدند و قبيله كنده و بنيتميم حمله كردند به نماينده اعزامي ابوبكر، او را اخراج كردند و تصميم به قتلش داشتند. جالب اين است كه بعد از اين ميگويد:
فجعل زياد لايأتي قبيلة من قبائل كندة فيدعوهم الي الطاعة إلا رّدوا عليه ما يكره
هر كجا كه زياد بن لبيد ميرفت، به او ميگفتند كه ما حاضر نيستيم زير بار خلافت ابوبكر برويم.
تا اينكه زياد به مدينه برگشت و به ابوبكر اين قضايا را خبر داد و ابوبكر خيلي ناراحت شد و ادامه داستان كه به طور مفصل در فتوح ابناعثم از صفحه48 تا 53 آمده است. تا آنجا كه ميگويد:
فهمّ ابوبكر بقتل المقاتلة و قسمة النساء و الذرية فمنعه عمر عن ذلك
وقتي كه اسراء را به مدينه آوردند ابوبكر ميخواست آنها را در ميان مردم تقسيم كند، عمر ممانعت كرد و گفت: اينها همه زنان مسلمان و گوينده لا إله إلا الله هستند.
بالاخره ابوبكر دستور داد كه تمام آنها را زنداني كردند. وقتي كه خلافت به عمر رسيد گفت: همه براي رضاي خدا آزاد هستيد و براي آزادي هم نيازي به فديه نداريد.
اينها همه نشان ميدهد كه اين افرادي كه به بهانه ارتداد، توسط خالد يا عكرمه و يا زياد بن لبيد مورد كشت كشتار قرار گرفتند، جز تعداد كمي مثل اصحاب مسيلمه كذاب كه شايد بتوان گفت كه تعدادشان به هزار نفر ميرسيده و در زمان پيغمبر هم با آن حضرت ميجنگيدند مرتد نشده بودند و گرنه در مورد باقي مسلماناني كه افراد ابوبكر باآنها ميجنگيدند، يكي مورد نداريم كه اينها از اسلام برگشته باشند يا مرتد شده باشند يا منكر ضرورتي از ضروريات اسلامي شده باشند.
سکوت علی و غصب خلافت چرا؟
پیام آسمانى غدیر و مصلحت سنجى ها
چهره درخشان حضرت على(ع) در تاریخ اسلام چنان پرفروغ است كه كمتر كسى را مى توان یافت كه از نقش على(ع) در صدر اسلام و قرب او در نزد پیامبراسلام(ص) اطلاعى نداشته باشد. همه مورخین و محدثین اذعان دارند كه على(ع) در اوان نوجوانى در دامان پیامبر(ص) پرورش یافت و على(ع) عطیه اى بود از خاندان ابوطالب(ع) در عصر فقر و مكنت, براى پیامبر; تا این كه خداوند زمینه رشد و نمو على(ع) را در خانه پیامبر بدین طریق فراهم نمود و از سن ده سالگى به طور مستقیم تحت تربیت كامل ترین انسان عصر قرار گرفت.
پیامبر(ص) بعد از بعثت, از آغاز رسالت خود تا زمان ارتحالش در هرجا و در هر زمان كه شرایط اقتضا مى نمود, از فرصت بهره مى جست و مقام و منزلت على(ع) را به اصحاب یادآور مى شد و جانشینى او را به عام وخاص گوشزد مى نمود كه احادیث الدار, منزلت, ثقلین, علم و... نمونه هایى از موارد فوق است.(1) و آخرین اقدام پیامبر(ص) در این مورد در غدیر خم مى باشد كه بیش از سیصدنفر از بزرگان اهل سنت به طرق مختلف حدیث غدیر خم را از یكصد صحابه پیامبر نقل نموده اند.(2)
پیامبر(ص) در احادیث فوق ـ از جمله در واقعه غدیرخم ـ على(ع) را در ولایت خود شریك كرده بود, او پس از دعوت مسلمانان به گردهم آمدن, از آن ها پرسیده بود كه:
(الست اولى بكم من انفسكم); آیا من از شما برشما مسلطتر نیستم؟ وقتى كه پاسخ ((بلى) را شنید, سپس اعلام داشت كه: ((من كنت مولاه فهذا على مولاه); هركس كه من مولاى اویم, این على مولاى اوست.
پى بردن و شناختن به علل غصب خلافت نیاز به شناخت جامعه اسلامى همزمان با رحلت پیامبراسلام(ص) دارد. همه مى دانیم درجه ایمان صحابه از انصار و مهاجرین متفاوت بود و نیز پیامبر(ص) براى جایگزین كردن فرهنگ اسلامى به جاى فرهنگ قبیله اى و جاهلیت نهایت كوشش خود را نمود. اما به علت نامساعد بودن شرایط, اختلافات قبیله اى ریشه كن نگردید.
براى (مولا) حدود ده معناى مختلف وجود دارد كه یكى از آن ها به معنى (اولى به تصرف) است و بقیه چیزهایى هستند در حدود (محب), (ناصر) و (دوست). باتوجه به سوال پیامبر(ص) در غدیرخم (الست اولى بكم من انفسكم); استفاده ازكلمه (مولا) ناظر برمعناى (اولى به تصرف) است. متإسفانه در طول تاریخ, دستگاه حكومتى بنى امیه, بنى عباس و غیره سعى كردند كلام پیامبر(ص) را ناظر بر معناى دیگر از جمله محب و دوست نمایند.
پیامبر(ص) پس از واقعه غدیرخم براى تثبیت جانشینى على(ع) تمهیدى اندیشید, آن این كه سپاهى به فرماندهى جوانى نورس ـ اسامه بن زیدـ را مإمور حركت به سوى شام نمود و اصحاب را تحریص به شركت در آن سپاه نمود و متخلفین را لعن فرمود تا شاید بتواند موانعى را كه برسر راه جانشینى على(ع) پس از رحلتش وجود داشت, برطرف سازد و اما با تمام اصرار پیامبر(ص) سپاه اسامه تا حضرتش حیات داشت, حركت نكرد و حتى كوشش پیامبر(ص) براى مكتوب داشتن آخرین وصیت نامه اش ناكام ماند و بلافاصله بعد از رحلت پیامبر(ص) صفحه تاریخ به گونه اى باور نكردنى ورق خورد كه خود امام(ع) چنان مسئله جانشینى رابراى خود محرز مى دانست و تصور نمى كرد كه كسى در آن طمع داشته باشد و همه اذعان داشتند كسى كه لایق جانشینى است, على(ع) مى باشد. وقتى عباس عموى پیامبر(ص) برعلى(ع) به ـ هنگامى كه مشغول تجهیز پیامبر بود.ـ گفت: دست بده تا با تو بیعت كنم و اگر چنین كنى, در خلافت باتو رقابت نخواهد كرد و در آن طمع نخواهد نمود. ولى على(ع) به خلافت خود آن قدر مطمئن بود كه به عباس پاسخ داد: (اى عمو! مگر كسى هست كه در این امر طمع داشته باشد؟ )(3)
با تمام این وجود, امت اسلام پس از رحلت پیامبر(ص) دچار فاجعه اى عظیم گردید و عده اى با توجه به قرابت هایى كه با پیامبر(ص) داشتند; خواستار ارائه نقشى در عهد پیامبر بودند كه حد اقل در جامعه مطرح شوند و چون آن ها خود را محروم از همه چیز دیدند, حب جاه و مقام در خانه دل آن ها به نحوى مإوى كرده بود كه دنبال فرصتى بودند كه این فرصت بعد از رحلت پیامبر(ص) برایشان فراهم شد و جامعه اسلامى را تجزیه نمودند و چنان ضربه اى به وحدت اسلامى زدند كه در طى قرون متمادى مسلمانان نتیجه این اقدام را دیدند و مى بینند.
در این مقاله به دو سوال اساسى پاسخ داده مى شود:
ـ اول این كه علل غصب خلافت چه بود؟
ـ دوم این كه چرا على(ع) سكوت اختیار نمود و براى گرفتن حق خود دست به شمشیر نبرد؟ اسرار سكوت على(ع) در چیست؟ و چرا اصحاب پیامبر(ص) دست به چنین اقدامى زدند و برخلاف دستور پیامبر(ص) عمل نمودند؟
الف ـ علل غصب خلافت
1 ـ احیاى فرهنگ قبیله اى
پى بردن و شناختن به علل غصب خلافت نیاز به شناخت جامعه اسلامى همزمان با رحلت پیامبراسلام(ص) دارد. همه مى دانیم درجه ایمان صحابه از انصار و مهاجرین متفاوت بود و نیز پیامبر(ص) براى جایگزین كردن فرهنگ اسلامى به جاى فرهنگ قبیله اى و جاهلیت نهایت كوشش خود را نمود. اما به علت نامساعد بودن شرایط, اختلافات قبیله اى ریشه كن نگردید. حتى در زمان پیامبر(ص) چندین بار بین انصار و مهاجرین و حتى دو قبایل انصار اختلافاتى بروز كرد كه اگر درایت و مدیریت پیامبر(ص) نبود, آتش جاهلیت دوباره شعله ورتر مى شد.
بسیارى از سران قریش و قبایل اطراف در اواخر عمر پیامبر(ص) به اسلام ایمان آوردند كه اسلام آن ها بیشتر از روى اكراه بود و آن ها روح اسلام را درك ننموده و خداوند در سوره حجرات, آیه 14 به این امر اشاره دارد كه به اعراب بگو: ایمانتان به قلب وارد نشده, به حقیقت هنوز ایمان نیاورده اید لیكن بگوئید ما اسلام آوردیم: (قالت الاعراب امنا قل لم تومنوا ولكن قولوا إسلمنا و لما یدخل الایمان فى قلوبكم)
زندگى قبیله اى و ویژگى هاى جامعه قبیلگى موجب شد كه مردم بعد از پیامبر(ص) به طور جانانه از حق على(ص) دفاع نكنند. آن ها طبق زندگى قبیله اى وقتى رئیس قبیله بیعت كرد, تمام افراد قبیله باید بیعت نمایند. در اواخر عمر پیامبر(ص) بیشتر سران قبیله به اسلام ایمان آوردند و بعد تمام افراد قبیله پشت سر رئیس قبیله بودند.
2 ـ احیإ فرهنگ اشرافى
به دنبال احیإ فرهنگ قبیله اى, فرهنگ اشرافى نیز رشد كرد, اشراف در فرهنگ قبیله اى جایگاه ویژه اقتصادى و سیاسى دارند. در داخل مكه اشرافیت زر و زور را در اختیار داشتند تا این كه در جنگ بدر, به سختى زخمدار شدند و بیش از هفتاد نفر از سران قبایل كشته شدند كه اشرافیت مكه بعدها در صدد انتقام و التیام این زخم بودند كه حوادث ناگوارى چون غصب خلافت, حوادث خونین جمل, صفین, نهروان و عاشورا را آفریدند و ((هنوز جثه پیامبر روى زمین بود كه كشمكش آغاز شد. ابوسفیان نماینده اریستوكراسى منقرض مكه ـ كه در آغاز مى خواست خیلى زود از آب گل آلود ماهى بگیرد.ـ به خانه على(ع) دوید تا شاید او را ابزار مقاصد خود كند, انصار بیم داشتند كه اشراف زادگان مكه خون پدران را فراموش نكرده باشند, سعدبن عباده را براى بیعت نشاندند و چون تعرض مهاجران آغاز شد, مى خواستند دست كم براى خودشان امیرى داشته باشند.)(4)
3 ـ كینه قریش از بنى امیه
بنى امیه از قبل با بنى هاشم خوب نبود و نسبت به آن ها دشمنى دیرینه داشتند و آخرالامر سعى نمودند بنى هاشم را از خلافت محروم كنند كه نمونه هاى این دشمنى را در دوران جاهلیت و دوران رسالت پیامبر(ص) در تاریخ داریم و به تبع آن قریش با على(ع) دشمنى خاصى داشتند و سه دلیل مواضع قاطع امام بزرگان و روساى قبایل, كینه اى عظیم از او بر دل داشتند.
4 ـ دسته بندىهاى سیاسى
در اواخر عمر پیامبر(ص) گروهى مقاصد نهائى خود را با طرح نقشه اى ماهرانه برملا كرده و اجرا نمودند. چنان كه از قرائن و اقدامات ابوبكر, عمر و ابوعبیده جراح برمىآید, آن سه نقشه اى براى غصب خلافت داشتند و با تشكیل حزب ثلاثه در نهایت مردم را تحریص به غصب خلافت نمودند. چنان كه از عملكرد آن ها مشخص مى باشد هرسه براى انتخاب خلیفه باهم متحد بوده و در روز سقیفه تعارف هایى باهم داشته و هرسه باهم به سوى سقیفه رفتند, در حالى كه بزرگان مشغول تجهیز و تكفین بدن پیامبر بودند و بعد از رفتن به سقیفه, عمر و ابوعبیده اصرار عجیبى در بیعت گرفتن مردم براى ابوبكر داشتند و ابوبكر نیز بعد از وفات خود عمر را جانشین خود كرد كه نشان دهنده نوعى هماهنگى قبلى بین آن ها بود و هرسه از رفتن با سپاه اسامه تخلف نمودند و در مدینه ماندند با این كه پیامبر(ص) متخلفین را لعن كرده بود.
5 ـ دشمنى قریش با على(ع)
قریش به علت قتلهایى كه امام از بزرگان آن ها بویژه از بنى امیه كرده بود كینه و دشمنى عجیبى از او به دل داشتند و حتى بعد از 25 سال در نبردهاى مختلف (جمل, صفین, نهروان) این كینه را دنبال كردند.
6 ـ حسادت
برخى از صحابه از قرب و منزلت على(ع) نزد پیامبر(ص) حسد مى بردند و حتى حسد برخى از زنان پیامبر ـ عایشه ـ در تاریخ مشهود مى باشد. این حسد به نحوى در میان اصحاب جلوه گر یافته بود كه پیامبر(ص) آن را احساس مى كرد و به آن ها گوشزد مى نمود تا از حسادت خود دست بكشند; به طورى كه على(ع) در جنگ جمل وقتى سخن پیامبر(ص) را به یاد زبیر مى اندازد, زبیر دست از جنگ مى شوید. (5)
7 ـ حب ریاست
علماى اخلاق اصول كفر را حرص, حسد و تكبر دانستند كه این سه صفت نقش عمده اى در دگرگونى تاریخ اسلام داشته است. برخى از صحابه با توجه به نفوذى كه در خانه پیامبر(ص) داشتند و به وسیله بعضى از زنان پیامبر(ص) اسرار خانه او را مى دانستند و با توجه به این كه خواهان قدرت یابى بودند و حداقل مقام هاى دوم و سوم را خواهان بودند, وقتى به منصب دست نیافتند برآن شدند كه زمینه ریاست خود را بلافاصله بعد از رحلت پیامبر(ص) فراهم نمایند. على(ع) نیز به این امر اشاره دارد:
((قومى با حرص, ولع و بخل زیادى طالب خلافت شدند و آن را از دیگران باز داشتند و عده اى نیز جنبه سخا و كرم پیش گرفتند.)(6)
8 ـ هراس از عدالت
اعراب با على(ع) آشنا بودند و سختگیرىهاى او را در برابر عدالت و حق در دوران حیات پیامبر(ص) به چشم دیده بودند. آن ها دیده یا شنیده بودند على(ع) در خندق ـ كه حساسترین نبرد پیامبر(ص) با كفار بود.ـ شمشیرش را به خاطر غضبى كه بر او مستولى شد بر فرق دشمن فرود نیاورد, گذاشت خشمش فرونشیند و سپس كار دشمن را یكسره كرد, عرب از عدالت او در هراس بودند, على(ع) اهل طفره و مداهنه و سهل انگارى نبود, او اهل حق و عدل بود.
9 ـ سستى و بى رمقى مردم
امام هنگام بیعت به این مسإله اشاره مى كند و سپس به عمر گوشزد مى كند: اى عمر! نیك بدوش كه نیمى از این شیر خلافت براى تو خواهد بود. امروز اساس آن را به نفع او استوار كن تا او هم فردا آن را به تو بازگرداند.
گاهى نیز رقابت بین دو قبیله اوس و خزرج موجب مى شد عده اى از این رقابت به وجود آمده سوء استفاده نموده و زمینه را براى حكومت خود فراهم نمایند. در جریان سقیفه اسیدبن خضیر, سالار قبیله اوس به سبب حسد بر سعدبن عباده و رشك براین كه مبادا وى به حكومت برسد با ابوبكر بیعت كرد. چون او بیعت نمود همه افراد قبیله اوس بیعت كردند.
10 ـ جوانى على(ع)
در نظام قبیله اى رسم براین بود كه ریاست از آن ریش سفید و بزرگ قبیله است. متإسفانه به علت كوته بینى برخى از اصحاب, فرهنگ و اندیشه هاى جاهلیت كاملا از بین نرفته بود و بسیارى از صحابه در اواخر عمر پیامبر(ص) به اسلام ایمان آورده بودند و چنان كه ذكر نمودیم, روح اسلام را درك ننموده بودند و على(ع) گرفتار و مواجه با روح قبیله اى ـ كه چند ساعت پس از رحلت پیامبر(ص) دوباره از تاریك خانه جاهلیت سربرآورد.ـ شد.
ابن ابى الحدید از ابن عباس نقل كرد كه عمرگفت: من به طور مسلم على را مظلوم مى دانم و مهاجرین از على اعراض ننمودند مگر به جهت این كه سنش را كم دیدند.(7)
ابوعبیده به على(ع) گفت: یابن عم! ما قرابت تو را و سبقت تو را و علم تو را و نصرت تو را انكار نمى كنیم, لكن خود مى دانى كه تو جوانى و ابوبكر پیراست, وى سنگینى این امر را بهتر از تو مى تواند حمل كند.(8)
نقل است, وقتى كه ابوبكر به خلافت رسید, به پدرش ابوقحافه ـ كه در طائف بود.ـ نامه نوشت كه: مردم مرا به جهت كبر سن به خلافت برگزیدند و تو نیز به موافقت قوم بیا و با من بیعت كن كه من امروز خلیفه رسول خدایم. او در جواب ابوبكر نوشت:
مى گویى كه مردمان مرا به خلافت برداشتند به جهت سن من و من خلیفه رسول خدایم; پس تو خلیفه مردم مى باشى نه خلیفه رسول و خدا و اگر تو را به جهت سن خلیفه كرده اند, من از تو سزاوارترم و بایستى مرا خلیفه كنند, تو خود مى دانى این امر از غیر تو است. اگر حق را به اهلش كه خانواده پیغمبرند, واگذارى, تو را بهتر باشد.(9)
عمر نیز به ابن عباس اعتراف نموده كه: همانا على درمیان شما بود و او از من و ابوبكر به این امر اولى بود.(10)
11 ـ شوخ طبعى على(ع)
از ایرادهایى كه برامام مى گرفتند, یكى این بود كه مى گفتند: تو چهره ات خنده روست و مزاح مى كنى. مردى باید خلیفه شود كه عبوس باشد و مردم از او بترسند. و عمر شوخ طبعى را یكى از ایرادهاى امام مى دانست.(11)
با غصب خلافت, رابطه الهى بین مردم و حكومت قطع گردید و با غصب خلافت حق مردم نیز غصب شد. چون داشتن حاكم صالح, عادل و متصل به منبع غیب, حق مردم است ولى این حق در سقیفه غصب گردید و چنان ضربه اى بر پیكره اسلام پدید آمد كه تا روز قیامت نمى توان آن را جبران نمود. خود عمر پس از مدتى درباره انتخاب ابى بكر گفت: ((كانت بیعه ابى بكر فلته وقى الله شرها)); بیعت ابوبكر براى زمامدارى كار عجولانه و ناگهانى بود كه خداوند شر آن را كم كند و ببرد.(12)
مظلومیت حضرت زهرا(س) و شهادت او, رفتن ابوذرها به تبعید, برگشتن رانده شده هاى پیامبر به مدینه, تسلط بنى امیه بر امور مسلمین, قتل و غارت برجان و مال مردم, رشد فرهنگ جاهلیت و دورى مردم از سیره پیامبر(ص), سوختن مكه و مدینه در آتش خصم, وقایع عاشورا و شهادت فرزندان پیامبر در دشت كربلا و تسلط بنى عباس برسرنوشت مردم, همه و همه از نتایج و عواقب غصب خلافت مى باشد.
ب ـ علل سكوت على(ع)
پس از بررسى علل غصب خلافت, باید به علل سكوت على(ع) نیز اشاره كرد. چرا امام با این كه خود را كاملا برحق مى دانست, براى به دست آوردن حق خود دست به شمشیر نبرد و حقش را نگرفت؟
مهم ترین علل سكوت على(ع) در برابر غصب حق خود عبارتند از:
1 ـ سفارش پیامبر(ص)
پیامبر(ص) به على(ع) توصیه فرموده بود:
در صورتى كه حقت را غصب كردند, اگر تعداد یارانت از تعداد انگشتان دست و پایت فزون شد, براى گرفتن حقت دست به شمشیر ببر و گرنه صبر پیشه نما.
وقتى عده اى بعد از سقیفه به نزد على(ع) مىآیند و اعلام آمادگى مى كنند كه: حاضریم حقت را بگیریم. امام براى این كه ایمان و پایدارى آن ها را بیازماید, فرمود: فردا همه با سرهاى تراشیده به اینجا حضور یابید. كه جز چهار یا پنج نفر حاضر نشدند.
2 ـ حفظ وحدت جامعه اسلامى
على(ع) را باید بنیانگذار وحدت دانست چرا كه بیش از هركسى در این راه فداكارى و سختى كشیده است. بعد از رحلت پیامبر(ص) فرهنگ قبیله اى دوباره جان گرفت و على(ع) براى حفظ وحدت مجبور به سكوت بود كه تحمل آن از دست بردن به شمشیر بسیار سخت تر و جانفرساتر بود.
جامعه اسلامى در آن عصر با هجوم دشمن خارجى بویژه روم مواجه بود و وجود پیامبران دروغین مزید برعلت بود و على(ع) در سخنى مى فرماید: من از همه حریص تر به وحدت مردم در جامعه مى باشم.
3 ـ پیدایش پیامبران دروغین
ارتدادى كه در سال دهم هجرى و آخرین سال حیات پیامبر بویژه در بین قبایل بزرگ عرب بنى حنیفه, اسد, كنده, غطفان و لخم روى نمود ـ كه اوج آن پس از رحلت پیامبر(ص) نمودار گشت.ـ در موضع گیرى امام در برابر شرایط به وجود آمده تإثیر به سزایى داشت و علاوه برمرتدین, پیامبران دروغین در نقاط مختلف عربستان ادعاى نبوت مى كردند و وحدت اسلامى را مورد تهدید قرار مى دادند كه امام در نامه اى به مالك اشتر یكى از علل سكوت خود را (پیدایش مرتدین) مى داند.
4 ـ میدان یافتن منافقان
منافقین كه در صدد از هم پاشیده شدن جزیره العرب و وحدت مسلمین بودند و قیام امام به اهداف آن ها كمك مى نمود, لذا امام تیر منافقین را به سنگ زد و اهداف شوم آن ها را خنثى نمود.
5 ـ كمى یاران و حامیان
امام(ع) در خطبه شقشقیه, یكى از علل سكوت خود را كمى یاران و حامیان خویش مى داند كه یا باید با دست تهى حق خود را بگیرد و یا با وضع تاریك روزگار بسازد. سپس مى فرماید: در حالى كه در چشمم خار بود و گلویم را عقده گرفته و میراثم به تاراج رفته بود, صبر را پیشه ساختم.(13)
6 ـ حفظ كیان اسلام
امام درخطبه پنجم نهج البلاغه كمى یار و حفظ كیان اسلام و جلوگیرى از اختلافات را متذكر مى شود و علت سكوت خود را ترس از مرگ نمى داند بلكه قیام خود را بى حاصل و زیانبار براى جامعه اسلامى مى داند.
7 ـ احیاى فرهنگ قبیله اى
چنانچه در بحث علل غصب خلافت گفته شد, پیامبر(ص) در مدت 23 سال فرهنگ جاهلیت را از جامعه زدود ولى بسیارى از سران مكه بعد از 23 سال جنگ به اسلام ایمان آوردند كه پیامبر(ص) لقب ((طلقإ)) را به آن ها داد. آن ها به علت عدم درك روح اسلام, فرهنگ جاهلیت را در بین خود بعد از رحلت پیامبر(ص) احیإ كردند و چون رئیس قبیله از على(ع) پیروى ننمود, مردم نیز به تبع آن ها از امام حمایت ننمودند. آن ها توجیه كردند كه باید جانشین از قریش باشد كه پیامبر(ص) قریشى است. على(ع) به آن ها فرمود: چه كسى از من به پیامبر نزدیك تر است؟
8 ـ حركت خشونت آمیز
برخى از صحابه از جمله عمر چنان دست به خشونت زدند كه كمتر كسى یاراى مخالفت با آن را داشت. مثلا عمر تازیانه به دست مى گرفت و مى گفت: هركه بگوید پیامبر از دنیا رفته, او را شلاق مى زنم.
یا عده اى از رجاله ها در كوچه ها راه مى افتادند و مردم را به بیعت با ابوبكر فرا مى خواندند. مردم هم تابع احساسات جمع بودند, از روى ترس و بى اطلاعى با خلیفه بیعت كردند. امام در مورد خشونت عمر مى گوید: آنگاه خلافت در حوزه خشن قرار گرفت, با مردى شد كه شخص درشت بود و حضورش محنت زا, بسیار اشتباه مى كرد و عذر آن را مى خواست.(14)
ارتدادى كه در سال دهم هجرى و آخرین سال حیات پیامبر بویژه در بین قبایل بزرگ عرب بنى حنیفه, اسد, كنده, غطفان و لخم روى نمود ـ كه اوج آن پس از رحلت پیامبر(ص) نمودار گشت.ـ در موضع گیرى امام در برابر شرایط به وجود آمده تإثیر به سزایى داشت و علاوه برمرتدین, پیامبران دروغین در نقاط مختلف عربستان ادعاى نبوت مى كردند و وحدت اسلامى را مورد تهدید قرار مى دادند كه امام در نامه اى به مالك اشتر یكى از علل سكوت خود را (پیدایش مرتدین) مى داند.
9 ـ سرعت بیعت
سرعت بیعت و شدت عمل اصحاب سقیفه به حدى بود كه هرگونه عكس العمل را از امام گرفت. امام كه در حال تغسیل و تكفین بدن پیامبر(ص) بود, واگذاشتن جنازه پیامبر(ص) را بدون غسل و كفن بى احترامى و خیانت بزرگى به پیامبر(ص) مى دانست. اصحاب سقیفه از این دل مشغولى على(ع) بهره جسته و به حدى درگرفتن بیعت سرعت عمل به خرج دادند كه آب غسل پیامبر(ص) خشك نشده بود. على(ع) به خلافت خود آن قدر مطمئن بود كه وقتى عباس عموى پیامبر(ص) ـهنگامى كه على(ع) مشغول تجهیز پیامبر(ص) بود.ـ براو وارد شد و گفت: دست بده تا با تو بیعت كنم, اگر چنین كنى, احدى در خلافت با تو رقابت نخواهد كرد. على(ع) به عباس پاسخ داد: اى عمو! مگر كسى هست در این امر طمع داشته باشد؟
10 ـ نگه داشتن حرمت دین
على(ع) خلافت را حق خود مى دانست, اما حرمت دین را برتر از آن مى دید. و اگر دین ضربه مى دید, آن را نمى شد جبران كرد. على(ع) گرچه حق خود را حق دین مى دانست ولى وحدت دینى را لازمتر از حق خود مى شمرد.
سیدحسن قریشى
________________________________________
پى نوشت ها:
1 ـ براى اطلاع بیشتر ر.ك: حائرى تهرانى, آیه الله مهدى, پرتوى از غدیر, بنیادفرهنگى امام مهدى(ع).
2 ـ ر.ك: علامه امینى, الغدیر.
3 ـ دائره المعارف فرید وجدى, ج 2, ص ;746 به نقل از خلیلى, محمدعلى; زندگانى حضرت على(ع), اقبال, تهران, 1378, چاپ هفتم, ص 119.
4 ـ پاینده, ابوالقاسم, على ابرمردتاریخ, كتابخانه نهضت, 1357, چاپ سوم, ص 51.
5 ـ یعقوبى, احمدبن ابى یعقوب, تاریخ یعقوبى, ترجمه محمدابراهیم آیتى, علمى و فرهنگى, تهران, 1366, چاپ پنجم, ج 2, ص 81.
6 ـ محمدعلى خلیلى,زندگانى حضرت على(ع), ص 106.
7 ـ ابن ابى الحدید, شرح نهج البلاغه, ترجمه محمود مهدوى دامغانى, نشرنى, تهران, 1375, ج 3, چاپ دوم, ص 181.
8 ـ همان, ص 149.
9 ـ طباطبائى یزدى, سیدمحمدرضا, بزم ایران, شركت سهامى ناشرین كتب ایران, تهران, ص 53 و 52.
10 ـ الغدیر, ج 7, ص 8, به نقل از حكیمى, محمدرضا, جهشها, دفتر نشر و فرهنگ اسلامى, 1366, چاپ ششم, ص 102
11 ـ شرح نهج البلاغه, ابن ابى الحدید, ج 3, ص 147.
12 ـ طبرى, محمدبن جریر, تاریخ طبرى تاریخ الامم و الملوك, روائع الترات العربى, بیروت, ج 3, ص 205.
13 ـ نهج البلاغه, فیض الاسلام, نامه 62, ص 1048.
14 ـ همان, خطبه شقشقیه, ص 46 و 47.
وقتى محمدبن ابى بكر در مورد عصیان و غصب خلافت به معاویه نامه نوشت, معاویه در جوابش نوشت: ما همان وقت كه پدرت زنده بود فضل پسر ابى طالب را مى شناختیم و حق او را لازم مى دانستیم كه نیكو رعایت كنیم, ولى هنگامى كه پیغمبراكرم(ص) درگذشت, پدر تو و فاروقش, نخستین كسى بودند كه حق على را گرفتند و در امر او مخالفت كردند و در این كار باهم اتفاق و اتحاد داشتند و اگر نبود آنچه پدرت پیش از این انجام داد, ما با على بن ابى طالب مخالفت نمى كردیم و امر را به او تسلیم مى نمودیم, لكن دیدیم پدرت این كار را نسبت به او انجام داد, ماهم به روش او رفتیم. (مسعودى, مروج الذهب, ج 3, ص 22, به نقل از جهشها, محمدرضا حكیمى, ص 101 و 102.)
________________________________________
منبع: تبیان به نقل از مجله كوثر ، شماره 48 اسفند 79
حديث غدير
سند گوياى ولايت
نام غدير را همه شنيده ايم، سرزمينى است ميان مكّه و مدينه، در نزديكى «جحفه» كه در حدود 200 كيلومترى مكّه واقع شده و چهارراهى است كه حجّاج سرزمين هاى مختلف مى توانستند در آنجا از هم جدا شوند:
راهى به سوى مدينه مى رود، در جهت شمال.
راهى به سوى عراق مى رود، در جهت شرق.
راهى به سوى مصر مى رود، در طرف غرب.
و راهى به سوى يمن، در جهت جنوب.
امروزه اين سرزمين، سرزمين متروكى است; ولى روزى شاهد يكى از بزرگترين حوادث تاريخ اسلام بوده، و آن، روزِ نصب على(عليه السلام) به جانشينى پيامبر گرامى اسلامى(صلى الله عليه وآله) (در روز هيجدهم ذى الحجّه سال دهم هجرى) مى باشد.
گرچه خلفا روى جهات سياسى كوشيدند اين خاطره عظيم تاريخى را از نظرها محو كنند و هم اكنون نيز بعضى از متعصّبان به دلائلى كه ناگفته پيداست، سعى در محو يا كم رنگ كردن آن دارند; ولى ابعاد اين حادثه آن قدر در صحنه تاريخ و حديث و ادبيات عرب وسيع است، كه قابل پوشانيدن يا محو كردن نيست.شما به مدارك و منابعى در اين زمينه برخورد مى كنيد كه شگفت زده خواهيد شد، و از خود مى پرسيد: مسأله اى كه اين همه دليل و مدرك دارد چگونه مورد بى مهرى و پرده پوشى قرار گرفته است؟!
اميد است اين تحليل هاى منطقى و مداركى كه همه از منابع برادران اهل سنّت گرفته شده، وسيله اى براى تقريب صفوف مسلمين جهان گردد، و حقايقى كه در گذشته به سادگى از كنار آن گذشته اند مورد توجّه دقيق همگان، به ويژه نسل جوان قرار گيرد.
دورنماى غدير
مراسم «حجّة الوداع» در ماه آخر سال دهم هجرت به پايان رسيد، مسلمانان، اعمال حج را از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) آموختند و در اين هنگام، پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) تصميم گرفت، مكّه را به عزم مدينه ترك گويد. فرمان حركت صادر شد، هنگامى كه كاروان به سرزمين «رابغ»(1) كه در سه ميلى «جحفه»(2) قرار دارد، رسيد; جبرئيل، امين وحى، در نقطه اى به نام «غدير خم» فرود آمد، و حضرت را با آيه زير مورد خطاب قرار داد:
«يَا أيُّها الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ(3); اى رسول! آنچه كه از سوى خدا به تو فرستاده شده، به مردم ابلاغ كن. و اگر ابلاغ نكنى رسالت خدا را تكميل نكرده اى، خداوند تو را از آسيب مردم حفظ مى كند!»
لحن آيه حاكى از آن است كه خداوند انجام امر خطيرى رابر عهده پيامبر(صلى الله عليه وآله) گذارده است كه هم سنگ رسالت، و موجب يأس دشمنان اسلام بوده است، چه امر خطيرى بالاتر از اين كه در برابر ديدگان بيش از صدهزار نفر، على(عليه السلام) را به مقام خلافت و وصايت و جانشينى نصب كند؟!
از اين نظر، دستور توقّف صادر شد. كسانى كه جلو كاروان بودند، از حركت باز ايستادند، و آنها كه دنبال كاروان بودند، به آنها پيوستند. وقت ظهر و هوا به شدّت گرم بود، تا آنجا كه گروهى از مردم قسمتى از رداى خود را بر سر، و قسمتى را زير پا مى افكندند. براى پيامبر سايبانى، به وسيله چادرى كه روى درخت افكنده بودند، تشكيل شد، آن حضرت بر روى نقطه بلندى كه از جهاز شتر ترتيب داده شده بود، قرار گرفت و با صداى بلند و رسا خطبه اى ايرد كرد كه عصاره اش اين بود:
خطبه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در غدير خم
«حمد و ثنا مخصوص خداست. از او يارى مى طلبيم و به او ايمان داريم و بر او توكّل مى كنيم. از بدى ها و اعمال ناشايست خود به او پناه مى بريم. خدايى كه جز او هادى و راهنمايى نيست. و هركس را كه هدايت نمود، گمراه كننده اى براى او نخواهد بود. گواهى مى دهم كه جز او معبودى نيست، و محمّد بنده و پيامبر او است.
هان اى مردم! نزديك است من دعوت حق را لبيك بگويم و از ميان شما بروم. من مسؤولم و شما نيز مسؤول هستيد!»
سپس فرمود:
«درباره من چه فكر مى كنيد!؟...» (آيا من وظيفه خود را در برابر شما انجام دادم؟)
در اين موقع صداى جمعيت به تصديق خدمات پيامبر(صلى الله عليه وآله)بلند شد و گفتند:
«ما گواهى مى دهيم تو رسالت خود را انجام دادى، و كوشش نمودى، خدا تو را پاداش نيك دهد».
پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود:
«آيا گواهى مى دهيد كه معبود جهان يكى است، و محمّد بنده خدا و پيامبر او مى باشد; و در بهشت و دوزخ و زندگى جاويدان در سراى ديگر جاى ترديد نيست؟»
همگى گفتند:
«آرى صحيح است، گواهى مى دهيم!»
سپس فرمود:
«مردم! من دو چيز نفيس و گرانمايه در ميان شما مى گذارم، ببينم بعد از من چگونه با اين دو يادگار من رفتار مى نماييد؟!»
در اين وقت يك نفر برخاست و با صداى بلند گفت:
«منظور از اين دو چيز نفيس چيست؟!»
پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود:
«يكى كتاب خداست كه يك طرف آن در دست قدرت خداوند، و طرف ديگر آن در دست شما است، و ديگرى عترت و اهل بيت من است; خداوند به من خبر داده كه اين دو هرگز از هم جدا نخواهند شد!»
«هان اى مردم! بر قرآن و عترت من پيشى نگيريد، و در عمل به فرمان هر دو، كوتاهى نكنيد كه هلاك مى شويد!»
در اين لحظه، دست على(عليه السلام) را گرفت و آن قدر بالا برد كه سفيدى زير بغل هر دو براى مردم نمايان گشت، و او را به همه مردم معرفى نمود.
سپس فرمود:
«سزاوارتر بر مؤمنان از خود آنها كيست؟»
همگى گفتند:
«خدا و پيامبر او داناترند!»
پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود:
«خدا مولاى من، و من مولاى مؤمنان هستم، و من بر آنها از خودشان اولى و سزاوارترم! هان اى مردم! «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ(4) اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَاحِبَّ مَنْ أحِبَّهُ وَ أَبْغِضْ مَنْ أَبْغَضَهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ أَدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَيثُ دارَ; هر كس من سرپرست و مولاى او هستم على مولاى او است. خداوندا! كسانى كه على را دوست دارند، دوست بدار; و كسانى كه او را دشمن بدارند دشمن دار. خدايا! آنها كه على را يارى كنند يارى كن، و آنها كه دست از يارى او بردارند آنها را از يارى خود محروم ساز، و حق را بر محور وجود او بگردان!»(5)
در جاى جاى خطبه بالا(6) اگر نيك بنگريد، دلائل زنده امامت على(عليه السلام) آشكار است. (شرح اين سخن را به زودى خواهيم گفت).
جاودانگى داستان غدير
اراده حكيمانه خداوند بر اين تعلّق گرفته است كه واقعه تاريخى غدير، در تمام قرون و اعصار به صورت يك تاريخ زنده كه قلوب و دل ها به سوى آن جذب مى شوند، بماند; و نويسندگان اسلامى در هر عصر و زمانى در كتاب هاى تفسير و تاريخ و حديث و كلام، پيرامون آن سخن بگويند; و گويندگان مذهبى در مجالس وعظ و خطابه درباره آن داد سخن دهند و آن را از فضايل غيرقابل انكار امام على بن أبيطالب(عليه السلام) بشمارند.
نه تنها خطبا و گويندگان، بلكه «شعرا»، از اين واقعه الهام گرفته و ذوق ادبى خود را از تفكّر و انديشه پيرامون اين حادثه و از فزونى اخلاص به صاحب ولايت، پرفروغ سازند، و عالى ترين اشعار را به صورت هاى گوناگون و به زبان هاى مختلف از خود به يادگار بگذارند. (مرحوم علاّمه امينى بخش مهمّى از اشعار غديريّه را قرن به قرن در تاريخ اسلام با شرح حالات اين سرايندگان در مجلّدات يازدگانه الغدير از منابع معروف اسلامى آورده است).
به تعبير ديگر، كمتر واقعه تاريخى در جهان، بسان رويداد «غدير»، مورد توجّه طبقات مختلف، از محدّث و مفسّر و متكلّم و فيلسوف، و خطيب و شاعر، و مورّخ و سيره نويس واقع شده است.
يكى از علل جاودانى بودن اين حديث، نزول دو آيه(7) از آيات قرآن پيرامون اين واقعه است، و تا قرآن ابدى و جاودانى است، اين واقعه تاريخى نيز از خاطره ها محو نخواهد شد.
نكته جالب اين كه از مراجعه به تاريخ، به خوبى معلوم مى شود كه روز هيجدهم ذى الحجّة الحرام، در ميان مسلمانان به نام روز عيد غدير معروف بوده، تا آنجا كه «ابن خلكان»، درباره «المستعلى ابن المستنصر» مى گويد: «در سال 487 در روز عيد غدير خم كه روز هيجدهم ذى الحجّة الحرام است، مردم با او بيعت كردند(8) و درباره المستنصر باللّه العبيدى مى نويسد: وى در سال 487، دوازده شب به آخر ماه ذى الحجّه باقى مانده بود، درگذشت، و اين شب، همان شب هيجدهم ماه ذى الحجّه، شب عيد غدير است.»(9)
جالب اين كه «ابوريحان بيرونى»، در كتاب «الآثار الباقية»، عيد غدير را از عيدهايى شمرده كه همه مسلمانان آن را، برپا مى داشتند و جشن مى گرفتند!(10)
نه تنها «ابن خلكان» و «ابوريحان بيرونى»، اين روز را «عيد» مى ناميدند; بلكه «ثعالبى» يكى ديگر از دانشمندان معروف اهل سنّت نيز، شب غدير را از شب هاى معروف در ميان امّت اسلامى شمرده است.(11)
ريشه اين عيد اسلامى به عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) باز مى گردد. زيرا در آن روز پيامبر(صلى الله عليه وآله) به مهاجرين و انصار، بلكه به همسران خود دستور داد كه نزد على(عليه السلام) بروند و به خاطر ولايت و امامت، به او تبريك گويند.
«زيد بن ارقم» مى گويد: از مهاجران، ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه و زبير، نخستين كسانى بودند كه به على(عليه السلام) دست بيعت دادند و مراسم تبريك و بيعت تا مغرب ادامه داشت!(12)
110 تن از راويان حديث
در اهمّيّت اين رويداد تاريخى، همين اندازه كافى است كه اين واقعه تاريخى را صد و ده تن از صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل كرده اند.(13)
البتّه اين جمله نه به آن معنى است كه از آن گروه عظيم، تنها همين افراد، اين حادثه را نقل كرده اند; بلكه منظور اين است تنها در كتاب هاى دانشمندان اهل تسنّن، نام صد و ده تن به چشم مى خورد.
در قرن دوّم اسلامى كه عصر تابعان ناميده مى شود، هشتاد و نه تن از آنان به نقل اين حديث پرداخته اند.
راويان حديث غدير، در قرن هاى بعد نيز از علما و دانشمندان اهل تسنّن مى باشند. سيصد و شصت تن از آنها اين حديث را در كتاب هاى خود گردآورده و گروه زيادى به صحّت و استوارى سند حديث اعتراف نموده اند.
گروهى تنها به نقل اين حديث اكتفا نكرده، بلكه پيرامون اسناد و مفاد آن مستقلاًّ كتاب هايى نوشته اند.
عجيب اين كه مورّخ بزرگ اسلامى، طبرى، كتابى به نام «الولاية فى طرق حديث الغدير» نوشته و اين حديث را از هفتاد و پنج طريق از پيامبر نقل كرده است!
ابن عقده كوفى، در رساله «ولايت»، اين حديث را از صد و پنج تن نقل كرده است.
ابوبكر محمّد بن عمر بغدادى، معروف به جمعانى، اين حديث را از بيست و پنج طريق نقل نموده است.
از مشاهير اهل سنت:
احمد بن حنبل شيبانى
ابن حجر عسقلانى
جزرى شافعى
ابوسعيد سجستانى
امير محمد يمنى
نسائى
ابوالعلاء همدانى
و ابوالعرفان حبان
اين حديث را به اسناد زيادى(14) نقل كرده اند.
دانشمندان شيعه نيز پيرامون اين واقعه تاريخى، كتاب هاى ارزنده فراوانى نگاشته اند و به منابع مهمّ اهل سنّت نيز اشاره كرده اند كه جامع ترين آنها كتاب تاريخى «الغدير» است كه به خامه تواناى نويسنده نامى اسلامى، علاّمه مجاهد، مرحوم آية اللّه امينى نگارش يافته است (در نگارش اين بخش، از آن كتاب استفاده فراوانى به عمل آمده).
به هر حال، پيامبر(صلى الله عليه وآله) پس از نصب اميرمؤمنان على(عليه السلام) به عنوان جانشين خود فرمود:
«اى مردم! اكنون فرشته وحى بر من نازل گرديد و اين آيه را آورد: «اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ ديناً(15); امروز دين شما را كامل نمودم، و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را براى شما يگانه آيين انتخاب كرده و پسنديدم.»
در اين موقع صداى تكبير پيامبر(صلى الله عليه وآله) بلند شد. و فرمود:
«خدا را سپاس مى گذارم كه آيين خود را كامل كرد و نعمت خود را به كمال رسانيد، و از وصايت و ولايت و جانشينى على پس از من خشنود گشت.»
سپس پيامبر(صلى الله عليه وآله) از آن نقطه مرتفع فرود آمد و به على(عليه السلام) فرمود:
«در زير خيمه اى بنشين، تا سران و شخصيّت هاى بارز اسلام با تو بيعت كنند و تبريك گويند».
پيش از همه، شيخين (عمر و ابوبكر) به على(عليه السلام) تبريك گفتند و او را مولاى خود خواندند!
حسان بن ثابت، فرصت را مغتنم شمرد، با كسب اجازه از محضر پيامبر(صلى الله عليه وآله)، اشعارى سرود و در برابر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)خواند، كه ما فقط دوبيت آن را در اينجا نقل مى كنيم كه بسيار گوياست:
فقال لَهُ قم يا علىُّ فانّنى
رضيتك من بعدى إماماً و هادياً
فمن كنت مولاه فهذا وليّه
فكونوا له اتباع صدق موالياً
يعنى: «به على فرمود برخيز كه من تو را براى جانشينى و راهنمايى مردم پس از خويش انتخاب كردم.
هر كس من مولا و سرپرست او هستم على مولاى او است و شما در حالى كه او را از صميم دل دوست مى داريد، از پيروان او باشيد».(16)
اين حديث از بزرگ ترين شواهد بر فضيلت و برترى امام على(عليه السلام) بر تمام صحابه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بوده است.
حتّى اميرمؤمنان، در مجلس شوراى خلافت -كه پس از درگذشت خليفه دوّم منعقد گرديد(17)- و نيز در دوران خلافت عثمان، و ايّام خلافت خويش; به آن احتجاج كرده است.(18)
از اين گذشته، شخصيّت هاى بزرگى مانند حضرت زهرا(عليها السلام)، همواره به اين حديث در برابر مخالفان و منكران مقام والاى على(عليه السلام) استدلال كرده اند.(19)
مقصود از «مولى» كيست؟
مسأله مهم در اينجا تفسير معنى مولاست كه در عين وضوح، مورد بى مهرى هاى فراوانى قرار گرفته است، زيرا با آنچه گفته شد، شك و ترديدى در قطعى بودن سند اين حديث باقى نمى ماند.
لذا بهانه جويان به سراغ ايجاد شك و ترديد در مفهوم و معنى حديث، مخصوصاً واژه «مولا» رفته اند كه از آن هم طرفى نبسته اند.
با صراحت بايد گفت كه واژه مولى در اين حديث، بلكه در غالب موارد، يك معنا بيش ندارد و آن «اولويت و شايستگى» و به تعبير ديگر «سرپرستى» است و قرآن نيز در بسيارى از آيات لفظ «مولا» را در معنى سرپرست و «أولى» به كار برده است:
واژه مولا در 18 آيه قرآن به كار رفته كه 10 مورد آن درباره خداوند است و بديهى است كه مولويّت خداوند به معنى اولويّت و سرپرستى اوست، و تنها در موارد بسيار كمى به معنى دوستى به كار رفته است.
بنابراين نبايد در اين كه «مولا» در درجه اوّل به معنى اولى و شايسته تر است، ترديد كرد، و در حديث غدير نيز «مولا» به همين معناست، به علاوه، شواهد و قرائن فراوانى با آن همراه است. كه به روشنى ثابت مى كند كه منظور اولويّت و سرپرستى است.
گواهان صدق اين مدّعا
فرض كنيد «مولا» در لغت معانى متعدّدى داشته باشد; ولى قرائن و شواهد فراوانى در حديث غدير و اين رويداد بزرگ تاريخى وجود دارد كه هرگونه ابهامى را از ميان برمى دارد و با همه، اتمام حجت مى كند:
گواه اوّل:
همان گونه كه گفتيم در روز واقعه تاريخى غدير، حسان بن ثابت شاعر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، با كسب اجازه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)برخاست و مضمون كلام پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در قالب شعر ريخت، اين مرد فصيح و بليغ و آشنا به رموز زبان عرب، به جاى لفظ «مولى»، كلمه امام و هادى را به كار برد و گفت:
فقال له: قُم يا على فانّنى
رضيتك من بعدى إماماً و هادياً(20)
«پيامبر به على فرمود: اى على برخيز كه من تو را بعد از خود به عنوان امام و هادى انتخاب كردم!»
چنان كه روشن است وى از لفظ «مولى» كه در كلام پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود، جز مقام امامت و پيشوايى و هدايت و رهبرى امت، چيز ديگرى استفاده نكرده است. در حالى كه از اهل لغت و فصيحان عرب محسوب مى شود.
نه تنها حَسّان شاعر بزرگ عرب از لفظ «مولى» اين معنى را استفاده نموده است، بلكه پس از وى ساير شعراى بزرگ اسلامى كه بيشتر آنان از ادبا و شعراى معروف عرب بودند و برخى نيز از استادان بزرگ اين زبان به شمار مى آيند، از اين لفظ همان معنى را فهميدند كه حسان فهميده بود، يعنى امامت و پيشوائى امّت!
گواه دوّم:
اميرمؤمنان(عليه السلام) در اشعار خود كه براى معاويه نوشته، درباره حديث غدير چنين مى گويد:
وَ أَوْجَبَ لِى وِلايَتَهُ عَلَيْكُمْ
رَسُولُ اللّهِ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ(21)
يعنى: پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) براى من، ولايتش را بر شما در روز غدير واجب ساخت.
چه شخصى بالاتر از امام مى تواند، حديث را براى ما تفسير كند و بفرمايد كه پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) روز غدير خم، ولايت را به چه معنى فرمود؟ آيا اين تفسير نمى رساند كه به انديشه همه حاضرانِ واقعه غدير، جز زعامت و رهبرىِ اجتماعى، مطلب ديگرى خطور نكرد؟
گواه سوّم:
پيامبر پيش از بيان جمله من كنت مولاه... اين سؤال را مطرح فرمود:
«اَلَسْتُ أَولى بِكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ؟; آيا من از خود شما به شما سزاوارتر و شايسته تر نيستم؟»
در اين جمله، پيامبر(صلى الله عليه وآله) لفظ «اولى به نفس» به كار برده، و از همه مردم نسبت به اولويّت خود بر آنها اقرار گرفته است، سپس بلافاصله فرمود:
«مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ; كسى كه من مولاى او هستم، على مولاى او است.»
هدف از تقارن اين دو جمله چيست؟ آيا جز اين است كه مى خواهد همان مقامى را كه خود پيامبر(صلى الله عليه وآله) به نصّ قرآن دارد، براى على(عليه السلام) نيز ثابت كند؟ با اين تفاوت كه او پيامبر است و على امام، در نتيجه معنى حديث اين مى شود: هر كس من نسبت به او اولى هستم، على(عليه السلام) نيز نسبت به او اولى است»(22) و اگر مقصود پيامبر(صلى الله عليه وآله) جز اين بود، جهت نداشت براى اولويّت خود از مردم اقرار بگيرد. چقدر دور از انصاف است كه انسان اين پيام پيامبر(صلى الله عليه وآله) را ناديده بگيرد. و از كنار قرينه اى به اين روشنى به آسانى بگذرد و چشم خود را به روى آن ببندد.
گواه چهارم:
پيامبر(صلى الله عليه وآله) در آغاز سخن خود، از مردم سه اصل مهمّ اسلامى را اقرار گرفت و فرمود:
«أَلَسْتُمْ تَشْهَدُونَ أنْ لا إِلهَ إلاّ اللّهُ وَ أنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ و رَسُولُهُ وَ أَنَّ الجنَّةَ حَقٌّ وَ النَّارَ حَقُّ؟; آيا شما گواهى نمى دهيد كه معبودى جز خداى يكتا نيست، محمّد(صلى الله عليه وآله)بنده و رسول خدا است، و بهشت و دوزخ حق است؟»
هدف از اين اقرار گرفتن چه بود؟ آيا جز اين است كه مى خواهد ذهن مردم را آماده كند، تا مقام و موقعيّتى را كه بعداً براى على(عليه السلام) ثابت خواهد كرد، به مانند اصول پيشين تلقّى نمايند و بدانند كه اقرار به ولايت و خلافت وى، در رديف اصول سه گانه دين است كه همگى به آن اقرار و اعتراف دارند؟ اگر مقصود از «مولى» دوست و ناصر باشد، رابطه اين جمله ها به هم خورده و كلام، استوارى خود را از دست مى دهد. و پيوند كلام به هم مى خورد، آيا چنين نيست؟
گواه پنجم:
پيامبر(صلى الله عليه وآله) در آغاز خطابه خود، از مرگ و رحلت خويش سخن مى گويد و مى فرمايد: «إنّي أَوْشَكُ أَنْ اُدْعى فَاُجِيبَ; نزديك است دعوت حق را لبيك بگويم.»(23)
اين جمله حاكى از آن است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى خواهد براى پس از رحلت خود چاره اى بينديشد و خلائى را كه از رحلت آن حضرت پديد مى آيد، پر كند. آنچه مى تواند چنين خلائى را پر كند، تعيين جانشينى است لايق و عالم كه زمام امور را پس از رحلت آن حضرت به دست بگيرد، نه چيز ديگر.
هرگاه ولايت را به غير خلافت تفسير كنيم، رابطه منطقى كلمات پيامبر(صلى الله عليه وآله) به طور آشكار به هم مى خورد، در حالى كه او از فصيح ترين و بليغ ترين سخن گويان است. چه قرينه اى از اين روشن تر براى مسأله ولايت پيدا مى شود؟
گواه ششم:
پيامبر(صلى الله عليه وآله) پس از جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ...» چنين فرمود:
«اَللّهُ أَكْبَرُ عَلى إكْمالِ الدِّينِ وَ إتْمامِ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِرِسالَتِى وَ الْوِلايَةِ لِعَلىٍّ مِنْ بَعْدِى; اللّه اكبر! بر كامل نمودن اين دين و به سرحد كمال رساندن نعمت و رضايت پروردگار!»
هرگاه مقصود، دوستى و يارى فردى از مسلمانان است، چگونه با ايجاب مودّت و دوستى على(عليه السلام) و نصرت او، دين خدا تكميل گرديد، و نعمت او به منتهى رسيد؟ روشن تر از همه اين كه مى گويد: خداوند به رسالت من و ولايت على(عليه السلام) بعد از من راضى گرديد.(24) آيا اينها همه گواه روشن بر معنى خلافت نيست؟
گواه هفتم:
چه گواهى روشن تر از اين كه شيخين (عمر و ابوبكر) و گروه بى شمارى از ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) پس از فرود آمدن آن حضرت از منبر، همگى به على(عليه السلام) تبريك گفته و موضوع تهنيت تا وقت نماز مغرب ادامه داشت و شيخين از نخستين افرادى بودند كه به امام يا اين عبارت تهينت گفتند:
«هَنيئاً لَكَ يا عَلِىَّ بْنِ أبِي طالِب أَصْبَحْتَ و أَمْسَيْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِن وَ مُؤْمِنَة»(25)
«گوارا باد بر تو يا على، صبح كردى و شام كردى در حالى كه مولاى من و مولاى هر مرد و زن با ايمان هستى»!
على(عليه السلام) در آن روز چه مقامى به دست آورد كه شايسته چنين تبريكى گرديد؟ آيا جز مقام زعامت و خلافت و رهبرى امّت كه تا آن روز به طور رسمى ابلاغ نشده بود، شايسته چنين تهنيت مى باشد؟ محبّت و دوستى چيز تازه اى نبود.
گواه هشتم:
هرگاه مقصود همان مراتب دوستى على(عليه السلام) بود، ديگر لازم نبود كه اين مسأله در چنان هواى گرم و سوزان مطرح گردد (كاروان يكصد هزار نفرى را از رفتن باز دارد و مردم را در آن هواى گرم روى ريگ و سنگ هاى داغ بيابان بنشاند و خطابه مفصّل بخواند)؟
مگر قرآن همه افراد جامعه با ايمان را برادر يكديگر نخوانده بود، چنان كه مى فرمايد:
«إنّما المُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ;(26) افراد با ايمان برادر يكديگرند».
مگر قرآن، در آيات ديگرى افراد با ايمان را دوست يكديگر معرفى نكرده است؟ و على(عليه السلام) نيز عضو همان جامعه با ايمان بود، ديگر چه نيازى بود، و به فرض كه مصلحتى در اعلام اين دوستى بود، احتياج به اين مقدّمات و اين همه شرايط سخت نبود، در مدينه هم ممكن بود. به يقين مسأله بسيار مهمترى بوده كه نياز به اين مقدّمات استثنايى داشت، مقدّماتى كه در زندگى پيامبر(صلى الله عليه وآله)بى سابقه بود، و نظير آن هرگز تكرار نشد.
اكنون به داورى بنشينيد
با اين قرائن روشن، اگر كسى در مقصود پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)كه همان خلافت و زعامت مسلمين است شك كند شگفت آور نيست؟ آنها كه ترديد مى كنند چگونه وجدان خود را قانع مى سازند، و پاسخ پروردگار را روز رستاخيز چه خواهند داد؟
به يقين هرگاه همه مسلمانان فارغ از تعصّب ها و پيش داورى ها بررسى تازه اى را روى حديث غدير آغاز كنند، به نتايج مطلوبى خواهند رسيد و سبب اتّحاد هرچه بيشتر صفوف مسلمين خواهد شد، و جامعه اسلامى چهره نوينى به خود خواهد گرفت.
در پايان اين مقال به سه حديث پرمعنى زير توجه فرمائيد:
1- حق با كيست؟
ام سلمه و عايشه همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى گويند: از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) شنيديم كه مى فرمود: «على مع الحق و الحق مع على لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض; على با حق است و حق با على، هرگز از يكديگر جدا نمى شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند».
اين حديث در بسيارى از منابع معروف اهل سنّت آمده است، علاّمه امينى اين منابع را به طور دقيق در جلد سوم الغدير آورده است.(27)
مفسّر معروف اهل سنت فخر رازى در تفسير كبيرش در ذيل سوره حمد مى گويد: امّا على بن ابى طالب(عليه السلام) بسم اللّه را بلند مى گفت و اين مطلب به تواتر ثابت شده و هر كس در دينش به على اقتدا كند هدايت يافته و دليل آن گفتار پيامبر است كه فرمود: «اللّهم ادر الحق مع على حيث دار; خداوندا! حق را بر محور وجود على بگردان هرگونه كه او گردش كند!».(28)
دقت كنيد اين حديث مى گويد: «حق» بر محور وجود او دور مى زند!
2- پيمان برادرى
گروهى از صحابه معروف پيامبر(صلى الله عليه وآله) اين حديث را از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نقل كرده اند:
«آخى رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) بين اصحابه فاخى بين ابى بكر و عمر، و فلان و فلان، فجاء على (رضى اللّه عنه) فقال آخيتَ بين اصحابك و لم تواخ بينى و بين احد؟! فقال رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)انت اخى فى الدّنيا و الآخرة; پيامبر(صلى الله عليه وآله) ميان اصحابش پيمان اخوت برقرار ساخت از جمله ميان ابوبكر و عمر و فلان فرد و فلان فرد (هر كس را با هر كسى متناسب بود) در اين حال، على(عليه السلام) خدمت حضرت آمد و عرض كرد ميان همه پيمان برادرى بستى ولى ميان من و احدى پيمان برقرار ننمودى!
رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود تو در دنيا و آخرت برادر منى»
همين مضمون با تعبيرات مشابه در 49 مورد ديگر آمده است. احاديثى كه عموماً در منابع اهل سنّت است!(29)
آيا پيمان برادرى على با پيامبر(صلى الله عليه وآله) دليل بر افضليت و برترى او بر همه امّت نيست؟ و آيا با وجود فرد برتر مى توان به سراغ غير برتر رفت؟
3- تنها راه نجات
ابوذر در حالى كه درِ خانه كعبه را گرفته بود صدا زد: من عرفنى (فقد عرفنى) و من لم يعرفنى فانا ابوذر، سمعت النّبى(صلى الله عليه وآله)يقول: مثل اهل بيتى فيكم مثل سفينة نوح، من ركبها نجى و من تخلف عنها غرق; هر كس مرا مى شناسد كه مى شناسد، و هر كس نمى شناسد، من ابوذرم! از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)شنيدم كه مى فرمود: مَثَل اهل بيت من مَثَل كشتى نوح است، هر كس وارد آن شود، نجات مى يابد و هر كس جدا شود غرق خواهد شد».
منابع اين حديث بسيار فراوان است كه در پاورقى ها اشاره خواهد شد.(30)
آن روز كه طوفان نوح صفحه زمين را فراگرفت هيچ وسيله نجاتى جز كشتى نوح نبود، حتّى كوههاى بلند نتوانستند فرزند نوح را كه با بدان نشسته بود، رهائى بخشند.
آيا طبق فرموده پيامبر(صلى الله عليه وآله)، براى نجات امت بعد از او، راهى جز چنگ زدن به دامان اهل بيت(عليهم السلام) وجود دارد؟
مدارك (از منابع معروف اهل سنّت)
* 1. «رابغ»، هم اكنون در وسط راه مكه به مدينه است.
* 2. يكى از «ميقات هاى» احرام است و در گذشته راه اهل مدينه و مصر و عراق از آنجا منشعب مى شد.
* 3. مائده آيه 67.
* 4. پيامبر براى اطمينان خاطر، اين جمله را سه بار تكرار كرد كه مبادا بعدها اشتباهى رخ دهد!
* 5. اين فراز از حديث غدير، و گاهى قسمت اول آن بدون قسمت دوّم يا به عكس، در مسانيد زير آمده است:
مسند ابن حنبل: ج 1، ص 254; تاريخ دمشق: ج 42، ص 207 و 208 و 448، خصائص نسايى: ص 181، المعجم الكبير: ج 17، ص 39، سنن الترمذى: ج 5، ص 633، المستدرك على الصحيحين: ج 13، ص 135، المعجم الاوسط: ج 6، ص 95، مسند ابى يعلى: ج 1، ص 280، المحاسن و المساوئى: ص 41، مناقب خوارزمى: ص 104، و كتب ديگر.
* 6. اين خطبه را گروه كثيرى از علماى معروف و مشهور اهل سنّت در كتاب هاى خود آورده اند از جمله:
مسند احمد، جلد 1، صفحه 84، 88، 118، 119، 152، 332، 281، 331 و 370; سنن ابن ماجه، جلد 1 صفحه 55 و 58; المستدرك على الصّحيحين حاكم نيشابورى، جلد 3، صفحه 118 و 613، سنن ترمذى، جلد 5، 633; فتح البارى، جلد 79 ص 74; تاريخ خطيب بغدادى، جلد 8، صفحه 290، تاريخ الخلفاء و سيوطى، صفحه 114 و كتب ديگر
* 7. مائده / 67 و 3.
* 8. وفيات الأعيان: 1/60.
* 9. وفيات الأعيان: 2/223.
* 10. ترجمة الآثار الباقية: 395; الغدير: 1/267.
* 11. ثمار القلوب: 511.
* 12. ماجراى تبريك عمر بن خطّاب در مدارك بى شمارى از اهل تسنن آمده، از جمله در مسند ابن حنبل ج 6، ص 401، البداية و النّهاية، ج 5 ص 209; الفصول المهمّه ابن صباغ، ص 40; فرائد السّمطين، ج 1، ص 71. و همچنين ماجراى تبريك ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، زبير و ديگران در كتاب هاى متعدد آمده از جمله: در كتاب مناقب على بن أبيطالب، تأليف احمد بن محمد طبرى (الغدير، ج 1، ص 270).
* 13. مدارك اين منابع مهم يك جا خواهد آمد.
* 14. مجموع اين اسناد در جلد اول كتاب نفيس «الغدير» موجود مى باشد، كه عموماً از منابع معروف اهل سنت جمع آورى شده است.
* 15. مائده/3.
* 16. اشعار حسّان در منابع متعدّدى آمده است از جمله: مناقب خوارزمى، ص 135; مقتل الحسين خوارزمى، ج 1، ص 47; فرائد السّمطين، ج 1، ص 73 و 74; النّور المشتعل، ص 56; المناقب كوثر، ج 1، ص 362 و 118.
* 17. اين احتجاج و به اصطلاح «منا شده» در كتاب هاى: مناقب اخطب خوارزمى حنفى، ص 217، و فرائد السّمطين حموينى باب 58، و الدر النّظيم ابن حاتم شامى، و الصواعق المحرقه ابن حجر عسقلانى، ص 75، و امالى ابن عقده، ص 7 و ص 212، و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 61، و الاستيعاب ابن عبدالبر، ج 3، ص 35، و تفسير طبرى، ج 3 ص 418 ذيل آيه 55 مائده آمده است.
* 18. فرائد السّمطين، سمط اول باب 58; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 362; اسد الغابه، ج 3، ص 307، و ج 5، ص 205; الاصابه ابن حجر عسقلانى، ج 2، ص 408، و ج 4، ص 80; مسند احمد، ج 1، ص 84 و 88; البداية و النّهاية ابن كثير شامى، ج 5، ص 210، و ج 7 ص 348; مجمع الزوائد هيتمى، ج 9، ص 106; ذخائر العقبى، ص 67 و... (الغدير، ج 1، صفحه 163 و 164).
* 19. اسنى المطالب شمس الدين شافعى، طبق نقل سخاوى فى الضّوء اللاّمع، ج 9، ص 256; البدر الطالع شوكانى، ج 2، ص 297; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 273; مناقب علاّمه حنفى، ص 130، بلاغات النّساء، ص 72; العقد الفريد، ج 1، ص 162، صبح الاعشى، ج 1، ص 259، مروج الذّهب ابن مسعود شافعى، ج 2، ص 49; ينابيع المودّه، ص 486.
* 20. مدارك نسبت اين اشعار به «حسّان بن ثابت»، قبلاً ذكر شد.
* 21. مرحوم علاّمه امينى، در جلد دوم الغدير، صفحات 25-30 اين شعر را به ضميمه ابيات ديگر از 11 نفر از دانشمندان شيعه و 26 نفر از دانشمندان سنى نقل نموده است.
* 22. اين جمله «ألست أولى بكم من أنفسكم» را علاّمه امينى از 64 محدث و مورخ اسلامى نقل كرده است. به جلد 1، ص 371 مراجعه فرماييد.
* 23. به الغدير: 1/26، 27، 30، 32، 333، 34، 36، 47 و 176 مراجعه شود، سند اين مطلب از مدارك اهل تسنن مانند: صحيح ترمذى، ج 2، ص 298; الفصول المهمّه ابن صباغ، ص 25; المناقب الثلاثه حافظ ابى الفتوح، ص 19; البداية و النّهاية ابن كثير، ج 5، ص 209 و ج 7 ص 348; الصواعق المحرقه، ص 25; مجمع الزّوائد هيتمى، ج 9، ص 165 و...
* 24. مرحوم علاّمه امينى مدارك اين قسمت از حديث را در ج1،ص43، 165، 231، 232، 233، 235 آورده است. مانند: الولاية ابن جرير طبرى، ص 310; تفسير ابن كثير، ج 2، ص 14; تفسير الدرّ المنثور، ج 2، ص 259; الاتقان، ج 1، ص 31; مفتاح النّجاح بدخشى، ص 220، ما نزل من القرآن فى علي، أبونعيم اصفهانى; تاريخ خطيب بغدادى، ج 4، ص 290; مناقب خوارزمى، ص 80; الخصائص العلويّه أبوالفتح نطنزى، ص 43; تذكره سبط بن جوزى، ص 18; فرائد السّمطين، باب 12.
* 25. براى آگاهى از اسناد تهنيت شيخين، به الغدير، ج1، ص 270، 283 مراجعه شود و قبلاً بخشى از مدارك اين حديث ذكر شد.
* 26. حجرات 10.
* 27. اين حديث را محمّد بن ابى بكر و ابوذر و ابوسعيد خدرى و گروهى ديگر نيز از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل كرده اند. (به جلد سوم الغدير مراجعه شود.)
* 28. تفسير كبير، ج 1، ص 205.
* 29. علاّمه امينى تمام اين پنجاه حديث و مدارك و منابع آن را به طور دقيق در جلد سوّم الغدير آورده است.
* 30. مستدرك حاكم، جلد 2، صفحه 150، (طبع حيدرآباد) و حدّاقل 30 كتاب ديگر از منابع معروف اهل سنّت، آن را نقل كرده اند
دو مسئله جانشينى و مرجعيت علمى
شيعه طبق آنچه از تعاليم اسلامى بدست آورده بود معتقد بود كه آنچه براى جامعه دردرجه اول اهميت است روشن شدن تعاليم اسلام و فرهنگ دينى است (1) و در درجه تالى آن , جريان كامل آنها را در ميان جامعه ميباشد .و بعبارت ديگر اولا افراد جامعه بجهان و انسان با چشم واقع بينى نگاه كرده وظائف انسانى خود را ( بطورى كه صلاح واقعى است بدانند و بجا آورند اگرچه مخالف دلخواهشان باشد .
و اگر چنانكه اكثريت ميگفتند قريش با خلافت حقه على مخالف بودند لازم بودمخالفين را بحق وادارند و سركشان را بجاى خود بنشانند چنانكه با جماعتى كه دردادن زكات امتناع داشتند , جنگيدند و از گرفتن زكات صرفنظر نكردند نه اينكه از ترس مخالفت قريش حق را بكشند.
آرى آنچه شيعه را از موافقت با خلافت انتخابى بازداشت ترس از دنباله ناگوار آن يعنى فساد روش حكومت اسلامى و انهدام اساس تعليمات عاليه دين بود اتفاقا جريان بعدى حوادث نيز اين عقيده ( يا پيش بينى ) را روز بروز روشنتر ميساخت و در نتيجه شيعه نيز در عقيده خود استوارتر ميگشت و يا اينكه در ظاهر با نفرات ابتدائى انگشت شمار خود بهضم اكثريت رفته بود و در باطن باخذ تعاليم اسلامى از اهل بيت و دعوت بطريقه خود اصرار ميورزيدند در عين حال براى پيشرفت و حفظ قدرت اسلام مخالفت علنى نميكردند و حتى افراد شيعه دوش بدوش اكثريت بجهادميرفتند و در امور عامه دخالت ميكردند و شخص على در موارد ضرورى اكثريت را بنفع اسلام راهنمائى مينمود.(3)
روش سياسى خلافت انتخابى و مغايرت ان با نظر شيعه
شيعه معتقد بود كه شريعت آسمانى اسلام كه مواد آن در كتاب خدا و سنت پيامبراكرم روشن شده تا روز قيامت باعتبار خود باقى و هرگز قابل تغيير نيست.(4)
و حكومت اسلامى با هيچ عذرى نميتواند از اجراء كامل آن سرپيچى نمايد تنها وظيفه حكومت اسلامى اينست كه با شورى در شعاع شريعت بسبب مصلحت وقت تصميماتى بگيرد ولى از جريان بيعت سياست آميز شيعه و همچنين از جريان حديث دوات و قرطاس كه در آخرين روزهاى بيمارى پيغمبر اكرم اتفاق افتاد پيدا بود كه گردانندگان و طرفداران خلافت انتخابى معتقدند كه كتاب خدا مانند يك قانون اساسى محفوظ بماند ولى سنت و بيانات پيغمبراكرم را در اعتبار خود ثابت نميدانند بلكه معقتدند كه حكومت اسلامى ميتواند بسبب اقتضاى مصلحت از اجراء آنها صرفنظر نمايد .و اين نظر با روايتهاى بسيارى كه بعدا در حق صحابه نقل شد( صحابه مجتهدند و در اجتهاد و مصلحت بينى خود اگر اصابت كنند مأ جور و اگرخطا كنند معذور ميباشند ) تأ ييد گرديد و نمونه بارز آن وقتى اتفاق افتاد كه خالد بن وليد يكى از سرداران خليفه شبانه در منزل يكى از معارف مسلمانان ( مالك نويره ) مهمان شد و مالك را غافل گير نموده كشت و سرش را در اجاق گذاشت و سوزانيد و همان شب با زن مالك همبستر شد و بدنبال اين جنايتهاى شرم آورخليفه بعنوان اينكه حكومت وى بچنين سردارى نيازمند است
مقررات شريعت را در حق خالد اجراء نكرد (5) و همچنين خمس را از اهل بيت و خويشان پيغمبر اكرم بريدند (6) و نوشتن احاديث پيغمبر اكرم بكلى قدغن شد واگر درجائى حديث مكتوب كشف يا از كسى گرفته ميشد آنرا ضبط كرده ميسوزانيدند (7) و اين قدغن در تمام زمان خلفاء راشدين تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزيز خليفه اموى (99-102) استمرار داشت (8) و در زمان خلافت خليفه دوم (13-25ق ) اين سياست روشنتر شدو مقام خلافت عده اى از مواد شريعت را مانند حج تمتع و نكاح متعه و گفتن حى على خير العمل در اذان نماز ممنوع ساخت (9) و نفوذ سه طلاق را داير كرد و نظاير آنها (10) در خلافت وى بود كه بيت المال در ميان مردم با تفاوت تقسيم شد (11)كه بعدا در ميان مسلمانان اختلاف طبقاتى عجيب و صحنه هاى خونين دهشتناكى بوجود آورد و در زمان وى معاويه در شام با رسومات سلطنتى كسرى و قيصر حكومت ميكرد و خليفه او را كسراى عرب ميناميد معترض حالش نميشد.
على(علیه السلام):ایها الناس ان عایشة سارت الى البصرة و معها طلحة و الزبیر و كل منهما
یرى الامر له دون صاحبه...
علت وقوع جنگ جمل موضوع اختلاف طبقاتى مردم بود كه پس از رحلت رسول خدا صلى الله علیه و آله
خلفاى وقت آن را بوجود آورده بودند و چون خلافت على علیه السلام یك نهضت انقلابى علیه روش
گذشتگان و باز گردانیدن اوضاع به زمان پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله بود از اینرو گروهى مانند طلحه و
زبیر كه خود را در خلافت آن حضرت از نظر موقعیت اجتماعى مانند افراد عادى مشاهده كرده و منافع
مادى خود را در خطر میدیدند علیه او دست به مبارزه و شورش زدند و چون آن دو تن در برابر تقاضاهاى
خود از على علیهالسلام پاسخ منفى شنیده و در مدینه هم قادر به اجراى نقشه خود نبودند از اینرو مكه
را براى انجام مقاصد خود انتخاب كرده و در صدد شدند كه عازم آن شهر شوند لذا خدمت على علیه
السلام آمده و اجازه خواستند كه براى بجا آوردن مراسم عمره به مكه روند!.....
در نوشتهای قبل٬ اوراقی را از تاریخ همسران رسول الله (ص) را ورق زدیم گویا به مزاق بعضی از عزیزان خوش نیامد! صحبت از توطئه عایشه و حفصه و دل آزاری ایشان در حق رسول الله بود که تماما با اسناد تاریخی از کتب بزرگان اهل تسنن استناد شده بود٬ و گمان نمی کنم کلامی به دور از ادب و نزاکت در حق زوجات نبی الله الاعظم نوشته باشم اما عزیزان اهل سنت به دلیل تعصب و ارادت خاصی که به پدران این دو دارند مدارک تاریخی منقول از بزرگان خودشان را اهانت به زوجات پیامبر پنداشته اند و شیعه را متهم می کنند که به امهات مؤمنین جسارت کرده اند! اما آنها بدانند که برای شیعه عایشه و حفصه و سوده و ام سلمه با هم برابرند و هیچ ارجحیتی بر هم ندارند.لکن آنچه که من را وادار بر این کرد که گوشه ای هر چند مختصر از زندگی عایشه بنویسم وجود مقاطع تاریخی تاریکی در اعمال و رفتار عایشه بوده که کتابهای اهل سنت منقوش به این سیاهی هاست! اما اهل سنت نمی خواهد باور کند! آنها نمی خواهند قبول کند که عایشه با برخی از رفتارهایی که از خود نشان میداده خود را در راس خطاب آیه شریفه سوره احزاب(ایه۵۷) قرار داده که خداوند می فرماید:<ان الذین یؤذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا والآخره و اعدلهم عذابا مهینا
آنان که خدا و رسولش را(به عصیان و نافرمانی) اذیت می کنند٬خدا در دنیا و آخرت آنها را لعن کرده و بر آنان عذابی با ذلت و خواری مهیا ساخته است>
و سیه رویی بدتر از اینکه خداوند کسی را مورد لعن قرار دهد نیست!
اذیت و آزار عایشه در حق رسول الله(ص)
امام غزالی در صفحه ۱۳۵ جزءدوم کتاب احیاءالعلوم باب۳کتاب النکاح چندین خبردر
مذمت عایشه نقل نموده که از جمله آن مقابله و بی ادبی او به رسول الله(ص) در حضور پدر خود ابوبکر است غزالی نقل می کند که روزی ابوبکر برای دیدن رسول الله(ص) و دخترش وارد بر منزل ایشان میشود و از حالات رسول الله(ص) در میابد که از عایشه دل تنگ است٬عرض کرد یا رسول الله چه شده؟بیان بفرمایید تا من اگر شما اجازه بدهید بین شما و عایشه قضاوت کنم
حضرت به عایشه فرمودند: تکلمین او اکلم؟ تو صحبت می کنی یا من؟
عایشه جواب داد: بل تکلم و لا تقل الا حقا! شما صحبت کنید ولی جز حقیقت چیز دیگری نگویید!! و در جمله دیگر عایشه به رسول الله (ص) عرض کرد: انت الذی تزعم انک النبی الله!! تویی آن کسیکه گمان می کنی پیغمبر خدا هستی!یا للعجب!
گویا عایشه نتوانسته بود در ذهن خود تصور کند و به خود بفهماند که این شخص بزرگوار که همسراوست٬ پیامبر بر حق خداست! مگر عایشه، پیامبر را بر حق نمی دانست که این چنین گستاخانه با پیامبر صحبت می کند؟! این کلام بیشتر به سخنان جاهلین مکه و کفار قریش شبیه است که در رسالت ایشان تشکیک می کردند...امام غزالی در ادامه نوشته است که ابوبکر این اهانتها و بی ادبیها را که از دختر خود نسبت به رسول الله(ص) دید منقلب شد و چنان از دخترش متنفر شد که ضربه ای بر صورت عایشه نواخت که خون از بینی او جاری شد.این گوشه ای از هتاکی ها و بی حرمتی های عایشه به رسول الله(ص) است٬ در اینجا یک سؤال پیش می آید که چرا مورخین شیعه و سنی و یا حتی غیر مسلمان از همسران دیگر رسول الله(ص) چنین وقایعی را نقل نکرد اند؟ چرا عایشه در بی ادبی و ملکوک بودن تاریخش شهره است؟چرا در کتب تاریخی نظیر تاریخ طبری٬تاریخ مسعودی و دیگران از عایشه به عنوان متمرد دستور خداوند متعال و نبی الله الاعظم نام می برند؟؟ جوابش بسیار روشن است! در تمام ادیان و فرهنگهای گوناگون زن و شوهر مایه آسایش همدیگر هستند. حال اگر همسر انسان یک شخصیتی همانند رسول الله(ص) باشد؛ مساله روشن است. کدام تمرد بالاتر از اینکه عایشه در مقابل امام زمان خودش شیپور جنگ می زند وعده ای از مردم بی خبر از عداوت و کینه او نسبت به علی بن ابیطالب(ع) را به کشتن میدهد و زنان انبوهی را بیوه و کودکان مظلومی را یتیم!
علی بن ابیطالب(ع) از نظر شیعه٬ بعد از وفات رسول الله(ص) ولی و وصی و خلیفه بر حق ایشان هستند وطبق آرای اهل سنت خلیفه چهارم آنها٬ و قیام بر علیه خلیفه به معنای خروج از دین است .عایشه با هم دستی طلحه و زبیر خون عثمان بن عفان-خلیفه سوم اهل سنت- را بهانه برای جاری شدن خون دها تن دیگر از مسلمین قرار داد وبه مقابله با علی(ع) پرداخت...گویا عایشه از حافظه اش این مطلب پاک شده که هسته اولیه مخالفت و تهییج مردم بر علیه خلیفه سوم را خود او و هم دستان دیگرش تشکیل دادند و علی بن ابیطالب(ع) به همراه دو نور چشم رسول الله(ص) هرچه کرد تا مردم ساده ملعبه دست عایشه شده را از کشتن عثمان بر حذر دارد نشد٬ حال عایشه سوار بر شتر به خون خواهی عثمان بر خواسته!مگر خداوند در سوره احزاب آیه ۳۳ خطاب به تمام زنان پیامبر نفرموده که در خانه هایتان بنشینید و آرام بگیرید و مانند زمان جاهلیت خود آرایی نکنید و بی دلیل و ضرورت در ملاءعام نروید؟ و قرن فی بیوتکن و لا تبرجن تبرج الجاهلیه الاولی چرا سوده همسر رسول الله از این قانون الهی پیروی کرد و در خانه خود نشت و زمانی که به او گفتند که چرا برای حج و عمره به مکه نمی روی؟ گفت: یکبار بر من حج واجب بود که انجام دادم و بعد از آن حج و عمره من اطاعت از فرمان خداست«و قرن فی بیوتکن» تا اینکه از دنیا رفت و جنازه اش را از خانه بیرون آوردند٬احترام امت به عایشه و حفصه نه از این جهت است که این دو دختران ابوبکر و عمر هستند-اگر چه اهل سنت به همین جهت احترام می نمایند-بلکه به جهت همسر رسول الله(ص) بودن است. و همسران آن حضرت وقتی عزت و احترام دارند که متقی و پرهیزکار باشند٬ همانطور که خداوند می فرماید: یا نساء النبی لستن کاحد من النساء ان اتقیتن (احزاب/۳۲) ای زنان پیغمبر شما مانند دیگر زنان نیستید(بلکه ازحیثیت شرافت و فضیلت برتر از آنها هستید) اگرتقوی پیشه کنید و خدا ترس باشید.
پس سوده یک زن مطیعه و متقیه بوده وعایشه متمرده که بر خلاف دستور خداوند متعال فریب طلحه و زبیر را خورده.شاید هم از روی بغض و عداوتی که با علی(ع) داشته سپاه جنگ را علم میکند! و به بصره میروند.الله اعلم
عثمان بن حنیف از بزرگان صحابی و والی بصره را گرفتند و موهای سر و صورت و ابروانش را کندند و بعد از زدن تازیانه های بسیار از شهر اخراجش کردند! و متجاوز از صد نفر طبق نقل ابن اثیر و مسعودی و طبری و ابی الحدید و .... به قتل رساندند!
عایشه هم سوار بر شتر عسکر نامی که با پوست پلنگ و زره پوشانده بودند وارد معرکه نبرد می شود و دستور قتال می
دهد!!! این ننگ و عار نیست که همسر رسول الله(ص) سوار بر شتر دستور به جنگ دهد که انسانهای بیچاره و بی خبرتلف شوند؟؟ این تمرد از دستور خدا نیست که با این فضاحت در ملاءعام حاظر شود؟ آیا این معنای و قرن فی بیوتکن است که خداوند متعال فرموده؟
آغاز پيدايش شيعه و كيفيت آن
آغاز پيدايش شيعه را كه براى اولين بار بشيعه على (ع ) ( اولين پيشوا ازپيشوايان اهل بيت (ع ) ) معروف شدند همان زمان حيات پيغمبر اكرم بايد دانست و جريان ظهور و پيشرفت دعوت اسلامى در بيست و سه سال زمان بعثت موجبات زيادى در برداشت كه طبعا پيدايش چنين جمعيتى را در ميان ياران پيغمبر اكرم (ص ) ايجاب ميكرد .
-1پيغمبر اكرم در اولين روزهاى بعثت كه بنص قرآن مأ موريت يافت كه خويشان نزديكتر خود را بدين خود دعوت كند صريحا بايشان فرمود كه هر يك از شما باجابت من سبقت گيرد وزير و جانشين و وصى من است .
على عليه السلام پيش از همه مبادرت نموده اسلام را پذيرفت و پيغمبر اكرم ايمان او را پذيرفت و وعده هاى خود را تقبل نمود و عادتا محال است كه رهبر نهضتى در اولين روز نهضت و قيام خود يكى از ياران نهضت را بسمت وزيرى و جانشينى به بيگانگان معرفى كند ولى بياران و دوستان سرتا پا فداكار خود نشناساند يا تنها او را باامتياز وزيرى و جانشينى بشناسد و بشناساند ولى در تمام دوره زندگى و دعوت خود , او را از وظائف وزيرى معزول و احترام مقام جانشينى او را ناديده گرفته و هيچگونه فرقى ميان او و ديگران نگذارد .
-2پيغمبراكرم (ص ) بموجب چندين روايت مستفيض و متواتركه سنى و شيعه روايت كرده اند تصريح فرموده كه على عليه السلام (۱) در قول و فعل خود , از خطا و معصيت مصون است هر سخنى كه گويد و هر كارى كه كند با دعوت دينى مطابقت كامل دارد و داناترين (۲) مردم است بمعارف و شرايع اسلام .
-3على عليه السلام خدمات گرانبهائى انجام داده و فداكاريهاى شگفت انگيزى كرده بود مانند خوابيدن در بستر پيغمبر اكرم در شب هجرت و فتوحاتى كه در جنگهاى بدرو احد و خندق و خيبر بدست وى صورت گرفته بود كه اگر پاى وى در يكى از اين وقايع در ميان نبود اسلام و اسلاميان بدست دشمنان حق ريشه كن شده بودند.
-4جريان غدير خم كه پيغمبر اكرم (ص ) در آنجا على (ع ) را بولايت عامه مردم نصب و معرفى كرده و او را مانند خود متولى قرار داده بود (۳) بديهى است اين چندين امتيازات و فضائل اختصاصى ديگر كه مورد اتفاق همگان بود (۴) و علاقه مفرطى(۵) كه پيغمبر اكرم بعلى (ع ) داشت طبعا عده اى از ياران پيغمبر اكرم را كه شيفتگان فضيلت و حقيقت بودند بر اين وا ميداشت كه على (ع )را دوست داشته بدورش گرد آيند و از وى پيروى كنند چنانكه عده اى را بر حسد و كينه آنحضرت واميداشت .گذشته از همه اينها نام ( شيعه على ) و ( شيعه اهل بيت ) در سخنان پيغمبر اكرم (ص ) بسيار ديده ميشود .
سبب جدا شدن اقليت شيعه از اكثريت سنى و بروز اختلاف
هواخواهان و پيروان على (ع ) نظر به مقام و منزلتى كه آنحضرت پيش پيغمبر اكرم (ص ) و صحابه و مسلمانان داشت مسلم ميداشتند كه خلافت و مرجعيت پس از رحلت پيغمبر اكرم از آن على (ع ) ميباشد و ظواهر اوضاع و احوال نيز جز حوادثى كه در روزهاى بيمارى پيغمبر اكرم (ص ) بظهور پيوست نظر آنان را تأ ييد ميكرد .و لى بر خلاف انتظار آنان درست در حاليكه پيغمبر اكرم رحلت فرمود و هنوز جسد مطهرش دفن نشده بود و اهل بيت و عده اى از صحابه سرگرم لوازم سوگوارى و تجهيزاتى بودند كه خبر يافتند عده اى ديگر كه بعدا اكثريت را بردند با كمال عجله و بيآنكه با اهل بيت و خويشاوندان پيغمبر اكرم و هوادارانشان مشورت كنند
و حتى كمترين اطلاعى بدهند از پيش خود در قيافه خيرخواهى براى مسلمانان خليفه معين نموده اندوعلى و يارانش را در برابركارى انجام يافته قرارداده اند على (ع ) و هواداران او مانند عباس و زبير و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار پس از فراغ ازدفن پيغمبر اكرم (ص ) و اطلاع از جريان امر در مقام انتقاد برآمده بخلافت انتخابى و كارگردانان آن اعتراض نموده اجتماعاتى نيزكردند ولى پاسخ شنيدند كه صلاح مسلمانان در همين بود .
اين انتقاد و اعتراف بود كه اقليتى را از اكثريت جدا كرد و پيروان على (ع ) را بهمين نام ( شيعه على ) بجامعه شناسانيد و دستگاه خلافت نيز بمقتضاى سياست وقت مراقب بود كه اقليت نامبرده باين نام معروف نشوند و جامعه بدو دسته اقليت و اكثريت منقسم نگردد بلكه خلافت را اجماعى ميشمردند
و معترض را
